داره بارون مياد...
اگه اينجا بودي الان با هم مي رفتيم زير بارون قدم مي زديم...
و اگه اينجا نبودي مي رفتم وزير بارون وسط خنده هام اشك مي ريختم تا كسي نبينه...
اگه اينجا بودي الان كُتم رو در مي آوردم مي انداختم رو شونه هات؛ و به جاي زيپ كُت با بازوم اون رو دورت نگه مي داشتم...
و اگه اينجا نبودي الان سردم نمي شد و برام مهم نبود كه باد مياد و من هميشه تا باد مياد سرما مي خورم...
اگه اينجا بودي امشب مي بردمت به يكي از اين رستورانهايي كه آتيش دارن؛ كه با هم روبروي آتيش بشينيم و بارون رو تماشا كنيم و شراب بخوريم؛
و اگه اينجا نبودي خودم تنهايي مي رفتم بيرون و مست مي كردم و با بارون حال مي كردم و خوش مي گذروندم...
اگه اينجا بودي بهت مي گفتم كه جقدر خوشحالم كه پيشم هستي...
و اگه اينجا نبودي به خودم مي گفتم كه مي تونم از خودم بودن لذت ببرم...
اگه اينجا بودي همه چيز درست ميشد...
و اگه اينجا نبودي همه چيز رو درست مي كردم...
هر دومون خسته شديم از اين بودن و نبودن...
شايد درست تر مي گفت اوني كه گفت: « مساله ما همينه...بودن و نبودن...»

Leave a comment