* هيچ چيز عوص نشده :
من ديروز وقتي بيدار شدم براي صبحانه خيلي دير بود و براي ناهار خيلي زود. بنابراين يه دونه سيب خوردم. بعد يهو شب شد و خوابم برد. در عوض امروز خودم رو در حد مرگ تحويل گرفتم و رفتم بوفه هندي! دفعه قبلي که رفتم کل داراييم ده دلار بود و با هفت دلارش يکي از لذت بخش ترين غذاهاي زندگيم رو خوردم. ايندفعه چون داراييم بيشتر بود اصلا حال نداد. اصلا من هميشه فقير مي مونم که همه چي بيشتر حال بده...
رستوران خيلي شلوغ بود. بشر دوپا خيلي گوگوليه. تو هند و تايلند و چين مثلا با کلاسها مثل خودمون خداتومن مي دن همبرگر بخورن، بعد اينجا غذاي هندي و تايلندي و چيني خيلي باکلاسي حساب ميشه و همبرگر مال گداگلوله هاست. هر چي روشنفکره امروز همونجا بود.
يه ميز خيلي بزرگ بود که کلي آدم سرش نشسته بود. من شرلوک هلمز و ميس مارپل و هرکول پوارو و استفان کينگ و سرکار احمدي رو مي شناختم. آسپيران غياث آبادي هم کنار ميز وايساده بود. همه ساکت بودن و به سخنراني « جک قاتل » که روي صندلي سر ميز نشسته بود و در مورد پيشرفتهاي جديد علم آدمکُشي حرف مي زد گوش مي کردن. ظاهرا مهمون افتخاريشون بود.
سر ميزي که زير درخت سيب بود چهار نفر نشسته بودن. يکيشون کريس آيزاک بود که داشت گيتار مي زد و « Nothing's Changed» رو مي خوند. هر دفعه يه سيب مي افتاد رو ميز آيزاک نيوتن از اونور ميز وسط شعر و گيتار مي گفت « هاها...ديدين افتاد! » بعد هم آيزاک آسيموف سيب رو با دقت نگاه مي کرد ببينه از کدوم کُره افتاده پايين. آلبرت انشتين هم داشت با حرص پيپ مي کشيد و هر از چند دقيقه تا مي خواست بگه « احمقها سيب ثابته، ما ها مي ريم به طرفش...» سه تاي ديگه حرفش رو قطع مي کردن با هم سرش داد مي زدن « تو آيزاک نيستي، تو خفه شو! »
مولوي مثل اينکه زيادي خورده بود، چون پابرهنه رفته بود رو يه ميز گرد و داشت عين فرفره دور خودش مي چرخيد. حالش خوب نبود، مرتب مثل کسي که مي خواد بالا بياره آروغ مي زد ولي چيزي بالا نمي اورد، به جاش هي ورد مي خوند و بودا و پائولو کوئيلو و ده بيست نفر ديگه که دور ميز نشسته بودن تند تند نوت بر مي داشتن.
وقتي آهنگ شعله رو گذاشتن من با بشقاب تو صف برداشتن دسر ار بوفه بودم. ياد بچگي هاي خودم افتادم که چقدر اين فيلم رو دوست داشتم. بدون اينکه حواسم باشه داشتم با آهنگ مي رقصيدم، همونجوري که دختره جلوي جبارسينگ رو خورده شيشه ها مي رقصيد. وقتي به خودم اومدم متوجه شدم که تمام آدمهاي تو رستوران دارن پشت سر من تو صف مي رقصن؛ تمام دانشمندها و شاعر ها و قاتل ها و و بازرسها . جو حسابي من رو گرفته بود. پريدم رو ميز غذاها و همه شون رو لگد کردم. بعد آهنگ کم کم بلند تر شد و از رستوران رفتيم بيرون. تمام شهر داشتن پشت سر من با آهنگ شعله مي رقصيدن. بهترين احساس دنيا بود؛ احساس اينکه من تعيين مي کردم بقيه دنيا چيکار کنن. مطمئن نبودم چقدر مي تونم همه رو سرگرم نگه دارم. قبل از اينکه کم بيارم و همه پراکنده بشن فوري رفتم پول غذام رو حساب کردم و اومدم خونه.
هنوز فکر مي کنم من مي تونم...خوشحالم که وسطش ول کردم. خيلي خوبه آدم بتونه قبل از اينکه مجبور بشه خودش بکشه کنار. حالا يک خاطره خيلي خوب دارم و کلي انرژي براي يک کار جديد. خدايا شکرت.
