* آزادی :
هر کس به ابرهای تو آسمون يه مدت زل بزنه می تونه هر چی دلش می خواد تو آسمون پيدا کنه. من امروز يه سگ گنده پيدا کردم که دنبال يه بچه موش بود. بچه موش داشت دنبال دمش می گشت و سگ می خواست بهش بگه که چون دمش بهش چسبيده خودش نمی تونه اونو ببينه و برای همين فکر می کنه گمش کرده. سگ می خواست بهش بگه که خيلی از چيرهايی که گم می شن به ته خودمون چسبيدن و ما نمی تونيم ببينیم. ولی موش چون ازسگ می ترسيد هيچ وقت اجازه نمي داد بهش نزديک بشه. موش همينطور که دنبال دمش می گشت همش مواظب بود سگ بهش نزديک نشه.
من امروز يه فيل پيدا کردم که نمی دونست موش تو کل زندگيش يا دنبال دمش می گرده يا از سگ فرار می کنه. فيل همش فکر می کرد موش دنبالش کرده و تمام فکر و ذکرش اين بود که از دست موش فرار کنه.
من امروز يه گربه پيدا کردم که دائم تو دست و پای فيل می پلکيد و هر لحظه نزديک بود زير قدمهای فيل له بشه. خيلی ترسيده بود و چشماش هيچ جا رو نمی ديد؛ شايد واسه همين بود که نمی رفت دو قدم اونورتر بازی کنه تا ديگه نگران پاهای فيل هم نباشه. يا نه، شايد هم از ترس سگ اومده بود لای پاهای فيل قايم شده بود! بيچاره! فکر کنم نمی دونه سگ اصلا کاری باهاش نداره و همش نگران موشه! البته معلوم هم نيست! من از کجا بدونم اگه دست سگه به گربه می رسید کاری باهاش داشت يا نداشت؟!؟
به هر حال همه آزادن به آسمون زل بزنن و هر چی دلشون می خواد تو ابرها پيدا کنن. اصلا من تصميم گرفتم به جای اين همه حيوون خودم رو پيدا کنم و تو رو پيدا کنم و همه آدمهايی که برام مهمن.
هاها ! بيا پيدا شد! اينم از من! واه واه عجب سگی ام من! اوه اوه تو رو ببين! آخی! خيلی مموشی ...نه؟
