بعضي ها خيلي بي انصافن...

| | Comments (0)

بعضي ها خيلي بي انصافن...

يه روز يه روزگاري٬ يه سري آدم جور واجور از اين ور اون ور دنيا يک کاغذ خيلي خيلي خيلي بزرگ داشتن روش پر از نوشته بود...اون آدمها هم همش ما نشستن اون کاغذ رو مي خوندن...بعد مي گفتن اه....چه جالب!!!

بعد يه روز يکيشون که خيلي ديگه زيادي خونده بود ديد ديگه خوندن بسه...اين همه وروردي بدون خروجي که نمي شه...هيچي ديگه...با کمال گستاخي يه قلم ورداشت رو اون گوشه کاغذ که جلوش بود نوشت :
من مي نويسم٬ پس هستم.
بعد هر کي لب کاغذ بوند خوند...بعد يکي ديگه گفت :‌يعني من نيستم؟!؟ عمري!!! دستشو کرد تو دوات و بزرگ نوشت : چه نيکو گفت...من هم هستم٬ پس مي نويسم.

چند دقيقه بيشتر طول نکشيد که هر کي از خونه ننه اش قهر کرده بود و نبود شروع کرد به خط خطي کردن صفحه...همه زندگي شد خوندن و نوشتن...بعضي ها بيشتر مي خوندن...بعضي ها بيشتر مي نوشتن...

يه تک سلولي نتها هم که چند وقتي بود از خونه مامانش قهر کرده بود يه روز از لب کاغذ رد مي شد ديد اااااااااااااااااااااااااه....چقدر خط خطي...چه حالي مي ده...اونم سزش درد مي کرد براي خط خطي کردن دنيا...خط پشت خط...حالا بکش کي بکش...يه سري هم سر و ته کاغذ نشسته بودن وسط خطهاي خودشون مال اين رو هم مي خوندن...تک سلولي چون يه چند بار با کفش و دمپايي تو سرش زده بود زندگي دلش پر بود...هي ور مي زد...

بقيه آدمها هم دلش کم پر نبود...حتي يک سلطاني هم بود يکي دوبار وسط شکارش چند تا تير هم سمت اين تک سلولي انداخته بود...يکي دوبار در راه خدا به تک سلولي کمک کرد...ولي تک سلولي رو دعوت نکرد تو قصر خودش...

تک سلولي خيلي مهموني دوست داره...مخصوصا اگه صاحبخونه قبلش بياد اينجا و خجالت تک سلولي هم بريزه...سلطان شهر کاغذي...حتما بايد خودم اتفاقي مي فهميدم اون قصر گندهه مال شماست؟!؟ بابا چه انتظارايي دارين از يک تک سلولي که چند بار هم تو سرش زدن نصفه جون شده...

Leave a comment