* خواب :
امروز صبح حاضر بودم بميرم ولي از خواب بلند نشم. هوا هم ابري بود و هيچ انگيزه اي براي زندگي وجود نداشت. بين راه شرکت بارون شروع شد. دقيقا متوجه نشدم چقدر خواب بودم، ولي يه خودم که اومدم ديدم دارم وسط سيل در جهت مخالف آب رانندگي مي کنم.
تمام ماشينهاي ديگه و خونه ها و درختها و آدمها داشتن به سمت من مي امدن. تنها چيزي که هم جهت من بود يه گله ماهي قزل آلاي غول آسا بود که من تصميم گرفتم پشت سرشون حرکت کنم تا چيزي بهم نخوره. دست فرمون من بد نيست، ولي ماهي ها خيلي فرز تر از من بودن. کوچيکترينشون اندازه دو تا ماشين بود.
ماشين بنزين نداشت. اگه در خلاف جهت آب بنزين تموم مي کردم کارم تموم بود. يهو چند متر پايينتر يه سوراخ ديدم و تصميم گرفتم برم توش. يه تونل بود که به اندازه کافي گشاد بود و شدت آب هم توش کمتر بود، راحت پيچيدم توش. هر چي بيشتر مي رفتم تو تنگتر ميشد. تهش بن بست بود. نفسم رو حبس کردم و از ماشين پياده شدم. رو سقف يه پنجره گرد و مشبک بود که ميشد نور رو اونورش ديد. به زحمت تونستم از بين ميله هاش رد بشم و بيام بالا.
زير يک آبشار خيلي بزرگ بودم. ظاهرا تو يه درياچه کف يک دره سفيد بودم که يه آبشار از بالاش مي ريخت رو سر من. همه چي خيلي آشنا بود. يکدفعه فهميدم : وان خونه خودم بود! فقط من خيلي آب رفته بودم! بايد شير رو ببندم، وگر نه خفه ميشم. ولي خيلي بالاست...دستم نمي رسه...
