* گر همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش :
دِدِدِدِن! سه ماه گذشت!
اين هم يعني من ديگه در شرکت ماشينهاي اداري بين المللي کار نمي کنم. اين هم يعني من يک دانشجوي خارجي بدبخت فلک زده هستم. اين هم ترجمه اش ميشه :
No Money, No Honey, No Funny!
اين هم يعني مثل بچه خوب فردا دمم رو مي ذارم رو دوشم برمي گردم شهر فرشته ها!
اين هم يعني اين هم گذشت و شد يه سري خاطره و يه خط توي resume قربونش برم!
اين هم يعني عجب دنياي مزخرف ت×مي شده...هي مياد و ميره و من عين احمقها هنوز دارم دور خودم مي چرخم و نمي دونم بالاخره کدوم وري مي خوام برم...
فهميدم : مي خوام برم کوه! شکار آهو...نه نه وقت ندارم! يادمه پت شاپ بويز يه موقعي گفت « برين غرب! » من هم تا جايي که ميشد رفتم تا رسيدم اونجايي که کشتي گوفي نزديک بود پرت شه از لبه دنيا بيفته بيرون...از اون موقع ديگه وقت ندارم برم کوه! حالا هي دارم بالا پايينش مي کنم بلکه درست شه...ولي نمي شه...فکر کنم يا بايد بازم برم غرب تا غرق بشم راحت شم، يا اينکه برگردم شرق مثل بچه آدم ور دل مامانم بشينم.
اين همه مزخرف هم يعني ممکنه نتونم تا دوشنبه ور بزنم...همين!
