* خون : من امروز

|

* خون :

من امروز خون دادم.

براي رفتن از تجريش تا سر کوچه فريد دوتا راه وجود داشت :‌ هم مي شد تاکسي نخجوان رو سوار شد و سر سه راه محمودي پياده شد و از اون سر بالايي تنده تا وسط کوچه فريد اومد و بعد اومد سر کوچه، يا اينکه سر سه راه محمودي پياده نشد و به جاش ته لاجوردي پياده شد که در حقيقت سر ديگه ء خود فريد بود و بعد تمام طول فريد رو قدم زد. در نتيجه مستقل از اينکه کدوم راه رو انتخاب کنم هر روز بايد تو صف تاکسي نخجوان صبر مي کردم.

نمي دونم هنوز هم ايستگاه تاکسي هاي نخجوان همون جاست يا نه، ولي اگه هنوز هم همونجا باشه وقتي تو صف مي ايستي مي توني کانتينر سازمان انتقال خون رو ببيني که تو پياده روي مقابل پارک شده و بعضي از روزها درش بازه و بلندگوي بد صداش داره خر خر مي کنه که آهاي ملت بياين خون بدين. اگه ايستگاه هنوز همون جا باشه وقتي تو صف مي ايستي مي توني برگردي و ويترين نونوايي فانتزي رو ببيني که به جاي بربري قديمي باز شده و هر روز ساعت پنج تنورش آماده مي شه و ويترينش رو با انواع پيراشکي و کراسان و دونات پر مي کنه. خدا مي دونه که من چند هزار بار تصميم گرفتم جاي صفم رو ول کنم و برم خون بدم و نرفتم. و خدا مي دونه که چند هزار بار به محض اينکه نوبتم مي رسيد بوي نون رو مي شنيدم و مي پريدم تو نونوايي و يدونه کراسان پنير مي خريدم و بر می گشتم ته صف می ايستادم.

توي مدرسه مي شه دو روز در هفته تو ساختمون مرکزي خون داد. بقيه روز ها هم مي شه به کلينيک رفت و خون داد. هر وقت خون بدي براي تشکر بهت تي شرت مي دن و مي توني هر چند تا پاکت آبميوه و بيسکويت که بخواي برداري. من تا حالا شش بار تصميم گرفتم خون بدم و پنج بار موفق شدم. اون يک بار هم که نشد به خاطر اين بود که يک هفته بود ناهار و شام حسابي نخورده بودم و آهن خونم پايين بود و به من اجازه ندادن خون بدم و به جاش کلي بيسکوييت و آبميوه بهم دادن. اگر چه من دفعه ء اول نمي دونستم تي شرت هم مي دن، ولي دفعه هاي بعد خيلي هم خوشحال بودم که تي شرت هم مي گيرم.

روي تختها اکثرا همه دختر هستن، و اکثرا خارجي هستن و من با کمال وقاحت به هر کدوم نگاه مي کنم و فکر مي کنم چند درصد چون دوست داره خون مي ده و چند درصد به خاطر تي شرت دانشگاه...و وقتي که آبموه ام تموم مي شه به کسي که اين خون بهش تزريق ميشه فکر مي کنم، که آيا براش مهمه که کسي که اين خون رو داده براي يک تي شرت اين کار رو کرده يا چون دوست داشته...

و بعد به خودم فکر مي کنم، و اينکه آيا برام مهمه کسي که خون من باعث نجاتش ميشه بدونه که من اين کار رو چون دوست دارم انجام دادم...يا اينکه من واقعا فقط چون دوست دارم خون مي دم؟ يا اينکه من اين کار رو مي کنم چون دوست دارم فکر کنم که آدم مفيدي هستم؟ يا اينکه من چرا براي کارهاي غير پولي داوطلب مي شم؟چون دوست دارم اين کار رو بکنم؟ يا اينکه چون دوست دارم خودم - و شايد بقيه - فکر کنن من من آدمي هستم که اين کارها رو دوست دارم؟ و آخرش اينکه من چرا انقدر فکر مي کنم؟ و چرا وقتم رو با فکر به اين مزخرفات و از اون بدتر نوشتنشون تلف مي کنم...

ما همه فقط کارهايي رو مي کنيم که خودمون دوست داريم. هيچ ارزشي بالاتر از عشق به خود يا همون عزت نفس نيست. و اين اصل اونقدرها که به نظر مياد هم کثيف نيست...يا هست؟