اگر ساعت هفت صبح خونه

|

اگر ساعت هفت صبح خونه يکی از دوستات از خواب بپری و می خوای تلفن بزنی و می خوای برای اينکه کسی رو بيدار نکنی گوشی رو برداری بری بيرون ، بايد حتما کُت بپوشی، وگرنه وقتی تلفنت تموم شد و می فهمی که در از داخل قفل شده تو مهِ صبحگاهی يخ می زنی.

وقتی تصميم می گيری در نزنی و پشت در بشينی تا يکی بيدار شه و بياد در رو باز کنه می تونی روی پله ها بشينی و سه تا درخت کاج ببينی که اولی خيلی نزديک و پر رنگه ، دومی يه کم دور تره و کمرنگتر و سومی فقط يه سايه مات و مبهم تو اون دور دوراست.

اولی سرگرم کننده است می شه تمام جزئياتش رو ديد ؛ خزه ء روی شاخه ها ، چند تا برگ سوزنی خشک شده، چند تا شاخه شکسته ، چند تا ميوه کاج سبز و يه عالمه فهوه ای. آرامش دهنده است.

دومی رو دوست ندارم. از اينجا به نظر يه درخت کاج خيلی معموليه. غير از دو سه تا نقطه همش سبزه. اگر هم چيز خاصی داشته باشه از اينجا که معلوم نيست. خيلی بی مزه است.

از سومی می ترسم. اصلا شايد درخت نباشه. شايد کوه باشه. شايد هم فقط خطای ديد باشه. با تمام وجودم دلم می خواد برم طرفش. اگه بال داشتم حتما می رفتم روی سرش می نشستم تا منم يه سايه ء مات بشم. يه سايه که می تونه هرچيزی باشه. ترسناک و بی رنگ و در عين حال به احتمال زياد یک درخت کاج سبز و ساده ء دیگه...