December 2002 Archives

* سفرنامه ء بابام (۲)

| | Comments (0)

* سفرنامه ء بابام (۲) :

مهاجرت همان شستن رنگ است از سطح سنگ.آدمهايي که مي آيند تا لُخت شوند تا همان باشند که هستند. يکي بي رنگ براق تر مي شود و يکي در هواي آزاد زنگ مي زند.

با دوستان قديمي دور هم جمع شديم تا پازل بازي کنيم. هر کدام هر چه قطعه داشتيم آورديم و هي چپ و راستشان کرديم تا بفهميم هر قطعه کجا بود و چگونه بود. وقتي خيلي سعي کرديم تصوير نصفه نيمه و هچل هفتي از گذشته ساختيم تا همه با هم به آن بخنديم. شايد چند قطعه در اين بيست سال گم شده بود‌ ، شايد هم جاي چند قطعه اشتباه بود. به هر حال همه مان خنديديم!

وقتي همه ء حرفهاي گفتني را زديم و بقيه را در چشمهاي هم خوانديم و آنچه گذشت را کنار هم گذاشتيم به يک پارادوکس تاريخي رسيديم :‌
يک - ماندن سخت تر است؛
دو - رفتن هم سخت تر است؛
داستان ما، داستان سالهاي قشنگي بود که روزي روزگاري در شهر قشنگي شروع شد و کم کم در اخبار روزانه ء جنگي کمرنگ شد و يک جايي بين آژير قرمز و پاترولهاي سبز و زرد و روزهاي خاکستري و ريشهاي سياه و سفيد گم شد. داستان ماندن، جستجوي بي ثمر آن روزها بود در بين اعلاميه ها و روزنامه هاي دوروزه و اخبار ماهواره اي و دود خيابانها؛ و داستان رفتن، تلاشي بود مذبوحانه ، براي بازسازي چيزي شبيه زندگي بين کاغذهاي سبز و لبخندهاي ماشيني و حرفهاي بيگانه .

يک جايي آن وسطها، حرفي از بچه ها گفته شد و باز هم گفته شد تا داستان ما شد داستان بچه هايمان. همانهايي که شير خوردنشان را با هم ديده بوديم، حالا کمي آن طرف تر آبجو مي خوردند. خوب که فکر کرديم يک نقطه ء‌ مشترک بينشان پيدا کرديم :‌ همه شان فارسي را مي فهمند؛ و اگر کلاسهاي فارسي در اينجا پيشرفت کنند، شايد روزي همه شان بتوانند با هم صحبت هم بکنند!

پسرم فکر مي کند آنها که رفتند، زندگي را جور ديگري مي بينند؛ مشکلات را سخت مي کنند و معني عشق را نمي فهمند. فکر مي کنم پسر دوستم هم همين فکر ها را راجع به مانده ها مي کند. من فکر مي کنم نقطه ء‌ مشترک ديگري هم بين آنها پيدا کرده ام : هر دو احترام مي گذارند به هر چه پدرانشان انتخاب کرده اند. هر دو خوشحالند که همانند که هستند. اگر داستان ما گم شد، داستان بچه هايمان داستان قشنگي شد. خوشحالم.

* دوست من : يک

| | Comments (0)

* دوست من :

يک جايي آن وسطها با مردي که دوستش داشتم دوست شدم؛ نام او هست «پدر».

* سفرنامه ء بابام (۱):

| | Comments (0)

* سفرنامه ء بابام (۱):

کاليفرنيا مجموعه ايست از اتوبان هاي پيچ در پيچ و بي پايان که مردم هفتاد درصد عمرشان را روي آنها زندگي مي کنند. به همين دليل اتاقکهاي چرخدار بزرگي بنام SUV ( همان ميني بوس خودمان‌ ) اختراع کرده اند تا مجبور نباشند در ماشينهاي نقلي و کوچکي مثل «کمري» يا «آکورد» مچاله شوند.

دانشمندان با يک تکنولوژي پيشرفته موفق شده اند گردش فصول را در اين نقطه ء زمين روي بهار متوقف کنند و بدين ترتيب هر روز براي تفريح و گشت و گذار بسيار مناسب است و مردم مي توانند با لبخند به ورزش فرح بخش «خريد تا مرگ» بپردازند. مي گويند در کتاب مقدس اين سرزمين آمده است : « بخريد تا رستگار شويد.» ( قانون اساسي آمريکا، سوره ء يکم ، آيه ء يکم)

شايع شده است که در کاليفرنيا هيچ کس از نژاد «زوکومبا» ( يکي از قبيله هاي منسوخ شده ء‌ بيافرايي ) وجود ندارد. غير از آن، از تمام قبايل، نژادها، رنگها و فرقه هاي تمام کهکشان راه شيري در تمام طول تاريخ نمايندگاني در کاليفرنيا حضور داشته و دارند. زبانهاي رايج عبارتند از اسپانيايي، فارسي و چيني؛ اما از آنجا که الفباي چيني را خود چینی ها هم درست بلد نيستند و الفباي فارسي رسم الخط تروریست ها را تداعی می کند تصمیم بر آن شده است که زبان اسپانیایی را برای شهرها ، خیابانها و غذاها و آهنگها به کار گیرند و از آنجا که همه کلاس زبان هم می روند و ماهواره هم می بینند زبان انگلیسی را برای بقیه مصارف استفاده کنند. پر واضح است که غیر از اقلیت آمریکایی، هر کس انگلیسی را هر طور که دلش می خواهد و تا آنجا که می تواند به کار می برد.

فرهنگ خوردن هم چیز عجق وجقی است. در رستورانها سیگار ممنوع است و قلیون آزاد. چیز برگر دو طبقه را با نوشابه ء رژیمی می خورند. به غذاهای خوشمزه می گویند آشغال (‌ بخوانید جانک فود ) و برای غذاهای بدمزه ده برابر پول می دهند. ساعت هفت بعد از ظهر هم می توانی صبحانه سفارش بدهی. به کوچکترین سایز لیوان قهوه می گویند « بلند » (‌بخوانید تال! ) و اصرار دارند خامه ء‌ رژیمی رویش بریزند.

پسرم که دوسالی است در اتاق کوچکی در مرکز شهر زندگی می کند می گوید اینجا اوکی است، فقط ما را میس می کند. می گوید اینجا زندگی سخت است ولی فان است.
فکر می کنم راضی است. خوشحالم.

* صبوحي : « زي

| | Comments (0)

* صبوحي :

« زي پدرش رفت و خبر دار کرد تا پدرش چاره ء آن کار کرد! »

- دانشجوي بيکار در ديار کفر.

* سوغاتي :) عليرضا عصار

| | Comments (0)

* سوغاتي :)

عليرضا عصار اصرار داره که همه بدونن که عاشقي دروغه ( ‌اين AGAPE اصلا يعني چي؟!) دمش گرم! پسته هم چيز خوبيه.عليرضا افتخاري هم زده رو دست ديويد کاپرفيلد مُرده بوده زنده شده! پسته هم خوشمزه است. کريس ايزاک گوش مي دين؟! گـــُــــه مي خورين! شهريار مسرور گوش بدين! بابا اين پسر کولاکه! پسته واقعا چيز خيلي خوبيه. آقا دروغ چرا ، اِل ماريارچي هم رفته ايران اسمش رو گذاشته هومن بختياري. ولي با اين وجود پسته جدا خيلي خوشمزه است...

حالا دست وردار؛ تو بشو بيدار؛
حالتو در ياب؛ سوي کواااااااااهها کن...{ابوالفضل...نمي کشي ناخوشش کن!}
فکر کردي مستي....باباجون نيستي!

بوي تلخ قهوه با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
عطر نسکافه با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
داستانهاي طنز آميز با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
داستان کوتاه با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
مو لاي درز فلسفه با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
ماجراهاي محله ما با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
ماجراي گوشهايم با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
ادب مرد به ز دولت اوست تحرير شد با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
خانواده ء نيک اختر با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
سرگذشت حاجي باباي اصفهاني با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
فراتر از بودن و موتسارت و باران با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
يوزپلنگاني که با من دويده اند با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
دوباره از همان خيابانها با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
سهم من با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
ما مي مانيم با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
دربند اما سبز با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
گلوله بد است با امضاي مادرم در صفحه ء‌ اول؛
گفتگوهاي تنهايي بدون اين امضا در صفحه ء اول؛
...ديگه از خدا چي بخوام؟!

تهرون ما ديگه جا نداره، بارون اسيد داره مي باره...
دل رو بايد زد ديگه به دريا، دل رو بايد کند ديگه از اينجا...{بابا اينکاره!}

اگر چه خيلي خوب است که پسته ها مي خندند ولي خنده ء مرحوم مادربزرگم که تمام نوه هايش کنارش هستند روي طاقچه ء اتاقم از آن هم بهتر است. اگر چه پسته ها خيلي قشنگند، ولي دستخط ليست خريد خواهرم از همه ء آنها قشنگتر است. اگر چه پسته ها خوشمزه اند، ولي اين کتابها و آهنگها خيلي با مزه ترند!

خسته بودي وقتي رسيدي...خودت بودي و خودت.
رفتي و تنهايي رو ديدي...خودت بودي و خودت...
بذر جدايي رو تو پاشيدي...خودت بودي و خودت...
رفتي رو همه چي خط کشيدي...خودت بودي و خودت...
( آ مشالله....اونايي که اون عقب نشستن حال مي کنن؟! )

تو رو خدا پـــــــــــــــــــــــــــــــسته بـــــــــــــــــــــــــــــــــسه!

خلاصه ء اخبار :‌ او

| | Comments (0)

خلاصه ء اخبار :‌ او آمد!

و اکنون مشروح خبرها :‌

بينندگان عزيز؛ اگر پرواز مسافر شما ساعت يک مي نشيند، بيخودي ساعت دوازده به فرودگاه نرويد. چون چهار و ربع بيرون مي آيد.در همين زمينه حتما بعد از سه ساعت از پارکينگ بيرون بياييد و دوباره وارد شويد. وگرنه بعد از آن هر نيم ساعت پنج دلار برايتان آب مي خورد.

طبق مشاهدات واحد مرکزي پدرها موجوداتي هستند که وقتي که آنها را مي بينيد تازه مي فهميد چقدر از آنها دور بوده ايد.اين موجودات اولش مي گويند خيلي سرحال هستند و بعد از يک ساعت مي فهمند که اصلا هم سرحال نيستند و هر جا که هستند مي خوابند.

به گزارش خبرنگار ويژه ء‌اعزامي وقتي که ماشين در ترافيکِ ساعت پنج تا شش آزاد راه چهارصدو پنج گير کرده بود، کوهي از نوستالژي فضا را پر کرده بود. اين کوه آنقدر سنگين بود که مجبور شديم شيشه ها را پايين بکشيم و از پنجره بيرونش بي اندازيم تا بتوانيم مجددا حرکت کنيم.

در پايان، توجه شما را به اتچمنت (!) نامه ء الکترونيکي که از سرزمينهاي شمالي براي تکميل يک روز نوستالژيک به دستمان رسيد جلب مي کنم..ياد باد آن روزگاران ياد باد.... تا ديداري ديگر، شب شما خوش.

* صبوحی : I'm crazy

| | Comments (1)

* صبوحی :

I'm crazy like a fool... what about?! DADDY COOL! DADDY, DADDY COOL....DADDY, DADDY COOL :)

- Boney M

(*)به کلبه ام از راه

| | Comments (0)

(*)به کلبه ام از راه دور اي آشنا خوش آمدي !
چون بوي گل به همره باد صبا(**) خوش آمدي!

{(*) بيت فوق با صدای مادرم خوانده شود.
(**) باد صبا : استعاره؛ منظور شاعر همان لوفت هانزا است. }

اممم...اوه!... الکي الکي فردا داره مياد!

بغلش مي کنم ميگم سلام...
نه نه...باهاش دست مي دم ميگم سلام...
نه...رو بوسي مي کنيم!
اممم...اصلا همينجوري ميگم سلام بابا!
نه خيلي لوسه...کله ملق مي زنم بعد ميگم سلام.
نه اينم خوب نيست...

واقعا اگه آدم بخواد بعد از دوسال پدرش رو ببينه بايد چيکار کنه؟ فکر کنم بهتره سلام کنه...

بابا وقتي محبتش گُل مي کنه توسري مي زنه! خيلي دلم مي خواد فردا يه چند تا توسري بخورم! دو سالي ميشه که از تو سريهاي پدر گرامي محروم هستيم! فردا انشاالله از محروميت در ميايم!

بابا معمولا حدود پنج صبح بيدار ميشه کتاب مي خونه و راديو گوش ميده. يه دوسالي ميشه صبحها صداي راديوش رو نشنيدم! من راديو ندارم! مجبور ميشه از اينترنت بي بي سي گوش بده.

بابا چايي کمرنگ مي خوره. دوسالي ميشه براي کسي چايي نريختم! استکان نداشتيم.تو اين ليوانهاي سوسولي (ماگ) هم نميشه رنگ چايي رو ديد. رفتم براش استکان گرفتم!

بابا يکم از من بزرگتر بوده که موهاش ريخته. وسط موهاي من هم خالي شده!
بابا بعضي وقتها زبونش مي گيره! من هم تازه فهميدم که وقتي با غريبه ها حرف مي زنم بدون اينکه خودم بدونم زبونم ميگيره!
بابا وقتي رانندگي مي کنه هي دکمه ء روي ترمز دستي رو فشار ميده! سيامک اولين کسي بود که چند سال پيش بهم گفت من هم دقيقا همين کار رو مي کنم! جدا چه ربطي داره؟!
بابا آبجو دوست داره! من هم خيلي دوست دارم! هورا!

مي شينيم پيش هم تا بابا از من ايراد بگيره و يکم بد و بيراه بهم بگه و توسري بزنه و بهم بگه بايد يکم بيشتر زحمت بکشم و واسه خودم برنامه ريزي داشته باشم و از اين حرفا...بعد هم وقتي آبجوهامون رو مي زنيم به هم هر دومون ميگيم :‌ « به سلامتي! »

خوشحالم...و ناراحت. لعنت خدا به تمام کسايي که باعث شدن من و امثال من نتونيم اون زندگي که دوست داريم رو کنار آدمايي که دوست داريم داشته باشيم. خدايا! هر کي رو مي بخشي اونا رو نبخش...

* صبوحی : « زندگی

| | Comments (0)

* صبوحی :

« زندگی ، فقط يافتن خويشتن نيست ؛ زندگی ، خلق خويشتن است. »

- جرج برنارد شاو

* جنگ : اين scrabble

| | Comments (0)

* جنگ :

اين scrabble هم بد معتاد مي کنه. در اوج بدبختي و بيچارگي و بي وقتي و امتحان، من ِ بي جنبه زرتي وصل مي شم هي بازي مي کنم. خوبه حالا در نود درصد مواقع هم مي بازم و دکوراژه مي شم و مي شينم سر درسم. اگه مي بردم معلوم نبود چيکار مي کردم...

بر عکس ِ اين چت روم هاي مسخره خيلي کم پيش مياد که کسي ازت بپرسه از کجايي يا چند سالته يا ... خيلي مؤدب باشن سلام و تشکر مي کنن و آرزوي موفقيت! گاهي هم چند کلمه اي در مورد بازي رد و بدل ميشه. امروز که رفتم بازي کنم به حريفم صبح بخير گفتم و اون هم جواب داد : « صبح بخير آقا !‌ » با اينکه من با اسم خودم مي رم ولي اصلا انتظار ندارم کسي از رو اسم من بفهمه من پسرم يا دختر! بازيش خيلي بهتر از من بود و تلاش مذبوحانه ء من بعيد بود به جايي برسه...

وقتي ديدم بدش نمياد حرف بزنيم ديگه به بازي فکر نمي کردم. پرسيد از کجا هستم و من هم گفتم. پشت سرش هم گفتم که در اصل ايراني هستم. گفت که مي دونسته! گفت که يک دوست پسر ايراني داشته که دوستهاي زيادي داشته و يکيشون هم اسم من بوده. گفت که از فرهنگ خاور ميانه خيلي خوشش مياد. گفت که به نظرش مردهاي ما خيلي احساساتي هستن. گفت با تمام کلکهاشون آدمهاي ساده اي هستن. گفت که خيلي بده که اونجا هميشه جنگه. گفت از اينکه ايران با آمريکا رابطه اي نداره خيلي ناراحته. گفت از اينکه ايران سفارت آمريکا نداره خيلي ناراحته.

گفت دوست پسرش بهش پيشنهاد ازوداج داده بوده.گفت قرار بوده سال 89 ازدواج کنن. گفت دوست پسرش بعد از اينکه درسش تموم ميشه مي ره ايران که خانواده اش رو ببينه. گفت با مادرش بايد مي رفته دوبي تا براش ويزا بگيره. گفت دوست پسرش هيچ وقت به دوبي نرسيد. گفت مادرش هم نرسيد.

گفت از اينکه هميشه جنگ هست بدش مياد. گفت از اينکه دولتها نمي تونن مثل آدمها همديگه رو قبول کنن بدش مياد. گفت از جنگ بدش مياد.

* صبوحی : « دولت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« دولت ( قانون اساسی آمريکا ) حق ندارد شهروندان را برای انتخاب و پيروی از هر شريعت دلخواهشان آزاد بگذارد (!!!) »

- پاپ پيوس نهم

* اينم واسه اينکه دلمون نسوزه که فقط مال خودمون اين شکليه! اين مرغ در تمام دنيا يه پا داره !

* مورچه : کابل اينترنت

| | Comments (0)

* مورچه :

کابل اينترنت ما از ديوار اتاق من مياد تو خونه و بعد از تقسيم شدن از بغل ديوار به اتاق هم خونه اي و همينطور به خونه همسايه ميره. از وقتي اين کابل رو کشيديم يک اتفاق خيلي جالب افتاده :‌ يک لشکر مورچه ء عسلي فسقلي کابل رو مي گيرن و به تمام جاهايي که کابل ميره سر مي زنن تا ببينن چي گيرشون مياد!

ديروز که مثلا نشسته بودم پشت ميزم کارهام رو بکنم يک لحظه متوجه شدم که حدود يک ساعته که دارم با مورچه ها بازي مي کنم و هيچ کار ديگه اي هم نکردم. اگه خيلي دقت کني خيلي جالبن. امکان نداره دوتا مورچه از بغل هم رد بشن و شاخکهاشون رو به هم نزنن. فکر کنم چاق سلامتي مي کنن...شايد هم آدرس مي پرسن. می تونی جای يکيشون رو عوض کنی و بذاری رو يه چيز شيرين. يک ربع بعد فقط مورچه حافظ شيرازی نمی دونه که شيرينی کجاست! بيخود نيست به اين قرن ميگن قرن ارتباطات؛ خيلی پيشرفت کرده واقعا !

ديشب يه قوطي نوشابه آوردم تو اتاق و يادم رفت قبل از خواب بندازمش دور. امروز صبح مورچه هاي عزيز کارناوال نوشابه راه انداخته بودن و به عيش و نوش و شهوتراني مشغول بودن. چهار پنج تاشون رو با مداد روی درِ نوشابه کُشتم تا بقيه حساب کار خودشون رو بکنن. تازه اميدوار بودم هر کي بر مي گرده به هر کي تو را مي بينه بگه که برگرده. يکم گذشت ديدم جمعيت مورچه ها کم که نشد هيچي ده برابر شد. چند تا مورچه اومده بودن پايين قوطي و هي تو صف جلو عقب مي رفتن و به همه شاخک مي زدن. فکر کردم هز چي هست زير سر ايناست. سرمو چسبوندم به ميز تا يکيشون بياد جلو. يکيشون اومد و يکم نگاهم کرد و بي خيال قيافه عجيب من شد و شاخکهاش رو زد به گوشهام و خيلي يواشکي گفت :

بدو برو ببين چقدر شيرينه...مزه ء بهشت ميده... تازه اگه شانس بياري صاعقه مي زنه در اوج لذت از شر اين زندگيِ مورچه وار خلاص ميشي....

* صبوحي : « آنان

| | Comments (0)

* صبوحي :

« آنان که براي اندکي آسايش موقت از قسمتي از آزادي مسلمشان چشم پوشي مي کنند نه سزاوار امنيت هستند و نه لايق آزادي. »

- بنجامين فرانکلين

* صبوحي : «‌ هنوز

| | Comments (0)

* صبوحي :

«‌ هنوز يادم هست که در گذشته هوا تميز بود و سکس کثيف! »

- جرج برنز

* حرص : بدم می

| | Comments (0)

* حرص :

بدم می آد...يعنی متنفرم...يعنی خيلی خرن...از تمام هزار نفری که هزار سال قبل از من رسيدن پشت چراغ قرمز تقاطع و هيچ کدومشون اون دکمه زرده رو برای سبز کردن چراغ نزدن بدم می آد...هم از هزار نفری که اين ور وايسادن و فکر می کنن اونوری ها حتما قبلا زدن بدم می آد، هم از اون هزار نفری که اونور وايسادن و فکر می کنن اين وريها حتما کليد رو زدن بدم می آد...تمام مشکل دنيا اينه که همه مطمئنن اون کاری که خودشون بايد بکنن رو بقيه حتما می کنن...حرص می دن اين آدما...

* صبوحی : « بزرگمردان

| | Comments (0)

* صبوحی :

« بزرگمردان در خودشان می جويند ، آنچه که ضعفا در ديگران. »

- کنفسيوس

* سولاريس : زندگي ،

| | Comments (0)

* سولاريس :

زندگي ، تصوير واقعيت از دريچه ء ذهن من است.

روبروي من بخواب.
من همانم که تو در رؤياي شبت مي ديدي.
من همان گذشته ء منعکسم ، روي سطح صاف آب.
من همان خواب تو ام؛ يک خيالم ،‌ يک حبابم ، يک سراب.

در جهان من بمان.
به جهاني که در آن مرگ همان زندگي اَست.
به جهاني که در افکار خودت ساخته اي ، بي مکان و بي زمان.

تا زماني که خاطره ء خودکشي ام را نکُشي من هر روز مي ميرم.
تا زماني که مرا اينگونه که هستم نپذيري، تو را نمي پذيرم.
نترس.
هر چه که هستم، هميشه اينجا هستم،
تا تو را - همانگونه که در خاطره ات مي خواهي - در آغوش بگيرم.

سولاريس، سراب امروز تو و من است،
وقتي که گذشته ء مان آنگونه که مي خواهي بود،
و نه آن گونه که هست.

زندگي ، چيزي نيست جز آنچه که در خاطره ات مي بيني.

* صبوحی : « حيات

| | Comments (0)

* صبوحی :

« حيات ، شايع ترين ويروسی است که از طريق تماس جنسی منتقل می شود! »

- ؟؟؟

* پاپ : نصفت شيرينه

| | Comments (0)

* پاپ :

نصفت شيرينه و نصفت نمکي،
باد هوايي و مغزت پُفَکی؛
زرد و سفيدي و شکلت الکي،
وقتي که داغي زود مي ترکي؛

تو يه پاپ کورني ، پاپ پاپ پاپ!

نصفه ء شور ِت حالش خرابه،
نصفه ء ديگه ات مي خواد بخوابه.
دنياي تو يک ظرف بزرگه،
زيرش اجاقه و دلت کبابه.

قلبت مي زنه تاپ، تاپ، تاپ!

مي دوني که اين تو همه مي نالن،
به فکر پول و مال و منالن؛
همه تو خالي و پوک و پر صدا،
چيزي ندارن بهش ببالن.

چشماتو وا کن شاپ، شاپ،‌ شاپ!

اين تو زندگي معني نداره،
روز تاريکه و شب بي ستاره.
دستتو بستن و دلتو شکستن،
راه فرارت يه انفجاره.

تيکه تيکه شو چاپ، چاپ ، چاپ!

بشکن و پُف کن و برس به بالا،
نترس و فکر کن فقط به حالا؛
بالاي ظرف يک شکاف تنگه،
برس به سقف و رها شو يالا!

يالا بترک پاپ پاپ پاپ...
بپر بالاتر تاپ تاپ تاپ...
شکافو وا کن شاپ شاپ شاپ...
بند و پاره کن چاپ چاپ چاپ...

* صبوحی : « تا

| | Comments (0)

* صبوحی :

« تا موقعی که پشت کسی خميده نباشد، نمی توانی سوار او شوی. »

- مارتين لوتر کينگ

* خون : من امروز

| | Comments (0)

* خون :

من امروز خون دادم.

براي رفتن از تجريش تا سر کوچه فريد دوتا راه وجود داشت :‌ هم مي شد تاکسي نخجوان رو سوار شد و سر سه راه محمودي پياده شد و از اون سر بالايي تنده تا وسط کوچه فريد اومد و بعد اومد سر کوچه، يا اينکه سر سه راه محمودي پياده نشد و به جاش ته لاجوردي پياده شد که در حقيقت سر ديگه ء خود فريد بود و بعد تمام طول فريد رو قدم زد. در نتيجه مستقل از اينکه کدوم راه رو انتخاب کنم هر روز بايد تو صف تاکسي نخجوان صبر مي کردم.

نمي دونم هنوز هم ايستگاه تاکسي هاي نخجوان همون جاست يا نه، ولي اگه هنوز هم همونجا باشه وقتي تو صف مي ايستي مي توني کانتينر سازمان انتقال خون رو ببيني که تو پياده روي مقابل پارک شده و بعضي از روزها درش بازه و بلندگوي بد صداش داره خر خر مي کنه که آهاي ملت بياين خون بدين. اگه ايستگاه هنوز همون جا باشه وقتي تو صف مي ايستي مي توني برگردي و ويترين نونوايي فانتزي رو ببيني که به جاي بربري قديمي باز شده و هر روز ساعت پنج تنورش آماده مي شه و ويترينش رو با انواع پيراشکي و کراسان و دونات پر مي کنه. خدا مي دونه که من چند هزار بار تصميم گرفتم جاي صفم رو ول کنم و برم خون بدم و نرفتم. و خدا مي دونه که چند هزار بار به محض اينکه نوبتم مي رسيد بوي نون رو مي شنيدم و مي پريدم تو نونوايي و يدونه کراسان پنير مي خريدم و بر می گشتم ته صف می ايستادم.

توي مدرسه مي شه دو روز در هفته تو ساختمون مرکزي خون داد. بقيه روز ها هم مي شه به کلينيک رفت و خون داد. هر وقت خون بدي براي تشکر بهت تي شرت مي دن و مي توني هر چند تا پاکت آبميوه و بيسکويت که بخواي برداري. من تا حالا شش بار تصميم گرفتم خون بدم و پنج بار موفق شدم. اون يک بار هم که نشد به خاطر اين بود که يک هفته بود ناهار و شام حسابي نخورده بودم و آهن خونم پايين بود و به من اجازه ندادن خون بدم و به جاش کلي بيسکوييت و آبميوه بهم دادن. اگر چه من دفعه ء اول نمي دونستم تي شرت هم مي دن، ولي دفعه هاي بعد خيلي هم خوشحال بودم که تي شرت هم مي گيرم.

روي تختها اکثرا همه دختر هستن، و اکثرا خارجي هستن و من با کمال وقاحت به هر کدوم نگاه مي کنم و فکر مي کنم چند درصد چون دوست داره خون مي ده و چند درصد به خاطر تي شرت دانشگاه...و وقتي که آبموه ام تموم مي شه به کسي که اين خون بهش تزريق ميشه فکر مي کنم، که آيا براش مهمه که کسي که اين خون رو داده براي يک تي شرت اين کار رو کرده يا چون دوست داشته...

و بعد به خودم فکر مي کنم، و اينکه آيا برام مهمه کسي که خون من باعث نجاتش ميشه بدونه که من اين کار رو چون دوست دارم انجام دادم...يا اينکه من واقعا فقط چون دوست دارم خون مي دم؟ يا اينکه من اين کار رو مي کنم چون دوست دارم فکر کنم که آدم مفيدي هستم؟ يا اينکه من چرا براي کارهاي غير پولي داوطلب مي شم؟چون دوست دارم اين کار رو بکنم؟ يا اينکه چون دوست دارم خودم - و شايد بقيه - فکر کنن من من آدمي هستم که اين کارها رو دوست دارم؟ و آخرش اينکه من چرا انقدر فکر مي کنم؟ و چرا وقتم رو با فکر به اين مزخرفات و از اون بدتر نوشتنشون تلف مي کنم...

ما همه فقط کارهايي رو مي کنيم که خودمون دوست داريم. هيچ ارزشي بالاتر از عشق به خود يا همون عزت نفس نيست. و اين اصل اونقدرها که به نظر مياد هم کثيف نيست...يا هست؟