* زنده :
در سرزمين شمالي هر چه يخ نزده باشد گرم است. مثل آب، مثل نفس سگهاي سورتمه، مثل دستان خسته ييرمردي که پس از مرگش همه جا تاريک شد. پسرک ناقوسي نداشت، گرگها را به زوزه مي کشاند؛ پس از مرگش، پسرک سردش بود.
بهترين و بدترين خاصيت قرارهايي که آدم با خودش مي ذاره اينه که اگه وقتي مي خواد بره سر قرار يه ذره بي حال و حوصله باشه بدون هيچ بحث و درگيري، قرار کنسل ميشه. امروز قرار بود برم بلند ترين فيلم زندگيم رو تو سينما ببينم. روزي روزگاري هندوستان، لاگان، نزديک چهار ساعته. به بهانه اينکه جوراب تميز نداشتم نرفتم. مگه ميشه بدون جوراب رفت سينما؟!
تازه، من از فيلم هندي اصلا خوشم نمياد. هميشه آخرسر همه شون به هم مي رسن ، غير از اوني که من توش بازي کردم، و چند سال هم طول کشيد. بازم به ما که رسيد شايعه شد...
طلسم سرما را عشق مي شکند. گرماي آغوش از هر کت پوستي بيشتر است. زير سقف همان کوهي که نگاهبان صخره هاي يخ بود، با پسرک همخوابه شد. پسرک دسته گلي نداشت، قلبش را به او سپرد. پس ار مرگش، قلبش يخ زد؛ ولي نشکست.
بهترين و بدترين تجربه زندگيم تا حالا تنهايي بوده. تنهايي هم مثل همه تجربه هاي ديگه اول امتحان مي گيره بعد درس ميده. اگه تو امتحان قبول بشي درسش سخت تر ميشه. آدم خوبيه، اگه قبول نشي، انقدر ازت امتحان مي گيره تا يا بميري يا قبول بشي. شايد براي همينه که ميگن هرچيزي که نمي کُشه، قوي تر مي کنه. من هنوز زنده ام.
عصر هاي تعطيل هميشه فرصت خوبيه براي اينکه آدم از خودش بدش بياد. من هم از خودم بدم مياد، هم از اين زندگي، هم از تو، هم از همه دنيا. آخيش! چه حالي داد!
عمر يخ از عمر انسان بيشتر است؛ به شرط آنکه گرم نشود. تا وقتي زنده بود آنقدر دوستش داشت که تمام يخها را ذوب کرد. پس از مرگش، هيچ کوه يخي نمانده بود، غير از قلبش، که عشقي نداشت تا گرم بماند.
عصر روز تعطيل مثل نظرخواهي بعضي از وبلاگهاست؛ که هر کي توش مي ره شاعر مي شه و عاشق مي شه و ياد همه درداش مي افته. مثل حموم مي مونه، که هر کي ميره توش فکر مي کنه صداش خيلي قشنگه و مي زنه زير آواز. مثل ميکروفن، که هر کس ميره پشتش فکر مي کنه حتما بايد يه چيزي بگه.
عصر روز تعطيل ميشه يک شعر نوشت براي تمام غمهاي زندگي. ميشه مواظب بود خورشيد حتما بره پايين و هيچ نوري تو آسمون جا نذاره. ميشه وسط همين کارها به Sacred Spirit گوش کرد و به تبليغ يکي از فيلمهايي که خيلي دوست داشتم فکر کرد، و براش داستان نوشت. عصر روز تعطيل مي شه به دنيا اومد، ميشه عاشق شد، ميشه متنفر شد، ميشه بي تفاوت شد و ميشه مُرد.
من هنوز زنده ام.
