الان ساعت شش و شانزده

| | Comments (0)

الان ساعت شش و شانزده دقيقه بعد از ظهر به وقت اقيانوس آرام و زيباست.

براي تفنن تصميم گرفتم امروز انقدر بشينم تا يکي بهم زنگ بزنه که نگرانم شده که خونه نيستم و بعد بگم اوه چه خوب شد زنگ زدي اصلا حواسم به ساعت نبود و تو کار غرق شده بودم و ...

بعد فکر کردم برم از آقاي کمد برقي محترم(از اينا که کيک پنجزاري هاش هشتصد تومنه) يه تيکه نوني بيسکويتي چيزي بخرم حداقل از گشنگي نميرم...

بعد فکر کردم اگه الان اينجا من سکته کنم بميرم چي ميشه...

احتمالا صاحبخونه ام تمام وارثين من رو سو مي کنه که چرا دقيقا روزي که بايد کرايه خونه رو مي دادم سکته کردم...خب مي ذاشتم فرداش سکته مي کردم...بعد مي فهمه من وارث درست حسابي ندارم، احتمالا رئيس من رو سو مي کنه که چرا مواظب من نبودن که سکته نکنم...

احتمالا رئيسم هم تمام وارثين من رو سو مي کنه که من قرارداد کارم رو بهم زدم و بايد خسارت شرکت رو جبران کنم...بعد اون هم مي فهمه که علي آباد دهي نبوده و استاد من رو سو مي کنه که من رو به اينا معرفي کرد...

احتمالا استادم وقتي همينا رو مي فهمه ميره دانشگاه رو سو مي کنه و رئيس دانشگاه هم مي ره کنسولگري رو سو مي کنه که به من ويزا دادن و اون هم سريعا يه زنگ مي زنه پليس بين الملل که مامان و بابا رو دستگير کنن که اصلا من چرا بوجود اومدم...

ااااااه...مجبورم به خاطر اينکه مامان اينا تو دردسر نيفتن امروز هم قبل از اينکه کسي بهم زنگ بزنه برم خونه...عيب نداره...فردا به مامان اينا مي گم يه چند روزي برن مسافرت گم و گور شن بعد با خيال راحت ميام انقدر مي شينم تا يکي زنگ بزنه...

Leave a comment