* باد : ديشب ،

|

* باد :

ديشب ، پشت ليوان بزرگ آبجو ،
دخترکي را ديدم که در باد مي رقصيد.
تا برايش دست تکان دادم با باد رفت.
شايد از من بدش آمد...شايد هم فقط ترسيد.

امروز صبح زير ليوان خالي ،
عکس تو را ديدم که گوشه اش شکسته بود.
شايد از جيب دخترک افتاده باشد ،
شايد هم با باد آمده باشد،
همان که وقتي تو را برد، تمام درها را پشت سرش بسته بود.