خب.
امروز صبح داشتم واسه خودم به سمت دانشگاه قدم مي زدم و فکر مي کردم و بزرگ مي شدم و تند تند پشت سر هم از طريق نشانه هايي که خداوند متعال در سک و سينه و پر و پاچه موجوداتي دو پا به اسم دانشجويان « آندِرگِرَد » براي بندگان گمراهي مثل من قرار داده به قدرت آفريدگار ايمان مي آوردم که يهو همه وايسادن. تمام زمين و زمان و آدمها و ماشينها و نسيم سحري و حوريان بهشتي و چراغهاي جهنمي ترافيک و غيره عين گربه هاي اشرافي - اونجاش که موشه مي خواست قفل صندوق رو باز کنه - هر جا که بودن خشکشون زد.
من هم وايسادم و به يه صداي خيلي عجيب گوش دادم که از آسمون ميگفت :
« آهاي نره خر! خجالت بکش مرتيکه! يه بار ديگه نق بزني دستور مي ديم هر چي پيانو تو هوا آويزونه بيفته رو سرت. »
بعد هم همه زندگي دوباره ادامه پيدا کرد. خوبي اين زندگي اينه که حتي به خاطر خود خدا بيشتر از چند لحظه صبر نمي کنه...زودي مي گذره.
بعدش هم رفتم تو دفتر دانشکده زدم دايان رو صدا زدم همچين خوابوندم تو گوشش برق از وجناتش پريد. بعد هم نمره ء بنده رو درست کرد. بعد هم فهميدم براي ۵۵۵ بايد امتحان ۴۶۵ بدم همونجا امتحان دادم استادش له شد. بعدش هم رفتم پيش حضرت « ادوايزر» چهار تا خالي بستم و سوسکش کردم و دو تا کار گرفتم که يکيش رو بکنم پروژه « ريسرچ » و از هفته بعد شروع کنم. الان هم مي خوام برم ناهار بخورم تو راه هم هر کي شلوغ کرد دمش رو مي گيرم چپه شه.
نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!
پ.ن. لطفا سوزن نزنين. مي ترکم بادم در ميره.
