يك ايميل برام اومده كه

| | Comments (0)

يك ايميل برام اومده كه كلي سال پيش فرستاده شده...قبل از اختراع وبلاگ...و حتي قبل از اختراع كامپيوتر!!!‌ من فكر كنم همه يه روزي اين ايميل رو گرفتن...چه با كامپيوتر چه بي كامپيوتر...ولي مسلما“ خيلي ها يادشون نيست. مخصوصا“ خيلي از وبلاگ نويس ها خيلي احتياج دارن اين ايميل رو دوباره بخونن( اين هم يك كلمه از مادرِ عروس!!!!) :

« ماهي سياه كوچولو گرمي سوران آن را در پُشت خود حس مي كرد و لذت مي بُرد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي كرد و به خودش مي گُفت : “ مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سُراغ من بيايد، اما من تا مي توانم زندگي كُنم نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم - كه مي شوم - مهم نيست ، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.“

ماهي كوچولو نتوانست فكر و خيالش را بيشتر از اين دنبال كند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و بُرد...»

چقدر دلم تنگ شده بود براي اين ايميل! يادش بخير...

Leave a comment