توي اين صندوق خيرات ما چيزايي پيدا مي شه بعضي وقتها...الان در زنگ زده شو وا كردم، يك سكه خيلي داغ توش بود...از يك آدم خيلي آتشين...ببينين :
« در شهر صدايي پيچيد...
خواستم، نشد.
خواستن هميشه توانستن نيست...»
البته چون من گلف باز نيستم اصلا“ لزومي نداره سنگ اين ورزش اجنبي رو به سينه بزنم...اما نميشه كه وقتي كسي خيرات مي كنه ما بروي خودمون نياريم.
يك صحنه’ تكراري :
يك خرس مهربون كندوي زنبور ها رو پيدا كرده و در ماتحت مبارك و پشمالو عروسيه....زنبورهاي عسل همه اومدن مسجد محل اسم نوشتن تو بسيج، قد و نيم قد، همه دارن نيشاشون رو تيز مي كنن...هر كدوم ميان از زن و بچه و در و همسايه خداحافظي مي كنن ميرن خط مقدم...به نوبت مي رن جلو....خيلي منظم...هر كي نيششو مي زنه، پا ميشه، تمام زندگيش لاي پشماي خاله خرسه جا مي مونه و مي ميره.
صحنه تاريك مي شه.
اون كندو بيشترش خراب مي شه، هيچ كس فكر نمي كنه كه خاله خرسه حتي يكي از پانصد هزار تا نيش رو هم احساس كرده باشه...اما....هيچ كدوم از اون زنبورها هيچ وقت نمي گن خواستيم نشد، چون ديگه نيستن كه بگن.
اونايي كه ميگن، حتما“ هستن، و صرف بودنشون يعني در جنگ چيزي با ارزش تر از اون « خواست » درونيشون پيدا كردن و خواستشون كمرنگ شده و موندن...بعضي هاشون فكر مي كنن...و بعدش مي گن :
« در شهر صدايي پيچيد...
مي دانستم نمي شود...پس نخواستم و نخاستم و ماندم...
امان از اين دانسته ها...كه اگر نبودند، مي خواستيم و مي خاستيم...
شايد مي شد مي خاستم و مي ماندم...هرگز نخواهم دانست »

Leave a comment