* از وبلاگ يك كنسرو

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك كنسرو :

ديگه دارم خراب مي شم...خيلي پستي...خيلي.

كي تو رو مجبورت كرد بياي از وسط همه كنسروها من رو برداري؟!؟ مگه غير ازاين بود كه خودت اومدي با هزار زحمت من رو از بالاي قفسه ها اوردي پايين؟ هنوز يادمه به اون دوستت كه باهات اومده بود من رو نشون دادي گفتي اون چه برقي مي زنه...يادته؟ فكر كنم انعكاس نور آفتاب رو روي بدن من دوست داشتي...و من فكر كردم كه خود من رو دوست داري...

حالا اصلا“ اين رو بذاريم كنار...اصلا“‌ بگيم اون روز من خودنمايي زيادي كردم...بگيم تقصير من بود كه مثل بقيه كنسرو ها نرفتم پُشت بقيه قايم شم...من كه روي پوستم نوشته بودم كه اگه من رو باز نكُني تا سالهاي سال همونجوري مي مونم...سالم و بَراق...زيرش هم نوشته بودم اگه بازم كني حتما“‌ بايد من رو مصرف كني...

به من گُفتي همه من رو مي خواي...به من گُفتي اگر پوستم انقدر روشن و نورانيه حتما“ توي من عسل نابه...گُفتي مطمئني كه من همونم كه مي خواي...و من رو باز كردي.

تاريخ من رو خوندي؟ اگه يك لحظه فكر مي كردم بهم دروغ ميگي نمي ذاشتم تا تاريخ من رو نخوني من رو باز كُني...ولي مي دوني...ما كُنسرو ها قبل از باز شدن با شما آدمها سروكار نداريم...نمي دونيم شُما دروغ هم مي گين...حالا ديگه من فهميدم...ولي ديگه چه فايده...كدوم آدمي مياد يه كُنسرو باز كه چيزي به تاريخش نمونده رو برداره؟!؟ مگه اينكه خودش هم خراب باشه...

ديگه كم كم دارم خراب مي شم...ديگه مطمئن شدم كه تو من رو تا آخر نمي خواي...همون يه ذره رو هم به زور خوردي...به هواي پوستم...به هواي نور آفتاب...خيلي پَستي...خيلي.

Leave a comment