اين باکلاس بازی کشته ما

|

اين باکلاس بازی کشته ما رو. خدا پدر تمبر رو بيامرزه. يه سری کبريت جمع می کنن. يه سری پوست آدامس جمع می کنن. يه سری ته بليت سينما جمع می کنن. من هم ديدم خيلی بی کلاسم که هيچ ماسماسکی جمع نمی کنم ، از وقتی اومدم اينجا هيچ کدوم از قوطی ها و شيشه های توشابه هايی که خوردم رو دور نريختم. نمي دونم چرا، ولی الان يه گوشه اتاقم هزار تا قوطی رو هم چيده شده و زيرش هم يه دريا شيشه خاليه. خيلی هم بد نشده، بايد يه عکس ازشون بگيرم.

بعضيهاشون رو يادمه کی خوردم. شيشه های آبجوی قد و نيم قد و رنگوارنگ ! سياه، قهوه ای، بي رنگ، سبز...به رنگ لحظه هايی که من ازشون استفاده کردم. چند تا شيشه خيلی جينگولی هم هست که مال چند باريه که اخلاق ورزشکاريم گل کرده بود آيس تی خريدم. حتی يدونه هم بطری آب هست...عجيبه من آب هم خوردم! دو تا بطری شراب هست. شراب نوشابه تک نفره نيست. بيخود خريدم. يک عالمه قوطی های رنگوارنگ نوشابه...هه هه! من چقدر با کلاسم...اين همه نوشابه خارجی خوردم!

چقدر خالی شدن همه شون! خيلی دلم می خواست می تونستم خودم رو تجزيه کنم ببينم هر کدوم چقدر تو بدن من تاثير گذاشتن!

کاشکی آدمها هم شيشه داشتن. اونوقت از هر کی استفاده می کردم شيشه خاليش رو نگه می داشتم تا يادم نره که يه روز خوردمش! بعد بر می گشتم نگاه می کردم می ديدم ااااااااه! من اين همه آدم خوردم! از همه نوع، از همه رنگ...تازه اونها هم حتما هر کدوم يه عالمه آدم خورده بودن خودشون! همه شون رو هم خالی کردم! پس چرا هیچ گهی نشدم؟!