خری را می شناحتم که

|

خری را می شناحتم که عاشق ماديان پشت طويله شد. روزها در مسابقات اسب دوانی شرکت می کرد و شبها شيهه می کشيد. آنقدر تمرين کرد تا در مسابقات اسب دوانی اول شد و سر افراز به طويله بازگشت و تصميم گرفت عشقش را به ماديان ابراز کند.

سر راه الاغ به او گفت که ماديان رفته است. کنارش نشست و اشکهايش را پاک کرد. به او گفت تنها نيست. به او گفت او خوب می داند که سالها در عشق ماديان شيهه کشيده است. گفت او خوب می داند که ماديان عاشق اسبی که خر باشد نمی شود...گفت فقط او می داند که اسبی که امروز اول شد خری دوست داشتنی است...که عشق ماديان نمی گذارد اشکهای الاغ را هر شب ببيند...

*******
اين داستانهای من هم همشون تکراری شدن...