* خنده :
ديروز تو يکی از اين برنامه های لوس تلويزيون يه صحنه داشت که يکی داشت روی ميز يه بار آبجو می خورد و با کارتِ بازی يه خونه درست می کرد. منم داشتم آبجو می خوردم و فکر کردم چرا من ازاين کارا نمی کنم! قوطی آبجو رو خوابوندم رو زمين ، نشستم روش و پرواز کردم...زياد سخت نبود. مستقيم رفتم همون باری که آقاهه داشت توش کارت بازی می کرد. آقاهه ديگه آبجو نمی خورد، يه ليوان عرق سگی جلوش بود. قيافه يارو که پشت بار وايساده بود و مشروب می داد دست مردم خيلی آشنا بود...آره خودش بود! همون سگه بود که لاشه ء له شدش بعضی از روزها کف اتوبان پهن شده...حالا می فهمم چرا اونجوری ميشه...احتمالا وقتی نزديک صبح داره می ره خونه انقدر خورده که ديگه اصلا حاليش نيست...بعد حتما می ره زير ماشين و دوباره شب بيدار می شه مياد سر کار که عرق سگی بده دست مردم...
آقاهه خيلی روی کارش متمرکز بود. اصلا به من که روبروش نشسته بودم نگاه نمی کرد. از لای ورقها صورتش رو می ديدم. البته چيز زيادی واسه ديدن نبود. تمام صورتش پر از ريش و مو بود. چشماش زير ابروهای کلفتش که به موهاش می چسبيد اصلا معلوم نبود، دهنش هم تو ريشش که تا زير چشماش می رسيد گم شده بود. شش طبقه کارت روی هم چيده بود و به مرحله آخر رسيده بود؛ اونجا که فقط بايد دو تا کارت رو به هم تکيه بده تا هرم کامل بشه. ولی يک مشکلی پيش اومد...فقط يدونه کارت مونده بود. با اينکه چشمش رو نمی ديدم ولی حس می کردم داره به اطراف نگاه می کنه. کناره های ميز...زير ميز...بعد يک دفعه بی حرکت شد. عرق کرده بودم...می دونستم به من زل زده. يه وقتايی می بينی که کسی بهت زل زده...زياد بد نيست...ولی يه وقتايی نمی بينی و با تموم وجودت مطمئنی که يکی داره بهت نگاه می کنه...خيلی ترسيده بودم و پاهام می لرزيد. فرار معنی نداشت. يه ناله ای از دهن خودم شنيدم که اصلا نفهميدم چی بود...احتمالا مغزم داشته سعی می کرده به دهن دستور بده که سلام کنه ، اگر ناله من نبود، غير از ويز ويز يه خرمگس که تو گوشه سقف يه پاش به تار عنکبوت گير کرده بود هيچ صدايی نمی اومد.
حدود چند سال گذشت تا من بتونم يه حرکت ارادی انجام بدم. زير ميز رو نگاه کردم، بعد هم زير صندلی خودم و صندلی آقاهه. يه سرکی هم به زير ميزهای کناری کشيدم. بعد عين احمقها به جيبهام دست زدم...يکی نبود بگه آخه ديوونه اينجوری که مطمئن ميشه تو برداشتيش...تو جيب پيرهنم يه چيز سفت پيدا کردم و درش آوردم. به محض اينکه درش آوردم يه صدای خنده خيلی بلند تو تمام بار پيچيد. آقاهه نبود، منم که نبودم...سگه هم نبود...به کارت که نگاه کردم فهميدم چی شده...جوکر بود که داشت مثل خر به من می خنديد. صورتش رو کوبيدم روی ميز و خفه شد. بدون اينکه بلندش کنم هُلش دادم به طرف آقاهه. هزار بار آرزو می کردم کاشکی چشماش رو می ديدم و می فهميدم چه حالتی داره...وقتی کارت رو برداشت جوکر شروع کرد به قهقهه زدن ولی به محض اينکه آقاهه کارت رو به طرف صورتش گرفت خفه شد. دوتا کارت رو خيلی خيلی آروم به هم تکيه داد روی سر کارتهای ديگه...همه چی مرتب بود...می خواستم يه نفس راحت بکشم که يه دفعه جوکر خاک بر سر تُپُق زد...يک ميليمتر لرزيد...و همه کارتها روی هم ريخت. من ديگه مطمئن بودم اگه بمونم کارم تمومه...اصلا يادم نيست چجوری خودم رو به قوطی آبجو که بيرون پارک کرده بودم رسوندم و فرار کردم...فقط يادمه که پشتم از جای نگاه آقاهه سوراخ شد.
وقتی رسيدم خونه خيلی عصبی بودم...فکر کردم فال بگيرم. ولی اصلا در نمي اومد...کارتها رو شمردم...يکی کم بود. تصميم گرفتم بخوابم. نمی شد؛ صدای ويز ويز اين مگسه که گوشه سقف پاش به تار عنکبوت گير کرده بود نمی ذاشت. پا شدم کشتمش. حالا همه جا ساکته و من می خوام بخوابم...فقط يه صدای قهقهه از خيلی خيلی دور مياد...هنوز هم داره می خنده...هنوز هم يه کارت کمه...
***
گير دادم به Queen :
يک کارت از يک دست کامل کم دارم ؛
من کمی از يک سکه کمتر هستم ؛
يک موج برای شکستن کشتی کم دارم ؛
من به اندازه خودم مطرح نيستم ؛
با تبِ بالايی پايين می آيم ،
اينبار واقعا به دنبال دريا هستم ؛
کتری آبی که بيش از حد جوشيده است ،
يا شايد هم يک درخت موز هستم.
عزيزم ، من کم کم ديوانه می شوم...
عزيزم ، سرانجام آن لحظه رسيد ،
همان لحظه ای که من در آن کمی ديوانه می شوم...
