* سگ : روزهايی هست

|

* سگ :

روزهايی هست - مثل امروز - که از خودم دورم.
از خودم می ترسم.
شما هم لطفا نزديک نشويد؛
امروز من سگ نگهبان هستم.
امروز من پارس می کنم، پاچه می گيرم؛
وحشی و ترسناک و پر زورم.

از خودم می پرسم ، مگر من چه کار کرده ام؟
من که خودم را دوست دارم...
من نه خودم را مسخره کرده ام ،
نه خودم را زده ام ،
نه خودم را اذيت کرده ام...
من هميشه به خودم افتخار کرده ام!

خودم به من می گويد :
تو مغروری.
تو فکر می کنی از همه بهتر و برتر و بالا تری...
تو از من انتظارهای زيادی داری.
تو هم يک انسانی...
تو نمی دانی که هم ناتوانی ، هم نادانی، هم کری و هم کوری.

ديدم راست می گويد.
قلاده اش را باز کردم.
ديگر از خودم نمی ترسم.
ديگر از خودم انتظاری هم ندارم.
همينجا می نشينم، هر جايی خواست برود، هر کاری خواست بکند و هر چه ندارد را بجويد...