* مورچه :
کابل اينترنت ما از ديوار اتاق من مياد تو خونه و بعد از تقسيم شدن از بغل ديوار به اتاق هم خونه اي و همينطور به خونه همسايه ميره. از وقتي اين کابل رو کشيديم يک اتفاق خيلي جالب افتاده : يک لشکر مورچه ء عسلي فسقلي کابل رو مي گيرن و به تمام جاهايي که کابل ميره سر مي زنن تا ببينن چي گيرشون مياد!
ديروز که مثلا نشسته بودم پشت ميزم کارهام رو بکنم يک لحظه متوجه شدم که حدود يک ساعته که دارم با مورچه ها بازي مي کنم و هيچ کار ديگه اي هم نکردم. اگه خيلي دقت کني خيلي جالبن. امکان نداره دوتا مورچه از بغل هم رد بشن و شاخکهاشون رو به هم نزنن. فکر کنم چاق سلامتي مي کنن...شايد هم آدرس مي پرسن. می تونی جای يکيشون رو عوض کنی و بذاری رو يه چيز شيرين. يک ربع بعد فقط مورچه حافظ شيرازی نمی دونه که شيرينی کجاست! بيخود نيست به اين قرن ميگن قرن ارتباطات؛ خيلی پيشرفت کرده واقعا !
ديشب يه قوطي نوشابه آوردم تو اتاق و يادم رفت قبل از خواب بندازمش دور. امروز صبح مورچه هاي عزيز کارناوال نوشابه راه انداخته بودن و به عيش و نوش و شهوتراني مشغول بودن. چهار پنج تاشون رو با مداد روی درِ نوشابه کُشتم تا بقيه حساب کار خودشون رو بکنن. تازه اميدوار بودم هر کي بر مي گرده به هر کي تو را مي بينه بگه که برگرده. يکم گذشت ديدم جمعيت مورچه ها کم که نشد هيچي ده برابر شد. چند تا مورچه اومده بودن پايين قوطي و هي تو صف جلو عقب مي رفتن و به همه شاخک مي زدن. فکر کردم هز چي هست زير سر ايناست. سرمو چسبوندم به ميز تا يکيشون بياد جلو. يکيشون اومد و يکم نگاهم کرد و بي خيال قيافه عجيب من شد و شاخکهاش رو زد به گوشهام و خيلي يواشکي گفت :
بدو برو ببين چقدر شيرينه...مزه ء بهشت ميده... تازه اگه شانس بياري صاعقه مي زنه در اوج لذت از شر اين زندگيِ مورچه وار خلاص ميشي....
