امروز از خواب که پا

|

امروز از خواب که پا شدم دلم خيلي مي خواست يه چيزي رو بشکنم. پاشدم از رو ميز يه خودکار برداشتم و از وسط نصفش کردم، ولي اصلا جواب نداد. بعد ليوان آبم رو از پنجره پرت کردم پايين و خورد شد. ولي اونم فايده نداشت. کيبورد رو محکم کوبيدم تو پا تختي و از وسط نصف شد؛ ولي نه اينم نبود. با مشت زدم تو شيشه مانيتور و ريز ريز شد، ولي اصلا ارضا نشدم. اومدم تو آشپزخونه و تمام ظرفهام رو دونه دونه کوبيدم تو در و ديوار، همشون خورد خاکشير شدن ولي من هنوزم بايد يه چيزي رو ميشکوندم. چوب بيس بال صاحبخونه رو از دم در برداشتم و رفتم تو حياط. تمام رُزهارو له و لورده کردم بعد هم محکم کوبيدم تو شيشه جلوي ماشينم تا بترکه. ولي نه فايده نداشت. حسابي عصبي شده بودم.

داشتم فکر مي کردم چيه که من هنوز دلم مي خواد بشکنم و سرم رو مي خاروندم که يهو انگشتم گفت «تق»! هاها! خودش بود! غضروف انگشتم بود که دلم مي خواست بشکنمش. با خيال راحت نشستم زمين و سر فرصت تمام غضروفهام رو تک تک شکوندم و لذت بردم...آخيش!