* چشمامو باز مي كنم...
چشمامو باز مي كنم. هيچي نمي بينم...نور خيلي زياده...چشمامو مي زنه...بر مي گردم يك طرف ديگه رو نگاه كنم...به طرف مخالف نور كه نگاه مي كنم يك درياي سياه مي بينم...تو دريا يك عالمه نقطه هاي نوراني مي بينم...و چند تا هم توپ...با من مي شيم هفت تا توپ. همه داريم مي چرخيم...آخه خيلي سرده اينجا...اگه نچرخم يك طرفم يخ مي زنه...هي بايد بچرخم تا به همه جام نور برسه و گرمم كُنه...من چون از همه كوچيكترم از همه به نور نزديكترم...هميشه كوچيكتر ها به نور نزديكترن...از همه هم تند تر مي چرخم...آخه زود يه ورم سرد مي شه...توپ بودن خيلي خوبه...مخصوصا“ وقتي نزديك نور باشي...نور خيلي گرمه...تا بوده و نبوده مي سوخته كه ما ها رو گرم كنه...خيلي دوستش دارم...همش دورش مي چرخم...نور از هر طرفش يه خاصيت داره...نور چپش سبزه، جلوش آبي، راستش قرمز وعقبش سفيد...همه رنگاش رو دوست دارم...
چشمامو باز مي كنم. نمي شه...خيلي سخته...مثل اينكه پلكم دست خودم نيست...هي زور مي زنم...يه دفعه جفتشون عين كركره كه بندش در ميره مي پرن بالا...همون بالا هم مي مونن...اصلا“ دست من نيستن...دور و برم رو نگاه مي كُنم...سمت چپم پُرِ صِفره...سمت راستم هم همينطور..بالا و پايين هم همينطور...خودمم يك صفر گردالي هستم! پشت سرم يك صفحه پهن و سفيده كه همه روش دراز كشيديم...كسي زياد حركتهاش دست خودش نيست...فكر كنم همه مون تو يه ماتريس گير كرديم...تو اُفُق يه ديوار بلنده...مهم نيست از كدوم طرف نگاه كُني...هيچ پستي بلندي نمي بيني تا ابد...فقط اون ته سايهً يك ديوار بلنده...فكر كنم اونجا ته ماتريس باشه...يكي داره يه جايي ضرب مي زنه...صداش مياد...اگه مي تونستم سرم رو بچرخونم شايد مي ديدم از كجاست...داريم تو يه چيزايي ضرب مي شيم...من سه مي شم...بد هم نيست، از هيچي بهتره...بغل دستيم شده بيست خيلي خوشحاله ولي فكر كنم بسوزه...يكي ديگه شده هفت...خوش به حالش...يكي ديگه هنوز صفر مونده...چه جوري؟!؟ صداي ضرب قطع نمي شه...
چشمامو باز مي كنم...بعد سريع مي بندم...يه چيزي رفت تو چشام...اه اه چقدر چربه هر چي هست...اينجا چقدر تنگه...اه خيلي بدم مياد از جاي تنگ...چقدر جمعيت...هي بهم نته مي زنن...چشمام رو كه نمي تونم باز كنم...ولي دماغم كار مي كنه...بوي گوشت مياد...من هم لاي گوشتا هستم...از بالا هي فشار مي دن ما رو...خيلي سخته تيكه هام با بقيه قاطي نشه...همه جام داره كنده مي شه...چرا انقدر فشار مي دن آخه...بابا خودمون مي ريم ديگه...اينجوري بدتر هي همه مي خوان وايسَن...هر وقت كاري رو زوري بُكُني همينه...همه چي به هم گره مي خوره...داريم تو همديگه مي لوليم و مي ريم پايينتر.. من سرو ته شدم...سرم اول داره ميره...يه چيزي خورد به گردنم...فكر كنم سرم قطع شده...فلزي بود...بعد دوباره خورد به كمرم...دارم چرخ مي شم...
چشمامو باز مي كنم...خاك به سرم لباسام كو؟!؟ من چرا لُختم؟!؟تا حالا خودم رو انقدر لخت نديده بودم...اي بابا...من اين بالا چيكار مي كنم؟!؟ من رو گذاشتن بالاي يك فواره تو پارك، تو روز روشن، لُختِ مادر زاد...روي يك پا وايسادم، فكر كنم يك فيگور باله به خودم گرفتم...دهنم هم بازه هر چي توم هست دارم از دهنم مي ريزم بيرون...انقدر مي ريزم بيرون تا خاليِ خالي بشم...بعد سعي مي كنم پاهام رو حركت بدم...خب مسلما“ وقتي عمري با پاي خودت راه نري دفعه اول خيلي سخته راه بيُفتي...ولي خيلي دلم مي خواد يه چيزي زود تر بپوشم از اين بي آبرويي نجات پيدا كنم...كم كم...آروم آروم...دارم ياد مي گيرم راه برم...يك قدم...دو قدم...مي تونم!!! مي خوام بدوم...مي خوام هيچ وقت ديگه يك جا نمونم...تيكه تيكه دارم براي خودم لباس آماده مي كنم...لباس رو خيلي مهم نيست...ولي رو لباس رير خيلي وسواس دارم...دلم مي خواد جنسش خيلي لطيف باشه...آخه با اعضاي حساس تري در تماسه...
چشمامو باز مي كنم...واي بازم نور...اما نه اونقدر زياد...مال چراغ سقفه...سقف؟! نمي دونم...بالا ي سرمه هر چي هست...شبيه چراغاي اتاق عمله...نكنه دارن من رو عمل مي كُنن؟!؟ من طاقباز خوابيدم...گردنم رو ميارم بالا...چه هيكل زشتي دارم...فكر كنم من وزغم...يه كم به همه جام دست مي زنم...آره خيلي ليزم...خيلي هم سبز...خيلي سيز...دستام چه با نمك شدن! پاهام هم خيلي باحالن! اين هم زبونم....چه درازه !!! فقط خيلي منگم...نمي دونم چمه...دلم يه كم ضعف مي ره...مي خوام به دلم دست بكشم...ولي يه مشكلي هست...دلم نيست!!! يعني چي؟!؟ دلم كو؟!؟ كسي دور و برم نيست بپرسم...خيلي تنهام...مي زنم زير گريه...من دلم رو مي خوام...
چشمامو باز مي كنم...لبخند مي زنم...اشكام رو پاك مي كنم...سبك شدم...گريه رو دوست دارم...ولي نه زياد...دوست ندارم همه اشكام رو بريزم...بعضي هاشون رو مي خوام تو خودم نگه دارم...دارم تو آسمون شنا مي كُنم...دوستام زياد بهم نزديك نيستن...ولي ما ابر ها به اين دوري ها عادت داريم...هر كي مي ره يه جاي گرم كه دونه هاي بخار رو جمع كنه...هر كدوممون دونه هاي بدرد بخور رو نگه مي داريم و بقيه اش رو مي ريزيم پايين كه دوباره بخار بشن و اگه يكي لازمشون داره اونا رو برداره...چون هيچ كدوم عين هم نيستيم هر كي يه چيز لازم داره و براي پيدا كردنش رفته يه جا...اگه بخواي هر چي لازم داري پيدا كني بايد خيلي حركت كُني...يه وقتايي بايد خودت رو سبك سنگين كني كه ارتفاعت عوض بشه بتوني اون چيزي رو كه مي خواي پيدا كني...خوبيش اينه كه از زمين به آفتاب نزديك تري...با اينكه هنوز خيلي دوري ولي اينجا گرمتر از زمينه...من يك ابر خوشبختم، پر از دونه هاي جور وا جور كه از جاهاي مختلف جمع كردم...و اگر اوني رو كه دوستش دارم پيدا كنم، به موقع براش مي بارم، به موقع براش سايه درست مي كنم، و به موقع هم مي رم كنار...ابر خوب نبايد آسمون رو تار كنه، مگه نه؟!
يه روز دوباره چشمامو باز مي كنم....
× بي پايان ×
×××××××

Leave a comment