November 2002 Archives

* اصول دين : اين

| | Comments (0)

* اصول دين :

اين لات ( سابق ) محله ء ما قبل از فوت شست مبارکش در ورزش فرح بخش رولر بليد يک لطيفه ای رو با ما در ميون گذاشتند که ما تا همين حالا داريم زارت زارت بهش می خنديم. از اونجايی که خودشون شستشون درد می کنه تايپ براشون سخته من تصميم گرفتم وظيفه ء اطلاع رسانی رو بر عهده بگيرم :

از يک همشهری آذری می پرسن آقا اصول دين زرتشت چيه ؛ ايشون هم در جواب می فرمايند : گُفتار نيک، کِندار پيک، بی بی خِشت!

همين!

* خستگي : امشب که

| | Comments (0)

* خستگي :

امشب که از بيستون برگشتم،
تن سنگم را به تختخواب بستم.
گوينده ء اخبار هم خوابش برد ،
من و فکر فردا و شيشه به دستم...

باز هم من و اهريمن و ايزد نشستيم ،
باز براي بخت من دخيل بستيم.

صحبت از زندگي و مرگ و بد و خوب نبود،
بحث بيهودگي دنيا هم
- بر خلاف ميل شيطان ، به دليل وقت کم -
از برگ دستور کار جلسه خط خورده بود.
صحبت از فلسفه ء لذت و خوشبختي بود.

قصه ء غصه ء يک خاطره بود،
که صداي خنده هاي مادرم در صدفش مي پيچيد ،
و کنار شنهاي ساحل درياي خزر گم شده بود.
داستانِ دوستاني بود که هر شب مي رقصيدند ،
و هر روز به ريش هر دو عالم مي خنديدند،
تا روزي که هر کدام به گوشه اي رفتند،
تا خوشبخت شوند!
تا اگر وقت کنند،
يکشنبه ها لبخند بزنند، و خوشحال باشند که « آزادند » !

ايزد از اشک دل من رنجيد.
دستمال خورشيد را به دستم داد،
و دست کوه را بر شانه ام زد،
گويي از خستگي من کمي خجالت مي کشيد.
حرفهاي پدرم را مي زد ، تا قدمي بردارم.
يک قدم آن ور تر، يک کمي محکم تر ؛
با صداي اسم من، تصويري از پرواز شاهين مي کشيد.

شيطان پشت سرش بلند مي خنديد؛
مست بود شايد، انگار حرفهاي ما را نمي فهميد.
با انگشت مرا مسخره مي کرد،
انگار درد مرا اصلا نمي ديد.
ناگهان فرياد زد : ساکت شو.
همه حق گله دارند ، غير از تو.
تو هر چه خواستي را داشتي، و نمي ديدي.
تو هرچه نداشتي را خواستي، و نمي فهميدي.

بين درد و نفرت و بوي نم سقف اتاق کوچکم از جاي برخاستم.
ايزد و اهريمن و بحثشان را از لاي پنجره بيرون ريختم.
از پشت شيشه نگاهشان کردم،
و از هر دوشان معذرت خواستم.
من خدا را دوست دارم ،
و به شيطان احترام مي گذارم،
ولي امشب حوصله ء هيچ کدامشان را ندارم.

امشب مي خواهم آرام بخوابم.
و روياي مادرم را ببينم که به من مي خندد،
و پدر که قبل از رفتنم بارهايم را مي بندد،
و به من مي گويد : مواظب خودت باش.
و من که مي روم ،
و از تمام آرزوها فقط يکي را مي خواهم :
که پدر هر روز به من افتخار کند و مادرم تا ابد بخندد.

زندگي آسان است، اگر خدا بخواهد، و انسان قدر لحظه هايش را بداند.

* صبوحي : « مشکل

| | Comments (0)

* صبوحي :

« مشکل اين دنيا اين است که احمق هميشه مطمئن است و باهوش پر از شک.»

- برتراند راسل

* تقارن : بيضي، خاطره

| | Comments (0)

* تقارن :

بيضي، خاطره ء خسته ء‌ دايره اي بود که داخل يک مستطيل گير افتاد. روزي که مستطيل پاک شد، بيضي هيچ وقت گِرد نشد. از آن روز به بعد، کمين مي نشست،‌ مربع شکار مي کرد و آنقدر اسيرش مي کرد تا لوزي شود. بعد آزادش مي گذاشت و مي گفت : « سخت نگير. تقارن بيش از حد هم خوب نيست...خيلي معمولي است!»

خيلي باحال! ديشب ساعت چهارونيم

| | Comments (0)

خيلي باحال! ديشب ساعت چهارونيم صبح رفتم خونه امروز هم هفت و نيم مدرسه بودم !

الان هم ۴ بعد از ظهره و من هم زودتر از يک نصفه شب امکان نداره خونه باشم!

ما مي توانيم!
ما تو دهن اين مملکت مي زنيم!
ما دهن خود را صاف مي کنيم!
ما اصلا هم حمالي نمي کنيم!
ما خيلي هم مهندسي پيشرفته مي کنيم!
ما پوز خودمان را هم مي زنيم...

* صبوحی : « از

| | Comments (0)

* صبوحی :

« از شيطان پوزش می طلبيم : نبايد فراموش کنيم که ما فقط يک طرف داستان را شنيده ايم ؛ تمام کتابها را خدا نوشته است! »

- ساموئل باتلر

* اراجيف : واي خدا!

| | Comments (0)

* اراجيف :

واي خدا! خسته شدم!‌
مي خوام بازم نق بزنم ، شعر بگم ، ناله کنم!
نه وقت دارم سر کچلمو بخارونم ،
نه حال دارم فکري واسهء اين دل بيچاره کنم!
خداي من! يه چيزي ميگي؟
يه چيزي ميدي پاره کنم؟!

به خدا دروغ ميگه هر کي ميگه غنيمته!
آش کشک خالته؛
بخوري پاته نخوري پاته.
هم باعث دردسره ، هم مايه ء خجالته؛
نمي شه بهش زندگي گفت بَس که پر از کثافته!

شاعر پولدار ميره تاجر ميشه‌ ،تاجر ورشکسته شاعر ميشه!
شاعر بي هنر مهندس ميشه!
مهندسي که کار گيرش نيومد، ميره فرنگ و سَر مهندس ميشه!
وقتي بازم ديد که گهي نميشه،
به لطف اين شبکه ء بين الملل، دوباره از اول ميره شاعر ميشه!

کبوتر با کبوتر، باز با باز،
من احمق چرا دل به تو بستم؟
من بد هيکلِ چاق و بد اخلاق،
به يادت هرشب و هر روز مستم!
کلنگ از آسمان افتاد و نشکست،
ولي من قبل از افتادن شکستم!
نه پيشت آبرو مونده نه پشتت،
خودم کردم بايد بشکنه دستم!

خداي من! عزيزکم، بيا و بشين کنار من.
اگه من قول بدم نق نزنم، صبر کنم، خسته نشم، کار کنم،
قول مي دي يه روزي بياي به من بگي دردسرا تموم شده؟
می تونی يه روز بهم بگی هر چی می خوام همون شده؟

* تصوير يک خودخواهي :

| | Comments (0)

* تصوير يک خودخواهي :

بين من و شيطان يک درياي بزرگ آبي است که کناره هايش تا خود خدا کشيده شده اند. خورشيد هر روز از سمت خدا به سمت شيطان راه مي افتد و شبانه به خانه ء خدا باز مي گردد تا نورش را باز يابد؛ آسمان ، آيينه ء همين درياست در اوج خلا ؛ در حقيقت تجسم رؤياي بي کرانگي درياست در فکر من.

هر روز غروب چشم شيطان را در خورشيد مي بينم که غرق خون گشته است. آتش غضبش دريا را شعله ور مي کند؛ شعله اي که هرگز به ساحل نمي رسد ؛ ساحلي که از زير کف پاي يخ زده ء من تا خود خدا امتداد دارد و در آرزوي حرارت شعله مي سوزد.

امروز غروب رنگ ديگري بود. امروز چشم شيطان گويي سبز بود ، يا يشمي. امروز دريا فيروزه اي بود و گرم بود و با موجهايش نفس مي کشيد و ساحل را قلقلک مي داد و ساحل در لابلاي ماسه هاي رنگوارنگش ريز ريز مي خنديد و انگشتهاي پاي مرا در بسترش فرو مي برد. امروز من ريشه دواندم، در ساحل درياي حائل شيطان سبز.

امروز من شيطان را به خدا بخشيدم و دريا را در آغوش گرفتم و موجهايش را بوسيدم. امروز من تصميم گرفتم از چشمک شيطان ، سبز بودن را بربايم از ماسه هاي زبر گرم بودن را ياد بگيرم. امروز خسته شدم از سرد بودن ، و سلام کردم بر خودم بودن.

* مهاجر : اين پرنده

| | Comments (0)

* مهاجر :

اين پرنده ء مهاجر، هميشه عاشق پرواز، حالا با بالي شکسته، مي خونه يه گوشه آواز...

درست ميشه. يعني در حقيقت فرقي نمي کنه ، فقط عادت مي کني. عادت مي کني که اگر حقوق اوليه ات رو بگيري احساس خوشبختي کني. عادت مي کني که وقتي بيرونت نمي کنن احساس کني خيلي مهربونن. عادت مي کني که اگر تحقيرت نکنن حتما خيلي دوستت دارن. عادت مي کني که هر چي نداري رو از کم لطفي خودت ببيني و هر چي داري رو از لطف بقيه. عادت مي کني گير ندي، به هر چي که گرفتي راضي باشي.

مي دوني آدمهاي دنيا دو دسته هستن :‌ اونايي که هر کاري مي کنن رو سريع توجيه مي کنن، و اونايي که براشون مهم نيست کارهاشون رو توجيه کنن. اگه برات مهم نيست که خيلي راحتي،‌ به همه بگو به شما هيچ ربطي نداره. اگر هم برات مهمه هميشه مي توني داستان اون يارو که با چکش مي زد تو سر خودش رو تعريف کني...همون که وقتي ازش پرسيدن چرا مي زني تو سر خودت جواب داد : « آخه نمي دوني بعدش که ديگه نمي زنم چه حالي مي ده...» تو هم دلت خوش باشه که اگه اين همه دهنت صاف ميشه در عوض وقتي به عنوان يک موجود حقوقي قبولت مي کنن و حقوق اوليه ات رو تازه مي گيري چه حـــــــــــــــالي مي کني...

من؟! من چرا اومدم؟! چه سؤال عجيبي مي کني...اگه نمي اومدم بايد مي پرسيدي چرا...مي دوني،‌ مشکل تو اينه که تو خونه تون فرهنگ دهخدا ندارين...مشکل من هم اينه که با اينکه داشتم هيچ وقت جلد «خ» رو باز نکردم...اگه بري کلمه خوشبختي رو باز کني مي بيني تعريفش چقدر ساده است...مي بيني که چقدر نزديکه...مي بيني که انقدر سرگرم تشخيص اون دور دورا بودي که هر چي زير دماغت بوده رو اصلا به کل نديدي...منم دماغم باد کرده بود و گنده شده بود و زيرش رو نديدم...اگه مي ديدم الان اينجا نبودم...

* صدا : مي آمد.

| | Comments (0)

* صدا :

مي آمد.
نشنيدي؟
مهم نيست!

شنيده ام در دور دست کوه سنگيني است که خورشيد هر روز پشت آن لخت مي شود و مي خوابد.کوه عاشق خورشيد است، فلسفه ء وجودش تماشاي معشوق است وقتي که برهنه در بستر کوه آرميده است. کوه نگهبان خواب خورشيد است. کوه نمي گذارد هيچ صدايي از آن بگذرد، مبادا خورشيد بدخواب شود.

صبر کن. صدايي که در دل شب گم شد باز مي گردد. آگاه باش، پژواک را دنبال نکن، به عقب بر مي گردد. بشنو و بدان که روزي صدايي با همين آهنگ به سوي مخالف آمده است و رفته است و برگشته است و تو هنور همين جايي.

پژواک، خاطره است، بگذار بگذرد. زيبايي پژواک، نشانه ايست از اصالت صدا. پژواک را بشنو و در جهت مخالفش گام بردار تا به کوه برسي. شايد زير صخره ها نشاني از صدا بيابي که در انتظار روزي است که از کوه بگذرد و خورشيد را بيدار کند. شايد بتواني تا خود قله بروي و فرياد بزني و خورشيد را بيدار کني تا باز گردد.

راستي، اگر به قله رسيدي، به خورشيد نگاه نکن. برهنه است؛ کوه هم دل دارد؛ بگذار بداند اگر خورشيد را ندارد، لااقل تنها کسي است که خاطره اي از بدن برهنه ء خورشيد دارد. با کوه مهربان باش، عاشق است، قصد آزار ندارد، فقط خورشيد را دوست دارد.

*‌شهر وارونه ء من: داستان

| | Comments (0)

*‌شهر وارونه ء من:

داستان شهر وارونه هم مثل همه چيزهاي ديگه اين شهر وارونه است، واسه همين هم از آخرش شروع ميشه؛ همون موقع که همه داشتن به خوبي و خوشي زندگي مي کردن. دقيقا قبل از اون بود که يه روز همه فهميدن خوب زندگي کردن مال زمان و مکان خاصي نيست. قبل از اون همه دلشون مي خواست يه روزي به يه جايي برسن که ديگه هيچ مشکلي نباشه. و قبل از اون همه حوصله شون از زندگي سر رفته بود. و قبل از اون همه داشتن به خوبي و خوشي سر جاهاشون زندگي مي کردن. شهر وارونه هر روز وارونه ميشه و داستانش از آخر تا اول تکرار ميشه.

* صبوحی : « ميگه

| | Comments (0)

* صبوحی :

« ميگه اين تو سر خودشه؛
ميگه ساکت شم، می دونه که تو سر خودشه.
بعدش به بالای ساختمون نگاه می کنه،
ميگه فکر پريدن تو سرشه،
ميگه از زندگی خسته شده،
حتما خيلی خسته شه...»

- آدام دو ريتز

* صبوحی : « حماقت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« حماقت يعنی تنبيه همسايه ء کناری ، با آتش زدن باغچه ای که به باغ خانهء تو وصل می شود. »

- ؟

سلام. سلام به خودم که

| | Comments (0)

سلام.

سلام به خودم که وقت ندارم، خيلي هم کار دارم...ولي نوشتن رو دوست دارم!

* به خدا وقت ندارم

| | Comments (0)

* به خدا وقت ندارم :(

فعلا به « پائيز » رای بدهيد !

*‌صبوحي : « ترس خالص،

| | Comments (0)

*‌صبوحي :

« ترس خالص، پايه ء خوشبيني است. »

- اسکار وايلد

سوال خوبي بود. امروز وقت

| | Comments (0)

سوال خوبي بود.
امروز وقت ندارم برايش جوابي بنويسم.
اگر هم وقت داشتم، شايد جوابي نداشتم.

امروز وقت ندارم به خودم بگويم که ماندن بهتر است.
اگر هم وقت داشتم ، شايد نمي توانستم خودم را قانع کنم ،
يا تو را، يا هر رهگذري که آمد و رفت،
که اگر هم ارزشي هست، در ماندن است.

امروز وقت ندارم در اينترنت برايت تحقيق کنم ،
تا ببينم آن احساسي که من را نگه مي دارد،
ترس است يا منطق.
يا شايد هم هيچ کدام نيست،
و هر کس براي توجيه خودش برايش اسمي مي گذارد.

امروز وقت ندارم خودم را توجيه کنم.
امروز خيلي کار دارم ،
براي خودکشي هم وقت ندارم،
حوصله ء جستجوي زندگي را هم ندارم،
امروز را هم با روزمرگي ها تلف مي کنم.

تا وقتي که وقت ندارم،
دوست دارم فکر کنم ماندن بهتر است.
تو هم برايش هر اسمي که دوست داري بگذار،
اگر حماقت است ،
يا اگر ترس است ،
من اين ترس احمقانه را دوست دارم.
اگر هم واقعا ارزشي برايش هست،
امروز براي اثباتش واقعا وقت ندارم.

اگه مسيرتون از اين طرفاست

| | Comments (0)

اگه مسيرتون از اين طرفاست بي زحمت به اون تخته سنگي که اون گوشه افتاده کاري نداشته باشين. اگه هم يه وقت برش داشتين لطفا به اون مورچه هايي که دارن اون زير تو همديگه مي لولن کاري نداشته باشين. اگه هم يه وقت خواستين همه رو لگد کنين تا حرصتون خالي شه لطفا قبلش بگين من اين پيرهن سفيدم رو در بيارم...فقط همين يدونه بدون لکه مونده...

پيرهنم رو که در آوردم با خيال راحت مي تونين لگدم کنين.

ممنون.

* صبوحی : « راز

| | Comments (0)

* صبوحی :

« راز زندگی يکرو بودن و انصاف داشتن است. اگر بتوانی ادای اين دو را خوب درآوری، موفق خواهی شد! »

- گروچو مارکس

روي مرز قدم نهادن... اضطراب

| | Comments (0)

روي مرز قدم نهادن...
اضطراب را نشان ندادن...
شعر خواندن...
به آواز گوش دادن...

لحظه اي اين سو و لحظه اي مُردن.
حسرت روزهاي رفته را خوردن.
حرف مردم را حساب نشمردن ،
به حرف دوست خويش را آزردن.

سنگ بزرگ نشانه ء نزدن ؛
سنگ کوچک نشانه ء ننگ است.
سنگها را به کوله بار بستن ،
استخوان شانه را شکستن ،خوش آهنگ است.

کمکي از شما نمي خواهم...
سکوت ، بهترين مرهم همدردي است.