من تو صف وايسادم...يه ده نفري مونده به من برسه...همه تو صف ساكت وايسادن، همه گوشا عين اره تيز شده...همه مي خوان صداهاي پشت ديوار، توي اتاق، رو بشنون...همه عصبي ان. پرونده ها همه دستمونه...يارو كه دم در وايساده هر وقت اتاق خالي شه داد مي زنه « نفر بعد » بعد يك لحظه همه يه كم پچ پچ مي كنن بعد تا يكي رفت تو همه خفه مي شن گوش بدن...من به اندازه كافي نزديك شدم كه بتونم بشنوم تو چه خبره...الان قلبم مياد تو دهنم....منم مثل همه جيكم در نمياد...گوش مي دم :
- چند سال تنها بودي؟
- پنج سال قربان..اينم گواهيش.
- اينو كي امضا كرده؟
- همسايه قربان.
{ پزونده رو پرت مي كنه تو صورت يارو...}
- فكر كردي ما اينجا مسخره ايم؟!؟ مرتيكه خر، تو اگه همسايه ات گواهي بهت داده كه ديگه تنها نبودي...قاسم...اينو بنداز بيرون... گورشو گم كنه...
{« قاسم قُلُمبه» قهرمان پرتاب وزنه بوده قديما...فاميل آرنولد هم هست...فقط خونه اش پشت كشتارگاهه...يارو رو گوله مي كنه با پرونده هاش پرت مي كنه بيرون...بعد داد مي زنه...}
- نفر بعد...
{ يكي ديگه ميره تو...كسي نُطُق نمي كشه...}
- چند سال تنها بودي؟
- صد سال قربان...اينم مدركش...خودم امضا كردم...
- خودت كردي؟
- به والله قسم خودم كردم قربان...
- به چي چي؟!؟!
- خدا شاهده...به والله...
{ پرونده رو مي كوبه تو سر يارو...كاغذاش رو هم پاره مي كنه}
- آخه بابا شما ها چرا انقدر خَرين...تو كه خدا رو داشتي كه....بازم تو روز روشن به من مي گي تنها بودي!!!...قـــــــــاسم....
- نفر بعد...
- چند سال تنها بودي؟
- پونصد سال...قربان...اينم مدركش.
- خودت امضا كردي؟
- {خيلي با احتياط } بله قربان.
- چرا امضاش كردي؟
- قربان خودم تو دفترچه خوندم...فرموده بودين مدرك معتبر...من هم نمي خواستم دوبار بيام و برم گفتم مدرك كعتبر بيارم...
- پس به همه اينا خودت تنهايي فكر كردي؟
- بله قربان...
- مدركت خوبه...ولي زيادي به فكر خودتي...اونقدر ها هم تنها نيستي...هنوز خودت هواي خودت رو داري...برو بگو نفر بعد بياد....
- ولي قربان...
- قـــــــــــــــــــــــــــاسم.....
- نفر بعد...
- چند سال تنها بودي؟
- ...
- هوي...بِنال ديگه...از كي تنها بودي؟
- از اولش...
- مدرك چي داري؟
- ...
- دهه...عجب گيري افتاديما...كاغذي چيزي...هيچي نداري؟
- نه.
- حتما“ من هم حرفتو قبول كنم بذارم بري تو...
{ پا مي شه بره به طرف در}
- هُش...حمال...كي گُفت بري...{ همونجا مي ايسته}...عاشق شدي؟
- { سرش رو بالا نمياره}...
- {در حالا كه سرشو تكون مي ده} قاسم، بيا اين بابا رو ببَر تو...آقا ايشالا دفعه آخرتون باشه...
من و خيلي هاي ديگه همه ميايم بيرون صف...همه مي ريم خونه هامون...

Leave a comment