January 2003 Archives

* ساعت : خيلي از

| | Comments (0)

* ساعت :

خيلي از آدما کاراي عجيب مي کنن. براي همين هم من وقتي به ساعت زُل مي زنم زياد احساس عجيبي ندارم. با خودم مسابقه مي ذارم ببينم مي تونم ساعت رو نگه دارم يا نه. روي دقيقه شمار تمرکز مي کنم ، شايد بتونم نگهش دارم، يا حتي از اونم بالاتر، برش گردونم عقب. ولي اغلب موفق نمي شم...مثل امروز صبح که هر چقدر تمرکز کردم بازم دقيقه هاش جلو رفت :‌
نه و يازده دقيقه.

تا ظهر کاري ندارم. طبق معمول عين گاو راه مي افتم تو اينترنت دنبال کار مي گردم. يکی نيست بگه آخه آدم ناحسابی، اگه تو اينترنت کار حسابی پيدا می شد که اسمش رو نمی ذاشتن اينترنت...می ذاشتن بنگاه کاريابی و امور خانواده. دو سه ساعت دنبال کار مي گردم تا حالم از هر چي رزومه و ايميل و التماس و ذلالته به هم مي خوره. دو سه ساعت دنبال يکي از آهنگهايي مي گردم که از چند روز پيش افتاده تو کله ام و هنوز پيداش نکردم. از کامپيوتر که حالم به هم مي خوره از رو صندلي پرواز مي کنم و توي تختم فرود مي آم. بيژن نجدي از ديشب يه جايي وسط ملافه ها داره هي به زبون خودش داستان مي گه. به زبون خودش منم اتفاقي بعضيهاش رو با چشمام گوش مي کنم. من نمي دونم چرا تو داستاناش همه چي انقدر وول مي خوره. مثلا شب از روي زمين رد مي شه و قهوه تاريکيش رو مي ريزه تو فنجون. سيل خيلي محترمانه در مي زنه ولي از پنجره مياد تو خونه، و عروسک روي طاقچه وقتي داره بعد از انفجار بمب از پنجره پرت ميشه سر راه آينه و چند تا آجر رو هم با خودش مي بره. مادر بزرگ رو هم همينطور.دو سه ساعتي هم پاي قصه های اون مي شينم تا ديگه تحمل اين همه حرکت رو ندارم.

يکي دو ساعت به آخر هفته فکر مي کنم که نمي دونم مي خوام چيکار کنم. اصلا کاري بکنم يا نه. به خواب ديشبم فکر مي کنم که آخرش هم نفهميدم چرا جيپ من دو تا چرخ بيشتر نداشت و هي چپ ميشد. وقتي از تخت دوباره بلند ميشم و تو صندلي غرق ميشم سر راه عکس خونه مون و قبض جريمه ماشين و ظرف خالي ماست ميوه اي بيخودي حضورشون رو به رُخم مي کشن. اصلا به من چه که منظورشون چيه.از همه چي که حالم به هم مي خوره دوباره خودم ميشم و مثل بچه آدم مي شينم بِر و بِر به ساعت زُل مي زنم :‌
نه و دوازده دقيقه.

از آدم منفي بدم مي

| | Comments (0)

از آدم منفي بدم مي آد.
از کسي که غر بزنه بدم مي آد.
از کسي که همه چي رو بد ببينه بدم مي آد.
از کسي که ضعيف باشه بدم مي آد.
از آدم...اممم...naive...بدم مي آد.

* پايانِ بهاري : من

| | Comments (0)

* پايانِ بهاري :

من يک آدم برفي هستم، سفيد و سرد.
احساس عجيبي دارم.
من احساس مي کنم بهار را دوست دارم.
من فکر مي کنم
- يا نه، مطمئنم -
شکوفه هاي سبز را دوست دارم...
و ميوه هاي قرمز را، و گلهاي سرخابي و بنفش و زرد.

من در زمستان، بعد از اولين برف، بيدار شدم.
من با شروع بهار، با اولين جوانه ها، خواهم مُرد.
حتي خاطره ء خيس مرا،
- که پس از مرگم روي زمينِ سرد مي ماند -
چند دقيقهء بعد آفتاب با خود خواهد برد.
و من هنوز نمي دانم که چرا من عاشق بهار شدم.

من، آدم برفي، عاشق ِ قاتل ِخودم هستم.
گردش روزگار مي داند که من تا پاي جان بهار را دوست دارم،
و طاقت دوري اش را هم ندارم.
و اگر خورشيد مرا نمي کَشت،
- و چند روزي پيش بهار مي ماندم -
شايد روزي واقعا مي فهميدم که من مُردن را دوست دارم،
يا به بهار به خاطر خودش دل بستم.

من،‌ آدم برفي، در پايان فقط يک آرزو دارم.
لطفا پس از مرگم از بهار هيچ چيز راجع به من نپرسيد،
مبادا ناراحت شود؛
يا جوابي ندهد؛
يا مرا بياد نياورد...
هر احساسي نسبت به من دارد يا ندارد مهم نيست،
من هم اصراري به دانستنش ندارم...
من بهار را به خاطر رنگهايش، شکوفه ها و جوانه هايش دوست دارم؛
همانگونه که مي آيد و عمر مرا پايان مي دهد؛
من، آدم برفي، پايانِ بهاري خود را دوست دارم.

* دستور تهيه اسپاگتي :

| | Comments (0)

* دستور تهيه اسپاگتي :

مواد لازم : اسپاگتي ( خام ) - فکر - سُس حاضري RAGU ( کپک نزده باشد، اگر زده بود قسمت کپکي بايد دور ريخته شود ) - روغن - فکر - نمک - وقت - فکر - ...

مواد لوکس و غير ضروري : گوشت چرخ کرده با پياز - فلفل دلمه اي - قارچ - کار - برنامه ء مشخص براي زندگي - ...


ساعت دو و سي و هفت دقيقه بعد از ظهر بدون هيچ دليل مشخصي گرسنه شده، براي آخرين بار ايميل را چک کرده و با اطمينان از بي جوابي تمام ايميل هاي دوماهه ء اخير به قصد کاريابي به آشپزخانه مي روي. از در اتاق تا در آشپزخانه دقيقا هجده ثانيه وقت داري تا بين نان و پنير، سوپ نودل و اسپاگتي آخري را انتخاب کني ، مخصوصا اينکه از ديروز در فکر خراب شدن مقداري گوشت چرخ کرده هم هستي، همان که يکي دو ماهي است خورده نشده.

پياز را داخل روغن سرخ مي کني. با اينکه مادر مي گفت بايد صبر کني تا پياز طلايي شود، مي تواني گوشت يخ زده را هم بعد از چند لحظه اضافه کني. اگر حوصله صبر کردن داشتي مي توانستي تاشب صبر کني و يکدفعه شام بخوري، يا مثلا يکي دوماه صبر کني تا پولت تمام شود و برگردي خانه و چلو کباب بخوري. مي تواني به گوشت و پياز فلفل و قارچ اضافه کني و هنگام خرد کردن هر کدام تمام حرصت را خالي کني. آخر از همه هم سس حاضري را روي مخلوط بد رنگ مي ريزي. کاشکي يک کمي هم روي خودت مي ريختي. آنوقت شايد کسي اهميتي نمي داد سيتيزن هستي يا نيستي.

آب را مي گذاري تا جوش بيايد. نمک و روغن هم مي زني.الکي مواظبي زياد نشود. حالا اينکه زياد چقدر است معلوم نيست. اصلا در تمام زندگي الکي مواظب هستي که هيچ چيزي از حد نگذرد، حالا حد کجاست...معلوم نيست.رشته هاي اسپاگتي را مي گذاري داخل قابلمه و به مساله ء بغرنج هميشگي مي رسي :‌ جا نمي شود! زندگي پر از چيزهايي است که داخل ظرفش جا نمي شود؛ مثل صورتحساب، مثل عشق، مثل پيشرفت،‌ مثل خودت،‌ که داخل خانه ات جا نشدي. به خودت که مي آيي مي بيني تمام رشته هايي که خشک و سفت لبه ء‌قابلمه ايستاده بودند،‌ حالا گرم و نرم شده اند و در آب نمک غرق شده اند و قابلمه اي که تا حالا کوچک بود، حالا جاي زيادي هم دارد. خودت هم هميني. هميشه دلت را به هر چه داري خوش مي کني و چشمت را مي بندي و به خودت مي گويي خيلي خوشبختي که همين ها را داري...غرق شده اي و گرمي و نمي داني.

بين خوردن اسپاگتي سفت ، مردن از گرسنگي و رواني شدن از فکرهاي ماليخوليايي اولي را انتخاب مي کني و قابلمه را در آبکش بر مي گرداني. روي اسپاگتي آب سرد مي ريزي ولي نمي داني چرا...چون ديده اي که مي ريزند و تقليد مي کني. هميشه هميني. از ترس اينکه اشتباه کني هر کاري بقيه مي کنند را بدون دليل تقليد مي کني ؛ مثل درس خواندن،‌ مثل خارج رفتن،‌ مثل عاشق شدن، مثل فوتبال تماشا کردن...

غذا حاضر است. يعني به خودت مي گويي لابد حاضر است، چون مي توان آن را گاز زد و خورد. با هر لقمه فکر مي کني خيلي ناشکري. فکر مي کني امروز چند نفر در دنيا چون پول ندارند ناهار نمي خورند. فکر مي کني امروز چند نفر قبل از ناهار مرده اند. حتما چند نفر هم غذا در گلويشان گير کرده و خفه شده اند. مطمئنا چند نفر هم چون دست يا دندان يا معده و روده ندارند نمي توانند غذا بخورند. پس تو از همه ء آنها خوشبخت تري...و بلافاصله از خودت متنفر مي شوي که در رقت بار ترين وضع ممکن هم دلت را به هر چيز بي ربطي خوش مي کني و فقط وقتي آخرين رشته ء اسپاگتي را با زحمت زيادي با چنگال بر مي داري (‌ مسلما از قاشق استفاده نمي کني چون ديده اي که بقيه نمي کنند ) تازه فکر مي کني که اين غذا نمک ندارد.

خدا را شکر مي کني. براي چه؟ براي کاري که نداري؟ براي وقتي که هدر مي دهي؟ براي کارهايي که دوست داري بکني و نمي تواني؟ براي کساني که دوستشان داري و آنها را در کنارت نداري؟ و بلافاصله به خودت فحش مي دهي که چرا کُفر مي گويي...که چرا قدر هر چه داري را نمي داني. فکر مي کني شايد صاعقه بيايد تا تو را خشک کند. شايد امشب که قبل از خواب آب مي خوري گلويت بگيرد و بميري. شايد هم سقف اتاقت در زلزله بريزد. شايد هم هيچ اتفاقي نيفتد...و بعد عصباني مي شوي که اگر نميري فردا هم گرسنه مي شوي و بايد چيزي بخوري...

* مَن و مَن :

| | Comments (0)

* مَن و مَن :

درون مَني که همه مي شناسند، من ِ ديگري هست که کسي نمي شناسد؛
( نه، تو هم او را نمي شناسي.)
درون مَني که تو را دوست دارد،
- همان مني که تمام تلاشش را مي کند تا تو او را ببخشي -
من ِ خسته اي است که بي حوصله و بد خلق است و با نيشهايش مرا مي آزارد.
مي داني،
بايد به من کمک کني آرامش کنيم،
آخر او برعکسِ من از خرابيِ خانه ء کاغذي ِ عشقمان نمي هراسد.
(‌راستي، تو نمي هراسي؟)

مي دانم، من گناهکارم.
من تو را رنجاندم، من تو را از مهر و عشق و اعتماد ترساندم.
من با هر دروغم شاخه اي از درخت سبز احساسات پاکت را سوزاندم.
درون مني که امروز آرزوي گلهاي قشنگ عشقمان را دارد،
من ِ ديگري هست که فرياد مي زند :
« هَلا هِي! بيدار شو. ريشه را سوزاندي. اين خار، گل ندارد.»
بايد به من کمک کني جوابش را بدهيم.
بايد به او ثابت کنم که ما يکديگر را دوست داريم.
( راستي، مي دانستي هنوز هم دوستت دارم؟)

من تو را همانگونه که هستي دوست دارم.
( نه آنکه بدي، نه!
منظورم وقتي است که با ابروهاي قشنگت اخم مي کني و از سر دلسوزي با من ساعتها بحث مي کني و نمي خندي)
مرا بپذير. دستم را به دوستي بگير.
درون مني که پشيمان است و دوستت دارد و از گلايه هايت نمي گريزد،
من ِ ديگري است که از هر حرف تلخت جام زهري مي سازد و در گلوي من مي ريزد.

درون تويي که همه مي شناسند،
توي ديگری هست که تنها من مهر باني اش را مي شناسم.
( راستي، تو او را مي شناسي؟)
اگر مني که درون من است او را مي ديد، ديگر از من نمي رنجيد.
کاش مي دانستي چقدر مهرباني.
کاش مي دانستي که چقدر لبخد زيبايي داري؛( راستي، قدرش را مي داني؟)
کاش کمکم مي کردي،
تا به مني که درون من است ثابت مي کردم که از بد خُلقي و طعنه و جام زهرش نمي هراسم.

* بــــــنگ : من هميشه

| | Comments (0)

* بــــــنگ :

من هميشه فکر مي کردم بالاخره بزرگ بشم يه گُهي مي شم...بعد يهو يه روز ديدم انگاري دستي دستي بزرگ هم شدم و هيچ گُهي نشدم...

ديشب که به خونه برمي گشتم احساس کردم آسمون يکم تاريک تر از بقيه ء شبها بود...البته نه زياد...حدس زدم ايراد از چشمامه. تو خونه ء‌ ما همه عينکي بودن غير از من، لابد بالاخره نوبت من هم شده بود. قبل از اينکه کليد رو بندازم تو قفل در به آسمون نگاه کردم. دقيقا در همون لحظه يه شهاب ديدم و سريع آرزو کردم که خدا کمکم کنه و يه کار خوب برام پيدا بشه و پولدار بشم و واسه خودم يک کسي بشم و مامان و بابا رو دعوت کنم خونه ام و...بنگ.

هميشه فکر مي کردم اگه مداد جادو داشتم باهاش چي مي کشيدم. امروز باهاش يه خونه مي کشيدم عين خونه خودمون...مي رفتم توش...همين.

به هوش که اومدم سرم خيلي درد مي کرد و چشمام همه جا رو سفيد مي ديد. فکر کردم ديگه کور شدم راحت شدم...ولي وقتي چشمم عادت کرد فهميدم چرا همه جا سفيد بود : کنار پام يه ستاره افتاده بود رو زمين و داشت با شدت روشن و خاموش مي شد. همچين کوچيک هم نبود، بيخود نبود بيهوش شده بودم. مي خواستم برش دارم يهو جيغ کشيد. فکر کنم اصرار داشت بهش دست نزنم تا راحت بميره. ظاهرا اينا معمولا تو هوا قبل از اينکه به زمين برسن تموم مي شن، ولي اين طفلکي به موقع نمرده بود...داشت زجر مي کشيد. تصميم گرفتم بکشمش راحت شه. محکم لگدش کردم و ...بنگ!

هميشه خيلي برام عجيب بود چرا خدا بعضي از آدمها رو اينجوري آفريده...مثلا خودم. هيچ وقت نفهميدم اگه من نبودم دنيا چه تغييري مي کرد...البته الان فهميدم : هيچي!

اين دفعه که به هوش اومدم همه جام درد مي کرد و باز چشمام هيچ جايي رو نمي ديد. همه جا سياه بود...با نقطه هاي رنگ و وارنگ. همه جام بي حس شده بود. اصلا انگار دست و پا نداشتم. متوجه شدم که همه جا سياهه غير از خودم...خودم شديدا سفيد بودم. اصلا نمي تونستم به خودم نگاه کنم.کم کم فهميدم واقعا دست و پا ندارم. احساس بي وزني مي کردم. کم کم فهميدم؛ نقطه هاي رنگ و وارنگ ستاره هاي ديگه بودن. من هم ستاره بودم...وسط فضا داشتم مي درخشيدم. چشمام تو سياهي خسته شدن.بستمشون. وقتي باز کردم خيلي کم نور شده بودم. کم کم شروع به حرکت کردم...داشتم سقوط مي کردم...سرعتم بيشتر و بيشتر و بيشتر شد. کاشکي الان مامان اينا من رو ببينن و آرزو کنن تا برآورده شده...خدا کنه به موقع تموم شم تا به کسي نخورم...خدا کنه به موقع بميرم...بنگ.

* اي-مديا فوبيا (e-media-phobia) :

| | Comments (37)

* اي-مديا فوبيا (e-media-phobia) :

اي-مديا فوبيا ، يا رسانه زدگي الکترونيکي ، اولين بار در يکي از قمرهاي مصنوعي مريخ که در ابتداي قرن بيست و يکم به فضا پرتاب شده بود مشاهده گرديد. تنها فضانورد اين قمر مصنوعي، دکتر يولي گوگولي که فوق دکتراي سنگين وزن کامپيوتر خود را چند روز قبل از پرواز سلولش به سوي آسمانِ مريخ دريافت کرده بود به مدت دوسال تنها از طريق اينترنت، تلويزيون و گاهي راديو ارتباط خود را با نوع بشر حفظ نمود. پس از دوسال، کليه دستگاههاي الکترونيکي در اين قمر به نحو اسرار آميزي مفقود شدند و دکتر گوگولي براي پاره اي تحقيقات به زمين بازگردانده شد.

پس از انجام معاينات اوليه، ضمن سلامت فيزيکي بيمار، تولد ويروس جديدي بنام MS AIDS يا همان MicroSoft And Internet Dahanam ra Saaf kardand به ثبت رسيد. پس از تحقيقات بيشتر، سمپتمهاي اين بيماري با دقت مشخص گرديد و درمانهاي مختلفي براي آن پيشنهاد شد.

از اولين نشانه هاي اين بيماري مي توان به پاک کردن تمام مسنجرها، تظاهر به فراموشي پسوردها و حساسيت مزمن به صداي فن کامپيوتر اشاره کرد. در مراحل بعدي تنشهاي عصبي هنگام ديدن ايميل جديد و علاقه ء شديد به پاک کردن ايميلهاي نخوانده در بيمار ديده مي شود. بيمار پس از آن حتي ممکن است تا چند روز ايميل هايش را چک نکند. سپس دامنه ء بيماري به تلويزيون و بعضا به راديو نيز کشيده مي شود و هر دو تا مدتها خاموش مي مانند. در مراحل پيشرفته ديده شده که بيمار حتي قدرت استفاده از تلفن را نيز از دست داده و به هر بهانه اي آن را قطع مي کند.

علاقه شديد به ندانستن، نفرت از اطلاعات زائد و خيالي و خالي بودن تمامي ارتباطات شبه انساني از پس زمينه هاي غريزي اين بيماري است. يکي از بهترين آرامش بخشهايي که با استقبال خوبي از سوي بيماران مواجه شده است رمانهاي احساساتي فارسي و کتابهاي کوچک قديمي است که در گوشه کنار خانه يافت مي شوند. اگر چه بدين وسيله تنشهاي هيستريک بيمار تقليل مي يابد، دانشمندان هنوز راهي براي بازگرداندن ميل به اي-لايف يا همان زندگي الکترونيکي نيافته اند. پيش بيني مي شود در قرن جاري ، شمار قربانيان MS AIDS به سرعت از قربانيان AIDS بالاتر رفته و در عرض چند نسل رسانه هايي از قبيل کتيبه هاي سنگي، کيهان بچه ها، اخبار خاله زنکي و يا حتي رسانه هاي جمعي سنتي مانند فرياد و عربده در کوچه ها جايگاه خود را در جوامع پيشرفته باز يابند.

واحد مرکزي خبر، مريخ

* خرکاري : يه روز

| | Comments (0)

* خرکاري :

يه روز يه گاوه بود خيلي خر بود. بعد همينجوري عين الاغ رفت انقدر خرخوني کرد يک فوق ليسانس خيلي خرکي تو رشته ء فوق دکتراي پَرت افزار گرفت فکر کرد حالا ديگه خيلي خرش مي ره. بعد يه روز رفت تو اينترنت و اونترنت و روزنامه و گوزنامه و هر کوفتِ زهر ماري که دستش اومد دنبال کار گشت و گشت و گشت تا هزار خروار موقعيتهاي خرکاري تو خرتوخرترين شرکتهاي خرپول براي کار پيدا کرد. بعد يه ايميل خيلي خرکي واسه هر کدوم فرستاد وزنش اين هوا. يه رزومه ء خردرچمن هم تنگ هر کدوم چپوند طولش ايـــــــــــــــــــــن هوا. وقتي هزار سال گذشت و هيچ جوابي نيومد شُرت و کُرست خرنشانش رو پوشيد و رفت يدونه...نه ببخشيد...دوتا...آره خلاصه يک دُکون وا کرد و نشست توش و دم درش هم يه تابلوي خرسايز زد و روش هم داد با جوهر گل خرزهره بنويسن :
« خرترين گاو جهان - هر عکس پنج تومان.(وِوِوِ دات خرترينگاو دات کام) »

* فارغ : دانشگاه دوباره

| | Comments (0)

* فارغ :


دانشگاه دوباره شروع شد. امروز صبح مثل بچه هاي خوب خيلي زود بيدار شدم. قهوه جوش رو روشن كردم. رفتم دوش گرفتم. اصلاح كردم. ميز صبحونه رو چيدم. لباس پوشيدم. با بابا صبحونه خوردم. كلاسورم رو چك كردم تا مطمئن بشم همه چي توشه و بعد هم خودكارهاي توي جيب جلوش رو چك كردم مطمئن بشم كه مي نويسن. كليد خونه رو برداشتم و كفشهام رو پوشيدم و...و بعدش يادم اومد كه من ديگه با دانشگاه كاري ندارم... يعني اصولا من ديگه هيچ كاري ندارم...شب بخير درس...شب بخير امتحان...شب بخير تکليف...شب بخير دنيا.

* نظر : از در

| | Comments (0)

* نظر :

از در خونه که اومد بيرون متوجه شد که گوشه ء آسمون يه نوار سياه و کج کشيده شده. بلافاصله يه روزنامه خريد و تيتر درشت روزنامه رو بلند خوند : « خدا مُرد. » پشت ترافيک فقط به راديو گوش مي داد. ظاهرا سر اينکه کنترل دنيا رو کي دست بگيره دعواي بزرگي بين جرج بوش و بن لادن و شوراي نگهبان راه افتاده بود و هيچ کس حاضر نبود کوتاه بياد. عيسي مسيح هم بهش بر خورده بود که تحويلش نگرفتن و تهديد کرده بود که سپرده خورشيد رو از برق بکشن دهن همه صاف بشه. خيلي خر تو خر بود.

ماشينش رو تو ترافيک ول کرد و برگشت خونه و خود کشي کرد. ترجيح مي داد به جاي اينکه تو يه دنياي بي صاحاب زندگي کنه بميره بره ببينه حالا تکليف بهشت و جهنم چي مي شه. به محض اينکه مُرد رفت تو برزخ تا يه باجه ء‌اطلاعات پيدا کنه ولي چون فرشته اي که پشت ميز نشسته بود فقط عربي و ترکي بلد بود نتونست زياد چيزي سر در بياره. پل صراط رو براي تعمير بسته بودن و همه رو تا اطلاع ثانوي مي بردن تو سالن ترانزيت جهنم. ظاهرا روح خدا که داشته از پل بازديد مي کرده پل مي ريزه و پاي روح خدا مي گيره به يکي از هيزمهاي جهنم و خدا گير داده بوده که چرا هيزمش تره. موقتا آتيش جهنم رو خاموش کرده بودن تا هيزم خشک برسه و داشتن به جاي پل صراط يه زيرگذر درست مي کردن که ديگه خراب نشه.

از سالن ترانزيت به خونه زنگ زد بگه حالش خوبه و به محض اينکه راه باز بشه ميره بهشت ، ولي بهش گفتن بي خودي خودش رو کشته. ظاهرا بارون اومده بوده و نوار سياهه ء گوشه ء آسمون پاک شده بوده و خدا هم برگشته بوده سر جاش و همه چي عادي شده بوده و رئيسش هم زنگ زده بوده ببينه چرا نرفته سر کار. خيلي عصباني شد. رفت تو صف باز آفريني و يه فرم پر کرد تا به عنوان يک موش کور به دنيا برگرده و با خوبي و خوشي تا آخر عمرش تو تاريکي زندگي کنه. قبل از اينکه کور بشه و برگرده تو دنيا به فرم نظرخواهي برداشت و قبل از اينکه بندازه تو صندوق انتقادات خدا روش بزرگ نوشت : « زندگي بسيار تُخمي است. »

* سفرنامه ء بابام (۴)

| | Comments (0)

* سفرنامه ء بابام (۴) :

پس از اينکه تلاشهاي فراوان و سفرهاي مارکوپوليک ما از شمال تا جنوب و شرق تا غرب ايالت کاليفرنيا ما براي برخورد نزديک با نژاد سفيد آمريکاييهاي جهانخوار با شکست مواجه شد تصميم گرفتيم به سمت ديگر اين قاره ء کشورنما برويم تا ببينيم بالاخره اين آمريکاييها از کجا دنيا را استثمار مي کنند.

اگرچه من اصرار داشتم برويم بليط هواپيما بخريم، پسرم چند عدد را از روي کارتهاي پلاستيکي رنگارنگ کيفش در اينترنت وارد کرد و به نحو احمقانه اي يک روز صبح مرا به فرودگاه برد و بدون هيچ کاغذ و مدرکي سوار هواپيما شديم. پس از اينکه به اندازهء پرواز تهران-لندن در صندليهاي به هم چسبيده نشستيم در سمت ديگر قاره ء کشورنماي آمريکا به لوزي کوچکي بي صاحبي رسيديم که گويا پايتخت نام دارد؛ به علت مسؤوليت زياد نگهداري از ساختمانهاي اين شهر، هيچ ايالتي حاضر نشده بود آنرا در خود جاي دهد و همينطور آن وسط براي خودش ول بود.

از آنجا که هنر نزد ايرانيان است و بس و ما ايرانيان بسيار دست و دلباز هستيم، ظاهرا نيمي از آثار هنري خود را در طول تاريخ به دوست عزيزمان آمريکاي جهانخوار بخشيده ايم تا آمريکاييهاي عزيز و استثمارگر بتوانند سکه ها و کاسه ها و کاشي هاي تاريخ ما را از زمان ساسانيان تا قاجار در موزه هاي خود به نمايش بگذارند. ظاهرا مردم اين مملکت جهانخوار با خوردن تاريخ بقيه ء جهان موفق شده اند از دويست سيصد سال تاريخ خود هزار موزه درست کنند و همه را کنار هم بچينند.

گويا تا دو سال قبل ما مي توانستيم داخل کاخ سفيد هم بشويم، ولي امسال فقط توانستيم داخل مجلس سنا شويم و جلسه ء آنها را از نزديک ببينيم. يادم مي آيد پسرم ده سال قبل به ديدن رئيس مجلس رفته بود و سه ساعت براي گشت بدني در صف ايستاده بود. ما هم چون آمريکايي نبوديم دو دقيقه در صف ايستاديم تا از داخل چارچوب مشخصي عبور کنيم . گويا اين صف هم سوغاتي دوست عزيزمان بن لادن بود.

اگرچه اينجا زمانش با کاليفرنيا سه ساعت فرق دارد، ولي قيمت و مزه ء همبرگر آن با کاليفرنيا هيچ فرقي ندارد. ظرف شکر در کافي شاپ استار باکس دقيقا در همان گوشه اي است که قبلا ديده بوديم و ما مي توانيم گرمکني را که هفته ء قبل از لس آنجلس خريده ايم در اينجا عوض کنيم چون مدل زيپش را دوست نداريم.

اگرچه پسرم در سمت غرب زندگي مي کند، ايرانيان شرق را بيشتر دوست دارد. گويا فرهنگي که اروپاييان در پانصد سال قبل با خود آورده اند در کناره هاي شرقي مانده است و چيز زيادي به غرب نرسيده است. گويا جو ، ايرانيان را هم گرفته است و فرهنگ آنها هم در شرق گير کرده است. گويا اينجا هم داشتن خانه و ماشين مهم است، ولي هنوز چيزهايي هست که از آنها مهمتر است. گويا اينجا، برعکس غرب، غير از عروسي و طلاق هنرپيشه ها و ورزشکاران، خبرهاي ديگري هم در اخبار هست. پسرم مي گويد : اينجا سطح کالچر بالاتر است. لابد راست مي گويد.

* اشکال: يک جايي يک

| | Comments (0)

* اشکال:

يک جايي يک چيزي کمه. يک جايي وسط مارتيني سيب و تکيلا سانرايز و دود سيگار و موزيک زنده ء‌ جاز توي يک کافه ء تاريک و پر از دود تو يک شب برفي تو واشنگتن يک چيزي کمه، يک چيزي خرابه...يک اشکالي هست.

شايد ايراد از موسيقيه. شايد اعصاب من از اين خورده که چرا تو اين موسيقي نقش جازيست انقدر ظريفه. شايد بايد پا شم چوبهاي درامر رو ازش بگيرم و محکم بزنم تو سرش و پرتش کنم کنار. بعد هم بشينم سر جاش با تمام قدرتم چوبها رو بکوبم روي طبل تا موزيک بهتر بشه...

شايد ايراد از مشروبه. شايد بي خودي دارم از اين کوکتل هاي زنونه سفارش مي دم. شايد بايد ده تا دابل شات ودکا سفارش داد و بدون ليمو همه رو انداخت بالا و تا خرتناق سوخت. شايد بايد انقدر خورد تا بالا آورد...يا حتي اگه بشه مُرد...

شايد ايراد از سيگار هاي اين مادر و دختريه که کنار ما نشستن. شايد من به کمل لايت حساسيت دارم. شايد بايد پا شم برم بزنم تو دهن جفتشون. شايد بايد سيگاراشون رو بکنم تو چشمشون تا کور شن. مخصوصا اين دختره بهتره کور شه. چشم اين پسر روبرويي ما رو در آورد بس که بهش زل زد...

شايد ايراد از برفه. از بچگي وقتي برف مياد و نمي شينه من اعصابم خورد ميشه. دوست دارم برف بياد همه جا رو سفيد سفيد کنه. دوست دارم انقدر برف بشينه که ديگه نشه به راحتي راه رفت. دوست دارم همه ء ماشينها تو برف تصادف کنن تا همه ء جاده ها بسته بشه. شايد بايد با خدا يه صحبتي بکنم ببينم اين چه وضعشه...چرا ديگه برف هم قلابي شده...

ولي نه...فکر کنم اشکال از يه جاي ديگه است. غلط نکنم اشکال از منه...فکر کنم اون چيزي که کمه خود منم...من جام اينجا نيست...اينجا نشستم ولي اينجا نيستم. کاشکي مي تونستم همينجا باشم و هيچ جايي نرم. همينجا وسط تکيلا و مارتيني و موزيک جاز و برف پشت پنجره و تماشاي آدمهاي معمولي گم بشم. کاشکي اين زندگي من رو هم تو خودش غرق کنه. خدايا...خسته شدم انقدر کم بودم...تمومم کن.

*‌ راز بقا : اکشن.

| | Comments (0)

*‌ راز بقا :

اکشن.

طي تحولات دو دهه اخير در اکولوژي مشرق زمين، گونه ء نايابي از گوساله هاي اين سرزمين که مغز خر را با پوست نَشُسته خورده بودند و در اثر سو ء تغذيه دچار جنون گاوي پيشرفته ء بي شخصيتي شتري- گاوي- پلنگي شده بودند با تصور اينکه بال دارند به سمت مغرب زمين پرواز کردند. اين نژاد پس از اينکه پريدند، ديگر هيچ وقت مثل قبلها نچريدند.

گفته مي شود اين جانوران پس از آنکه دو سال تمام مثل سگهاي قطبي از کله ء‌ سحر تا نصف شب مي دويدند ( توجه کنيد که روز در قطب معادل شش ماه در جاهاي ديگر است ) و به هيچ کجا نرسيدند از خود پرسيدند :

- آيا من از گاو هم خرترم؟

و پس از اندکي تفکر مگسي به جواب رسيدند :

- اگر چه دل به يک اميد بستم ،
دو سالي بر سر درسم نشستم ،
به خود مي خندم و ليوانِ دستم :
کماکان من همان گاوم که هستم.

با توجه به تغييرات دو ساله ء‌اخير در اکونومي مغرب زمين، خطر انقراضِ نسل و خفقان در قرض اين جانور را با مسلسل تهديد مي کند. در همين زمينه تمام تلاشهاي دانشمندان در جستجوي راز بقاي اين نژاد بي هويت خنگ و پشت کوهي تا کنون بدون نتيجه مانده است. با اين وجود اين جانور چون مغز خر خورده است هنوز هم اصرار دارد که شتر مرغ است و اصلا پاي خزيدن ندارد و فقط بال پريدن دارد مي خواهد باز هم بپرد. اين جانور شبها دعا مي کند :

- خداوندگارانا ، کاری در يک کمپانی چند مليونی يا پول بی انتهايي در جيب يا مغزي در سر به من عطا کن.
اگر هم هيچ کدام را نمي کني، پس لا اقل پياله را پر کن. آمين.

به گزارش تيم خبرنگاري ما وقتي که نظر صاحبنظري را در مورد سرنوشت اين جانور پرسيدند، نامبرده - که اصرار داشت نامش فاش نشود - کمي به طرف دوربين چرخيد و با نگاه خشن و بلا و بي اعتنايي زير لب گفت :
- خدايش رحمت کناد.

کات.

* دالان : بين لذت

| | Comments (0)

* دالان :

بين لذت اشرافي گاز زدن يک گوجه فرنگيِ رسيدهء آبدار براي صبحانه،
و ذلت تنها خوابيدن و کتاب نخواندن و فکرهاي بي ربط شبانه،
دالان تنگ و تاريک و نمناک و پيچ در پيچي است که به جايي نمي رود؛
اگر از آن مي گذري چراغي بياور تا پايت در جوي آب نرود.
آب کثيفي که از آن مي گذرد گناه دارد!
آب کثيفي که مي بيني، هنوز پاک است، فقط رنگي سياه دارد.
آب سياهي که در جوي جريان دارد، زندگي من است،
که مغرور است و مي ترسد و در اوج بي تفاوتي از چاله ها رد مي شود و هنوز نمي داند که کجا راه و کجا چاه دارد.

اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس!
تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،
تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.
اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش و مست؛
زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،‌و نه آنچه که هست.

اگر از اين دالان مي گذري، خدا را شکر کن،
که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...

خدايا شکرت.

* صبوحی : اين فال

| | Comments (0)

* صبوحی :

اين فال ما گير کرده ! نکنه يه ورق کمه؟

-...

* سفرنامه ء‌ بابام (۳)

| | Comments (0)

* سفرنامه ء‌ بابام (۳) :

بدون شک بخش بزرگي از پيشرفت تکنولوژي در اين مملکت مديون برنامه ريزي و مديريت دقيق اتفاقات و حوادث روز مره است. در همين راستا لحظه ء تحويل سال نيز به جاي آنکه مثل خروس بي محل يک سال قبل از سحر و سال ديگر لِنگ ظهر باشد، هر سال طبق برنامه ريزي قبلي راس ساعت دوازده شب فرا مي رسد. گفته مي شود که در تاريخ ۱/۱/۱ تمام تقويمهاي بشري به طور همزمان آغاز شدند اما به دليل همين برنامه ريزي ، طي دوهزارسال گذشته مراسم تحويل سال مسيحي آنقدر پيشرفت کرده است که امروزه نزديک به سه ماه جلوتر از سال ما آغاز مي شود.

در لحظهء تحويل سال رسم و رسوم عجيبي دارند اين مردم : در مرکز شهر نفري صد دلار مي دهند تا بتوانند در سرما بايستند و گيتار گوش دهند. در پاسادينا پتو مي اندازند و کنار خيابان مي خوابند تا صبح روز بعد ماشينهاي موزيکال شکلاتي را از نزديک تماشا کنند و در هاليوود براي مبارزه با مواد مخدر با گل سينهء قرمز رنگ آواز مي خوانند. شايد اگر برنامهء بهتري - مثل جمع شدن دور سفرهء هفت سين، يا تماشاي پيام مقام معظم رهبري درست پس از تحويل سال - داشتند انقدر بلاتکليف توي خيابانها نمي ريختند.

مراسم سال نو شباهتهايي هم با عيد ما داشت، که البته مانند بقيه ء مملکت خيلي پيشرفته شده بودند : دستفروشاني که گلهاي چشمک زن الکترونيکي مي فروختند؛ رهگذراني که گيلاسهاي پلاستيکي شامپاين پخش مي کردند؛ جوانهايي که لبهاي سرد هم را مي بوسيدند و البته دخترک فندک فروش تنهايي که کنار خيابان از سرما مي لرزيد.

در راه خانه پسرم تحويل سال را به دوستانش تبريک گفت. از آنجا که ايرانيان مردماني شاد و جشن-دوست(!) هستند، در اين سرزمين دو سري عيد دارند :‌ «هاليدي» هاي تقويم رسمي، و اعياد تقويم شمسي. در همين راستا و همچنين تعديل لبخندها در مقابل اشکهاي وارداتي از تقويم قمري، شنيدم که دخترم نيز براي جشن سال نو به خانهء دوستش رفته است. يادم مي آيد که در خانه ء دوستي درخت کاج هم ديده بودم! ظاهرا داريم پيشرفت مي کنيم. شايد تا سال ديگر گلهاي ريزِ ِ الکترونيکي و دخترک فندک فروش يخ زده را هم کنار خيابانها ديديم، که به چهره هاي شاد رهگذران لبخند مي زند و وقتي زوج جواني لحظه اي روبروي سيني فندکهايش درنگ مي کند مي گويد : سال نو مبارک!