* صبوحي : - من

|

* صبوحي :

- من هنوز تو Waking Life گير کردم...اينجا رو پيدا کردم...نمي تونم ديالوگهاي فيلم رو خلاصه کنم، چيز اضافه اي نداره. من بعد از دوبار ديدن فيلم همه رو خوندم. ارزشش رو داشت. يه چند تيکه با ترجمه دست و پا شکسته من :

:: من مي تونم فقط تو ذهن تو وجود داشته باشم ، و به اندازه تمام چيزاي ديگه تو زندگي تو واقعي باشم...حتما برات پيش اومده که از خواب مي پري و ساعت ۱۰:۱۲ رو مي بيني و بعد مي خوابي و يک روياي کامل رو مي بيني و دوباره پا مي شي و مي بيني ساعت شده ۱۰:۱۳...کل زندگي ما مي تونه شش تا دوازده دقيقه از فعاليت مغزي ما در رويا باشه...

:: تو فقط براي کارهايي مسوولي، مي توني مجازات يا تشويق بشي که از روي اختيار خودت انجام بدي...و همه ما اعتقاد داريم که قدرتي که اسمش رو خدا مي ذاريم تمام تصميمها و عکس العمل هاي ما رو مي دونه...

:: چي مي نويسي؟
- يک رمان.
- داستانش چيه؟
- اه...داستاني نداره...فقط آدمها هستن، حالتها، لحظه ها، هيجانها و احساساتشون...در يک جمله :‌ بهترين داستاني که تا حالا نوشته شده...
- خودت هم توش هستي؟
- اممم...فکر نمي کنم...ولي مي دوني...من دارم می خونمش و بعد مي نويسمش...

:: مي گن رويا تا زماني که تموم نشده واقعيه. خب نمي شه همين رو راجع به زندگي گفت؟

:: لورکا روي همين پل گفته که « آگاه باش که زندگي رويا نيست...آگاه باش»...و توي همون شعر ادامه ميده « ايگوانا به هر کسي که رويا را نبيند حمله خواهد کرد.»


:: در جهنم به جايي مي رسي که از عشق خالي هستي...و در بهشت در عشق غرق مي شوي...

This movie is INTENSE!