هميشه از بچگي دلم مي

|

هميشه از بچگي دلم مي خواسته فيلم بسازم. يکي از چيزايي که هميشه بهش فکر مي کردم اينه که من رو ديوار هر چی دلم مي خواد مي نويسم بعد با دوربين خيلي سريع از بغل ديوار مي دوم و از نوشتته ها فيلم مي گيرم...نوشته ها با قرمز و زرد روي ديوار سياه نوشته شدن و خيلي هاشون هم خونده نمي شن...

هيچ وقت نمي دونستم چرا انقدر به ديوار گير مي دم!

الان شديدا يک ديوار سياه هستم. يک ديوار خيلي بلند...خيلي طويل و خيلي نازک. اگه بهش تکيه کني مي افته و همه چي رو هم زير آوارش خراب مي کنه. تمام ديوار سياهه...سوراخ هم داره ولي اونها هم سياهه. روش هم پر از نوشته است. به همه رنگ...خيلي از نوشته ها هم سياه هستن و خونده نمي شن.

اگه از بغل من رد مي شين، لطفا فعلا روي من چيزي ننويسين. اگه از بغل من رد مي شين، لطفا يکم رنگ سياه بيارين، هر چي رو مي تونين سياه کنين که ديگه خونده نشه. شايد اينجوري يکم ساده تر بشم...يکم بادم بخوابه...

لطفا آشغال هم نريزيد. به اندازه کافي بو ميدم...بوي دروغ و حماقت و خريت و ...

لطفا اصلا هم من رو نشورين. اگه رنگ سياهم پاک بشه زنگ زيرش معلوم ميشه...بعد هم مي پوسم و ...

لطفا به اون نقطه سفيد اون گوشه هم دست نزنين. تنها چيزيه که دوستش دارم...