ساعت حدود چهار بعدازظهريكي از

| | Comments (0)

ساعت حدود چهار بعدازظهريكي از روزهاي پاييزي...هوا خيلي خوبه، نه سرده و نه گرم...اگه مي تونستم خيلي دلم مي خواست بكشم كنار يه كم فقط طاقباز بخوابم رو چمن ها، لشكر كِشي ابر ها رو نگاه كنم. با اينكه نه با كسي قرار دارم، نه مطمئينم كه به جاي خاصي قراره برسم كه مثلا“ بخواد تعطيل بشه يا چيز ديگه همش « فكز مي كنم »‌ كه وقت ندارم....شايد از تاريكي مي ترسم...دلم نمي خواد با اين وضعي كه دارم تو تاريكي هم رانندگي كنم...
گفتم « فكر مي كنم »، كم كم ديگه فكر هم نمي تونم بكنم...مسخ شدم...خيلي به خودم فشار آوردم، ولي يادم نمياد. اصلا“ يادم نمياد اول صبح چي شد كه راه افتادم...چند بار نزديك بود ديوونه شم...شايد هم شدم، چه مي دونم...چطور ممكنه من يادم نياد از كجا اومدم؟!؟ مگه مي شه؟!؟ يعني اولش زياد مهم نبود بدونم...بعد كه به فكر شب افتادم و جاده، به ذهنم رسيد كه با اين وضعي كه دارم مي رم اصلا“ كجا دارم مي رم؟!؟ اين يكي دوتا سؤال دارن با مغزم اسكواش بازي مي كنن...مسابقه هم نيست كه بگم تموم مي شه...توپ مفت و زمين مفت، از وقتي يادم مياد دارن بازي مي كنن. بايد قبل از اينكه توپشون سوراخ شه راكتهاشون رو بگيرم...
تنها چيزي كه از صبح يادمه اينه كه اينجوري نبود!!! يعني يادمه كه هنوز خورشيد تو آسمون بود (‌يا شايد من « فكر مي كردم‌ » كه هست )...اين خيلي مهم نبود...مهم اين بود كه من « پشت » ماشينهاي ديگه رو مي ديدم...نه جلوشون رو...فكر كنم طرفهاي ظهر بود ( واقعا“ مطمئن نيستم كي بود ) كه پيچيدم تو اين خروجي...و از اون موقع فقط جلوي ماشين ها رو مي بينم....
اولش خيلي ترسيدم...چشمام رو بستم كه راحت شم...يكي دوثانيه گذشت...به كسي نخورده بودم....يعني يك صدايي اومد، ولي ماشين فقط تكون خورد....تو آينه ديدم پشت سرم از اين تصادفهاي خيلي خركي شده بود...ولي از ماشين من فقط آينه بغل شكسته بود...به هر حال ديگه زياد هم لازم نبود...اولش خيلي تمركز لازم داشتم كه به ماشينهايي كه از روبرو ميان نخورم...ولي بعد از چند دقيقه عادت كردم...ببينديد زياد سخت نيست...مهم اينه كه چند تا تصميم رو سريع بتوني بگيري :
- آيا به اندازه كافي كوچيك هست كه بزني بهش؟ اگه هست زياد فرمون نمي خواد...قوفش مي مالي بهش...
- اگه نه، كدوم ورش جا هست؟! چپ يا راست؟
- اگه هيچ طرفش خالي نيست، كدوم يكي از ماشين هاي بغلبش كوچيكترن؟
يك نكته ديگه اينه كه شك نكني...يك بار شك كردم، يه كم پام رو گاز شل شد...و ماشيني كه به طرفم مي اومد وقت كافي داشت فكر كنه و بد جوري بهم زد...خيلي شانس آوردم، ولي مي ارزيد، فهميدم كه كسي سالم رد مي شه كه اول تصميم بگيره ، نه اين كه بذاره براش تصميم بگيرن...
يكي دوبار فكر كردم برگردم، ولي يك احساس كثافتي عين كنه افتاده تو جونم، از اينكه « مي تونم » خوشم مياد...ماشينم داغون شده، خودم هم خسته...اصلا“ كدوم ديوونه اي اتوبان رو برعكس مي ره؟!؟
راديو روشنه ...دارم آهنگ گوش مي كنم....هفت هشت تا كانال موزيك هست كه هر از ده دقيقه برنامه ها رو قطع مي كنن كه اعلام كنن كه تو فلان اتوبان، يك ديوونه زنجيري داره برعكس مي ره، يكي دوبار اول گوش مي كردم تا آخر اطلاعيه رو...به اميد اينكه شايد اعلام كنه از كجا راه افتاده اين ديوونه...طبق معمول...حتي تو اعلاميه هم اون چيزي رو كه مي خواي بدوني بهت نمي گن...از اون به بعد تنظيم كردم سر ده دقيقه كانال رو عوض مي كنم؛ خوبيش اينه كه با هم اعلاميه نمي ذارن...نمي خوام بشنوم...باعث مي شه شك كنم...دوست ندارم...
دفعه اول ياد اون جوكه افتادم كه هميشه به هم مي گفتيم...كه يارو وقتي تو راديو مي شنوه يكي داره برعكس مياد ميگه يكي دوتا نيست كه...زياد خنده دار نيست...حتما“ از اين كار لذت مي برده...شايد هم اون فرق مي كرده...به جوكي كه از من بعدا“ مي سازن فكر كردم...اميدوارم از من جوك جمله سازي نسازن...دلم مي خواد جوكم يك خطي باشه...از اينه كه وقتي مي گي همه ده دقيقه بِر بِر نگات مي كُنن بعد يهو قارت قارت منفجر مي شن...خودم خندم گرفت...دلم مي خواد به هر چيزي فكر كنم غير از اون دوتا سؤال...
ماشين خيلي خراب شده...مهم نيست زياد...به هر حال اگه ازش پياده شم بعيده سوارش شم دوباره...بسه بابا...ولي دوتا مساًله هست...شب و بنزين...فكر نمي كنم اگه شب بشه بتونم همينجوري ادامه بدم، نور از روبرو كورم مي كنه، اگر چه اگر كسي قبلا“ بهم مي گفت همين كار الان رو هم بكنم مي گفتم عمري...شايد شب هم بشه...خيلي نمي ترسم ديگه...ولي بنزين جديه...بد بختي اينه كه درجه ماشين خرابه...حدس مي زنم صبح پر بوده...ولي الان....نمي دونم....به هر حال فعلا“ كه وايسادن مرگه...وقتي نمي شه يك مشكلي رو حل كرد بهتره بهش فكر نكرد...
ياد اين جمله مي افتم كه قبلا“ خونده بودم :‌


If everything is coming towards you, you are in the wrong lane...


اون موقع كه خوندمش زدمش به ديوار...ولي الان اگه ببينمش شايد پاره اش كنم...دلم مي خواد فكر كنم بقيه اشتباه مي كنن...وگرنه شك مي كنم...دوست ندارم...

Leave a comment