امروز وقتي خودم از خواب پاشد اومد من رو بيدار كنه ديد من خيلي وقته بيدارم...
خودم - دِه...چرا بيداري؟
من - دلم خيلي گرفته.
- حتما“ دلت باز تنگ شده...
- خب آره...اون كه هست...
- شايد دلت واسه من تنگ شده..
- حتما“...مرده شور ريختتو ببرن...ولمون كن بابا اول صُبحي...
- خب پس براي اون تنگ شده.
- اون هم شايد...ولي نه همش...
- پس چته بابا حضرت نِق؟
- هيچي بابا...تو هم كه هي ضد حال بزن...دلم واسه خونمون تنگ شده...

Leave a comment