* سفرنامه ء بابام (۲) :
مهاجرت همان شستن رنگ است از سطح سنگ.آدمهايي که مي آيند تا لُخت شوند تا همان باشند که هستند. يکي بي رنگ براق تر مي شود و يکي در هواي آزاد زنگ مي زند.
با دوستان قديمي دور هم جمع شديم تا پازل بازي کنيم. هر کدام هر چه قطعه داشتيم آورديم و هي چپ و راستشان کرديم تا بفهميم هر قطعه کجا بود و چگونه بود. وقتي خيلي سعي کرديم تصوير نصفه نيمه و هچل هفتي از گذشته ساختيم تا همه با هم به آن بخنديم. شايد چند قطعه در اين بيست سال گم شده بود ، شايد هم جاي چند قطعه اشتباه بود. به هر حال همه مان خنديديم!
وقتي همه ء حرفهاي گفتني را زديم و بقيه را در چشمهاي هم خوانديم و آنچه گذشت را کنار هم گذاشتيم به يک پارادوکس تاريخي رسيديم :
يک - ماندن سخت تر است؛
دو - رفتن هم سخت تر است؛
داستان ما، داستان سالهاي قشنگي بود که روزي روزگاري در شهر قشنگي شروع شد و کم کم در اخبار روزانه ء جنگي کمرنگ شد و يک جايي بين آژير قرمز و پاترولهاي سبز و زرد و روزهاي خاکستري و ريشهاي سياه و سفيد گم شد. داستان ماندن، جستجوي بي ثمر آن روزها بود در بين اعلاميه ها و روزنامه هاي دوروزه و اخبار ماهواره اي و دود خيابانها؛ و داستان رفتن، تلاشي بود مذبوحانه ، براي بازسازي چيزي شبيه زندگي بين کاغذهاي سبز و لبخندهاي ماشيني و حرفهاي بيگانه .
يک جايي آن وسطها، حرفي از بچه ها گفته شد و باز هم گفته شد تا داستان ما شد داستان بچه هايمان. همانهايي که شير خوردنشان را با هم ديده بوديم، حالا کمي آن طرف تر آبجو مي خوردند. خوب که فکر کرديم يک نقطه ء مشترک بينشان پيدا کرديم : همه شان فارسي را مي فهمند؛ و اگر کلاسهاي فارسي در اينجا پيشرفت کنند، شايد روزي همه شان بتوانند با هم صحبت هم بکنند!
پسرم فکر مي کند آنها که رفتند، زندگي را جور ديگري مي بينند؛ مشکلات را سخت مي کنند و معني عشق را نمي فهمند. فکر مي کنم پسر دوستم هم همين فکر ها را راجع به مانده ها مي کند. من فکر مي کنم نقطه ء مشترک ديگري هم بين آنها پيدا کرده ام : هر دو احترام مي گذارند به هر چه پدرانشان انتخاب کرده اند. هر دو خوشحالند که همانند که هستند. اگر داستان ما گم شد، داستان بچه هايمان داستان قشنگي شد. خوشحالم.
