* تخت من. لباسامو در

| | Comments (0)

* تخت من.

لباسامو در آوردم و رفتم تو تختم...فكر كنم ده سالي مي شه كه نتونستم با لباس بخوابم...اينجوري آدم سبكتره تو تخت...تخت پاركينگ يك بار بزرگه كه چسبيده به اون دنيا. همه آدما بدناشونو پارك مي كنن تو تخت، و ميآن توي بار مست مي كنن و شروع مي كنن از اون دنيا حرف زدن...بعضي وقتها توي بار فيلم هم نشون مي دن...بعضي از آدمها خيلي مست مي كنن، فرداش كه پا مي شن هيچي يادشون نيست...گاهي سردرد دارن...hang over از نوع خفن(فارسيش چي مي شه؟!؟)...بعضي ها خيلي نمي خورن...فرداش خيلي چيزا يادشونه...خلاصه هر كي يه جوره...اين بار خيلي طبقه داره، و همه رو همه جا راه نمي دن...طبقه هاي بالاتر ظرفيتشون محدوده، مخصوصا“ آدماي سنگين نمي تونن برن بالاتر...اون بالا نوع مشروبش فرق مي كنه...موزيكش خيلي بهتره...آدماش هم خيلي باحالترن...با هر لباسي هم راه نميدن...يا بايد لخت باشي يا از اين لباسهاي مخصوص پرواز داشته باشي كه تو ابن دنيا فكر نكنم كسي داشته باشه...اكثرا“ از اونور خريدن...شيكه خيلي...خلاصه من هميشه لباسامو در ميارم كه هر چقدر بتونم برم بالا تر...رفتم تو تختم.

تختم خيلي بزرگه...خيلي خيلي بزرگه...و من توش خيلي خيلي كوچيكم...از بيرون اصلا“ اينجوري به نظر نمياد...توش كه مي رم مي فهمم. مثل يك مگس مچاله شده وسط اقيانوس ملافه ها دراز كشيدم...موج دارن ملافه ها...همون موجهايي كه آدم ها رو شبا اين ور و اون ور مي برن...تن من سنگينه...وقتي موج نفس مي زنه و به من مي خوره منفجر مي شه...مي شه هفتاد و هفت هزارو هفتصد و هفتاد و هفت قطره، هر كدومش از يك طرف مي ره...بعضيهاش مي رن تو چشمام...بعضيهاش تو گوشم...بعضي هاش هم تو دهنم...هر قطره كه ميره تو دهنم يك مزه ميده...يكيش تلخه...يكيش گَسه...يكيش مزه اوره ميده...يه بار تو بچگي تو تختم جيش كردم، هنوز اثرش تو موج ملافه ها مونده...اصلا“ خاصيت رختخواب همينه...همه چي توش مي مونه...بدبختي اينه كه ملافه عين اين دختراست...چيزاي بدش رو سطحه چيزاي خوبش اون تو...واسه همين اكثرا“ اولش كه تنت مي خوره به ملافه همش بديهاش مياد...بعضي وقتها شانس بياري يه سوراخي پيدا كني بري تو چيزاي خوبش رو هم ببيني...

چشم و گوش و دهنم بازه...ولي چون پر آب شده نه مي بينم، نه مي شنوم و نه حرف مي زنم...البته از بيرون بسته است...از تو هم مي بينم، هم مي شنوم...اگر چيزي براي گفتن داشته باشم ممكنه جراًَت كُنم بِگَم...نمي دونم.

كم كم سبك تر مي شم...موج ملا فه ها من و بالا پايين مي كنه...غلت ( چه جوري مي نويسن اين رو؟!؟) مي زنم...نميدونم شايد هم من ثابتم ملافه ها دورم مي چرخن...حركت نسبيه. اينجاست كه مي فهمم چقدر تختم بزرگه...هر چقدر مي رم به لبه نمي رسم...نكنه دارم دور خودم مي چرخم؟!؟... فكر نكنم...تا حالا تو دريا زير موج رفتين؟! از اين موج حسابيها اگه بياد روتون، همينطور كه توش مي چرخين خيلي طول مي كشه بفهمين بالا كجاست، پايين كجاست...اصلا“ وقتي همه جا سفيده مگه فرقي هم مي كنه ؟!؟ هر وري بري همينه...همش ملافه...همش سفيد و خالي...و من خيلي كوچيكم...

تنم مي خوره به يك تن ديگه...اي بابا...اينجا تخت منه...تخت من يعني سرزمين من، يعني جايي كه فقط و فقط مال منه...كي اومده توش...بر مي گردم نگاه مي كنم...وااي...مادرم!!! مامان خودم! من تو بغلشم...فقط يك كار مي تونم بكنم....گريه مي كنم...واي چه حالي مي ده...زار مي زنم...بلند بلند...تو اقيانوس كه گريه كني اشكات معلوم نمي شه...ولي از سرخي چشمات مي شه فهميد وضعت خرابه! اصلا“ دوست ندارم گريه ام تموم شه...تا ابد مي شينم همينجا...تو بغل مامانم گريه مي كنم...اصلا“ كاري بهتر از اين هم مگه هست؟!؟

موج مياد...من خيلي سبك شدم...يك موج كوچولو هم كافيه من رو ببره...ولي موج كوچولو كدومه...دريا طوفانه...من رو پرت مي كنه به سمت آسمون...بالا...بالا...بالاتر...

چون راديو گفته كه بارون مياد، هوا آفتابي آفتابي شده كه قانونش به هم نخوره...من دارم مي رم بالا...چقدر مامانم دوره...به به چه هوايي! من تو درختام...وسط شاخه هاي يك درخت سيب...مي شينم رو يكي از شاخه هاي پُر سيب...اِه...يكي ديگه هم هست!!! چقدر آدم تو تخت منه...بابا اين تخت ما چفت و بست نداره مگه...اصلا“ اينا خودشون مگه تخت ندارن؟!؟!؟ اِه اِه اِه اِه....تويي!!! چرا صدات در نمياد؟!؟! تو از كجا پيدات شد؟!؟ چه باحال!!! سيب مي خوري؟!؟ بيا با هم سيب بخوريم...آره مي دونم بابا...نه بابا مار كدومه...اين داستانا چيه مي سازي...بيا بخور بابا خوش مزه است...تا حالا شده همه جا ساكت باشه و هيچ صدايي نياد...بعد به يك سيب سبز و تازه و ترش گاز بزنين؟!؟ ديدين چه صدايي مي ده...واي چقدر صداش قشنگه...اگه دست من بود هر وقت هر كي هر جاي جهان به يك سيب سبز تازه و ترش گاز مي زد مي گفتم :‌آآآآآآآآآآآي مردم! خفه شين....همه تون خفه شين بذارين صداي اين گاز زدن رو بشنويم...چقدر قشنگه اين صدا...كي مي تونه سيب نخوره وقتي صداي گاز زدنش انقدر قشنگه...حالا اينا همه از صداش بود...مزه اش...اولش تُرشه...يه كم فقط...براي اينكه تُرشي اشتها رو تحريك مي كنه...مي گين نه...زنگ بزنين 118 بپرسين ...يا 411....هر چي...بعد از ترشي تازه شيرينيش مياد...عسل بره بميره...بيا با هم سيب بخوريم...نترس...من هستم...نه...گفتم « هستم » نه « مستم »...نمي دونم البته...شايد هم « مستم » ...اصلا“‌مگه فرقي هم مي كُنه؟!؟

موج مياد...اين يكي از همش بزرگتره...از اونا كه نيم ساعت دور خيز مي كنه و نفس حبس مي كنه...بعد يه دفعه گودوگوم!!! دنيا خراب شُد...من رو پرت كرد به ور ديگه...تو رو هم همينطور...تن هر دومون تو موج گير كرد به اين شاخه ها...چقدر زخم...چقدر درد...ولي موجه ديگه...آدم كه نيست...تازه اگه آدم بود بدتر بود...موج منظوري نداره...كارش رو مي كنه...آدما منظور دارن....بگذريم...من همينجور دارم تو موج مي چرخم...

سنگين شدم يه كم...ميام پايينتر...سر جاي اولم...وسط اقيانوس تخت و امواج ملافه ها...همون مگس مچاله...همون قدر كوچيك...قطره هاي توي چشمم خشك شدن...چه خوب ...مي بينم هنوز ...خدايا شكرت...گوشام هم سالمه...خدايا شكرت...يه نگاهي مي اندازم مطمئن بشم موج كسي رو جا نذاشته باشه اينجا...هر روز مي دونم كسي نيست...ولي هر روز هيجان دارم...شايد امروز يادش بره...مامانم نيست...تو هم نيستي...عيب نداره...من هستم...هم مي بينم و هم مي شنوم...اگر حرفي براي گفتن باشه شايد جراًِت كنم و دهنم رو باز كنم...خدايا شكرت...دهنم هم كار مي كنه...

يه روز يه قايق مي خرم...يه قايق به ايـــــــــــــــن گُندِگي ...ميام وسط امواج سهمگين ملافه ها...مامانم و تو رو بر مي دارم از اونجا ميارم بيرون...همه مون مي شينيم ورِ دل همديگه « روي » تخت من...سرزمين من...فكر كنم طوفان ملا فه ها هم تموم شه همون موقع...يعني اميدوارم...شبا آروم مي خوابيم پيش هم...توي يك تخت كوچيكتر...كه مجبور شيم به هم بچسبيم كه يه وقف موج ما رو جُدا نكنه...هر چقدر هم محكم باشه.

× بدون پايان ×
××××××××××××××

Leave a comment