* خستگي :
امشب که از بيستون برگشتم،
تن سنگم را به تختخواب بستم.
گوينده ء اخبار هم خوابش برد ،
من و فکر فردا و شيشه به دستم...
باز هم من و اهريمن و ايزد نشستيم ،
باز براي بخت من دخيل بستيم.
صحبت از زندگي و مرگ و بد و خوب نبود،
بحث بيهودگي دنيا هم
- بر خلاف ميل شيطان ، به دليل وقت کم -
از برگ دستور کار جلسه خط خورده بود.
صحبت از فلسفه ء لذت و خوشبختي بود.
قصه ء غصه ء يک خاطره بود،
که صداي خنده هاي مادرم در صدفش مي پيچيد ،
و کنار شنهاي ساحل درياي خزر گم شده بود.
داستانِ دوستاني بود که هر شب مي رقصيدند ،
و هر روز به ريش هر دو عالم مي خنديدند،
تا روزي که هر کدام به گوشه اي رفتند،
تا خوشبخت شوند!
تا اگر وقت کنند،
يکشنبه ها لبخند بزنند، و خوشحال باشند که « آزادند » !
ايزد از اشک دل من رنجيد.
دستمال خورشيد را به دستم داد،
و دست کوه را بر شانه ام زد،
گويي از خستگي من کمي خجالت مي کشيد.
حرفهاي پدرم را مي زد ، تا قدمي بردارم.
يک قدم آن ور تر، يک کمي محکم تر ؛
با صداي اسم من، تصويري از پرواز شاهين مي کشيد.
شيطان پشت سرش بلند مي خنديد؛
مست بود شايد، انگار حرفهاي ما را نمي فهميد.
با انگشت مرا مسخره مي کرد،
انگار درد مرا اصلا نمي ديد.
ناگهان فرياد زد : ساکت شو.
همه حق گله دارند ، غير از تو.
تو هر چه خواستي را داشتي، و نمي ديدي.
تو هرچه نداشتي را خواستي، و نمي فهميدي.
بين درد و نفرت و بوي نم سقف اتاق کوچکم از جاي برخاستم.
ايزد و اهريمن و بحثشان را از لاي پنجره بيرون ريختم.
از پشت شيشه نگاهشان کردم،
و از هر دوشان معذرت خواستم.
من خدا را دوست دارم ،
و به شيطان احترام مي گذارم،
ولي امشب حوصله ء هيچ کدامشان را ندارم.
امشب مي خواهم آرام بخوابم.
و روياي مادرم را ببينم که به من مي خندد،
و پدر که قبل از رفتنم بارهايم را مي بندد،
و به من مي گويد : مواظب خودت باش.
و من که مي روم ،
و از تمام آرزوها فقط يکي را مي خواهم :
که پدر هر روز به من افتخار کند و مادرم تا ابد بخندد.
زندگي آسان است، اگر خدا بخواهد، و انسان قدر لحظه هايش را بداند.