اينها رو دارم از توي صندوق صدقات فوري مي نويسم...از وبلاگي که هنوز نوشته نشده:
« ...به هر حال براي تو دوست خوبم بگم که زندگي رو مي فهمي بعضي وقتها؟؟؟ خيلي باحاله مثل يه گربه که با يک موشه نيمه جون بازي مي کنه...و هر چقدر بيشتر تقلا مي کني براش جالب تر ميشه و تو خودت هم احساس مي کني زندگي جالبتر شده...فقط اونقدر حيووني هستي که حتي نمي دوني که کي حوصله اش از دستت سر ميره و بي خيالت ميشه...هر گهي مي خوري حتي هيچ کي نمياد ک*×ت بذاره !! اين بدترين احساسه...اون وقته که مي فهمي هميشه از اين بدتر هم ميشه...اصلا من از اين آقاي منصور متنفرم...خيلي دوست دارم يه روز پيداش کنم بگم داداش، اگه شما موقع آهنگ ساختن رو Ecstasy و علف بودي مردم چه گناهي داشتن؟!...زندگي بهتر از اين نميشه لالالالالالا!؟!؟؟ مرتيکه بي معني...
بگذريم آقاي دلتنگ من...ما بريم رو تختخوابمون دراز بکشيم شايد بلکه اين آقاي زندگي بياد ما رو « ريپ » کنه...به خدا از بلاتکليفي بهتره...»
من که ميگم اين وبلاگ بايد شروع بشه به نوشته شدن...

Leave a comment