* قلب من : معمولا

|

* قلب من :

معمولا من اگه شب تو جاي شلوغ پياده روي کنم به قيافه ها نگاه مي کنم. خوبيش اينه که اگه يکم دور باشم هيچ کس متوجه نميشه که من به همه دقت مي کنم. تفريح خوبيه. يک عالمه قيافه غريبه، که هر کدوم پشتشون يک عالمه داستانه.

امشب تو صف سينما خيلي عجيب بود. دريغ از يک قيافه غريبه. همه يه جورايي آشنا بودن. انگار همه رو قبلا ديده بودم. همه عصباني بودن، همه اخم کرده بودن. يکي بود خيلي شبيه خودم بود، فقط يه خورده گرگ بود. چشماش مثل من بود، ولي سياه تر. به حاي دماغ پوزه داشت، و خيلي پشمالو بود. ترسيده بودم. سعي کردم نزديکش نشم.

چند قدم اونورتر برگشتم نگاهش کنم. تو مشتش داشت يه چيزي رو فشار مي داد و از لاي انگشتاش يه چيزي چکه مي کرد. نميتونستم ببينم چيه. رفتم تو سينما. وقتي اومدم بيرون رفتم جايي که وايساده بود رو نگاه کردم. رو زمين پر از لکه خون بود.

برام جالب بود که تو اون تاريکي انقدر رنگ خون رو واضح مي ديدم. شايد به خاطر ماه بود، که امشب قرص کامل بود.