* من : پيرمرد چيني

|

* من :

پيرمرد چيني در خواب ديد که پروانه اي شده است که مي خوابد و در روياي خود انسان مي شود. از آن روز به بعد هيچگاه نفهميد پروانه اي است در روياي يک انسان، يا انساني است که در خواب پروانه بوده است.( چوانگ تسو)

مرد. ۲۸ ساله. اندامي سالم، نه چندان قوي، ولي مردانه.
اعتقاد به اصالت لذت؛
هدف، وسيله را توجيه مي کند.
بيشتر مي خواهم، پس هستم. ولع براي شناور شدن در يک درياي بي کرانه.

خسته ولي مستقل؛ نياز مند کسي که به من تکيه کند.
نياز به دوست داشته شدن، مورد اعتماد واقع شدن؛
نياز به يک خط سبز در زمينه آبي، کمي پررنگ تر از آسمان.
نياز به يک بوي زنانه، که بعضي وقتها در آغوشم گريه کند.

خودخواه، مغرور، به ظاهر منطقي، لجباز.
خداي را دوست دارم، چون خودم را دوست دارم.
دخترک فروشنده را دوست دارم، همان که نوک سينه هايش از روي پيرهنش معلوم است.
شستن ظرفهايم را دوست ندارم، و اطو کشيدن شلوارم.
ماشينم را دوست دارم؛ وقتي که مرا به کوههاي شمال مي برد، و دشتهاي سرسبز و دلباز.

زنِ درونِ من مي کوشد با تسخير افکارم، با وجود امتياز جسمم که طبيعت در اختيار مرد درونم قرار داده است مغلوب نشود. قصه زندگي من و تو و بقيه دنيا، شرح نبرد اين دوست، براي بقا.

دختر. ۲۲ ساله. در آرزوي اندامي متناسب و ورزيده.
اعتقاد به اصالت عشق.
مهم بودن دلنشين است، اما دلنشين بودن مهم تر است.
لحظه ها را دوست دارم. گذشته ام غمگين است و آينده ام ناديده.

يکي دو سالي است که به دنيا آمده ام.
مي خواهم زنده باشم. مي خواهم عاشق شوم و جيغ بزنم.
مي خواهم قرمز باشم و نارنجي و بنفش و سفيد.
مي خواهم آنقدر تند بدوم تا از خودم هم جلوتر بروم و برگردم تا خودم را ببينم که چقدر بالا آمده ام.

دوست دارم در وجود ديگري غرق شوم.
خدا را دوست دارم چون مرا دوست دارد.
کفشهاي سياهم را دوست دارم، وقتي که باراني طوسي جديدم را مي پوشم.
شکلات گرم دوست دارم، وقتي که از مرتب کردن اتاقم خسته ام و کار ديگري ندارم.
مرداني را که با هر کسي مي خوابند دوست ندارم، کاش ميشد در دنياي بهتري خلق شوم.

شريک زندگي من زني است که خودخواهي هاي مردِ درونم را ارضا کند و مردي است که از عشق پاک زنِ درونم سيراب گردد. و چه سخت است يافتن اين هر دو در يک جسم، که مکمل جسم مردانه من باشد.

من. ظاهرا پسري ۲۵ ساله. در جستجوي راهي براي توجيه مَنها و ديگرها.
من. تلاشي براي ماندن، زنده ماندن، اميدوار ماندن، خودم ماندن.
من. آرزوي دانستن آنچه شايد حتي قرار نيست که بدانم؛ انجام آنچه شايد نتوانم .
من. اينجا. امروز. اکنون. بي خبر از درد هزار کودک گرسنه و بيمار؛
من. در جستجوي راهي براي فرار از جهان بازيگرها.