* دالان :
بين لذت اشرافي گاز زدن يک گوجه فرنگيِ رسيدهء آبدار براي صبحانه،
و ذلت تنها خوابيدن و کتاب نخواندن و فکرهاي بي ربط شبانه،
دالان تنگ و تاريک و نمناک و پيچ در پيچي است که به جايي نمي رود؛
اگر از آن مي گذري چراغي بياور تا پايت در جوي آب نرود.
آب کثيفي که از آن مي گذرد گناه دارد!
آب کثيفي که مي بيني، هنوز پاک است، فقط رنگي سياه دارد.
آب سياهي که در جوي جريان دارد، زندگي من است،
که مغرور است و مي ترسد و در اوج بي تفاوتي از چاله ها رد مي شود و هنوز نمي داند که کجا راه و کجا چاه دارد.
اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس!
تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،
تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.
اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش و مست؛
زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.
اگر از اين دالان مي گذري، خدا را شکر کن،
که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...
خدايا شکرت.
