لازم نيست برگردي. لحظاتي را

|

لازم نيست برگردي. لحظاتي را که جا گذاشتي برايت پست مي کنم.

امروز عصر نشسته بودم لب پنجره اتاقم و داشتم واسه خودم بزرگ مي شدم. وقتي به اندازه کافي بزرگ شدم تصميم گرفتم بپرم پايين. يا با بدنم پرواز مي کنم يا بدون اون. پريدم ولي پايين نيفتادم. همونجا تو هوا وايسادم، فقط خونه و پنجره با سرعت خيلي زيادي بالا رفتن. هه هه، من تا حالا فکر مي کردم برعکسه!

هنوز هم همونجا وايسادم و همه چي داره با سرعت خيلي زياد از کنار من رد ميشه و به سمت آسمون ميره. همه چي غير از من که منتظرم ببينم کي بالاخره زمين تا کف پام بالا مياد...

لازم نيست برگردي. چراغ اتاق را خودم خاموش مي کنم.

امشب هم وسط خودکشيم تلفن زنگ زد و بازم نشد. همکارم مي خواست مطمئن بشه براي من مساله اي نيست اگه تو مهموني شنبه عصر غذاي گوشي نداشته باشن. از صميم قلبم بهش قول دادم تمام سعيم رو مي کنم که اعصابم رو کنترل کنم و از اينکه شنبه نمي تونم غذاي گوشتي بخورم زياد ناراحت نشم.

حالا باز بايد صبر کنم يه شب ديگه مست کنم و تا صداي ترن رو شنيدم عکست رو بردارم و بپرم پايين...

لازم نيست برگردي. اينبار هم من بر مي گردم.

قبل از خواب داشتم فکر مي کردم اگه فردا صبح چشمام رو باز نکنم ناراحت ميشم يا نه...دلم براي مامان و بابا مي سوزه. سخته آدم از آزادي کسي که دوستش داره لذت ببره. دوست داشتن هميشه تعلق مياره، چه درست چه نادرست. براي تو هم دلم مي سوزه؟ نه زياد! تو بهترين و بدترين من رو ديدي؛ برات چيز جديدي ندارم، يه آرامش سنگين...اونم مطمئن نيستم به دردت بخوره. بقيه؟ نبودن من همونقدر براشون آرامش بخشه که قسمتي از بودنم.

خدايا، فردا هم بيدارم کن. شايد بتونم يکي دوتا لبخند ديگه درست کنم، بعد روزي که خواستي من رو به خاطر قبلهايي که شکوندم بازخواست کني، يکي دو تا دل خوش کنک داشته باشم جوابت رو بدم...خدايا، کمکم کن.