يك راهروي خيلي خيلي بلند

| | Comments (0)

يك راهروي خيلي خيلي بلند در يكي از دانشكده هاي خيلي خيلي مهندسي در يكي از دانشگاههاي خيلي خيلي معروف...پسره داره از اينور ميره اونور...و دختره ار اونور مي آد اينور...هر دوشون دارن قدم مي زنن به طرف هم...از خيلي دور...

پسره زل زده به دختره...هنوز اونقدر نزديك نيستن كه خجالت بكشه...يعني « اگه » بكشه...داره همه جاي دختره رو بررسي مي كنه...سر و صورتش بد نيست، ولي اصولا“ پسره خيلي يه قيافه عالي اهميت نمي ده...اصولا“ خوشگلا احمق ترن...در ضمن،‌ كسي كه خيلي خوشگل باشه كه اين رو تحويل نمي گيره...قد دختره كوتاهه يه كم....بهتر...اينجوري بهش مي شه تسلط داشت...هميشه پسر بايد مسلط باشه...سينه هاش خوبه...مناسبه...اينايي كه سينه هاي بزرگ دارن خيلي بدن...بايد متناسب باشه...كمر دختره معلوم نيست...يعني با اين لباسي كه پوشيده معلوم نيست...پاهاش هم همين كه چاق نيست خوبه...حالا نزديكتر شد معلوم مي شه جوراب پاشه يا نه...اگه نبود مي شه راجع به پاهاش نظر داد...اونقدرا مهم نيست...

دختره سرش پايينه...هر از چند لحظه نگاهش رو مياره بالا...تق و توق مي خوره به تير نگاه پسره...دوباره سرش رو ميندازه پايين...البته نه خيلي پايين...پسره رو نگاه مي كنه، ولي زير زيركي...اول كفشاش، خيلي بد نيست، مي تونست يه دستمال بكشه بعد بپوشه...پيرهنش يه كم چروكه...چرا اون يكي شلواره كه اون روز پاش بوده رو نپوشيده؟!؟ به اين پيرهنش بيشتر ميومد...ته ريش داره...بهش مياد...معلوم نيست كي بهش گفته ريش بزي بهش مياد...حتما“ اون دختره شليته بهش گفته...

پسره داره فكر مي كنه چيزي بگه يا نه...دارن نزديكتر مي شن...بهتره زودتر تصميم بگيره...چي بگه آخه...سلام كه مي كنه خب معلومه...امكاتات موجود رو بررسي مي كنه...امتحان ديروز، كوئيز فردا، جزوه اون درس...نه بابا اين يكي دبگه رو ديگه ننه قمرم استفاده كرده...يه چيز بهتر...اه...داره مي رسه...ولي اگه تحويل نگيره چي؟!؟ اگه جواب سر بالا داد چي...يه سري مي گن دختره خيلي دماغ گنده است...نكنه...

دختره داره فكر مي كنه چجوري جواب سلام بده...بدش نمي آد پسره غير از سلام يه احوالپرسي هم بكنه...ولي اين كه نمي تونه شروع كنه...ديگه چي...همين يه كارش مونده...سعي مي كنه لبخندش معلوم نشه...خيلي موفق نيست...دو ترم پيش كه اين پسره جزوه اين ره از يكي ديگه خواسته بود خيلي بهش برخورده بود...خب چرا از خودش نگرفته بود...پسره احمق...تازه حرصش از اين مي گرفت كه بعد از اون هي سر جزوه اون ترم با اون دوستش شوخي مي كرد، ولي با اينكه اصل كاري بوده هيچ كاري نداشت...اصلا“ خيلي گهه پسره...همون بهتر كه فقط سلام كنه...اصلا“ هر چي گفت فقط رد مي شه...ولي حالا شايد نمي دونسته خب...شايد الان يه چيزي بگه...آماده ميشه جواب بده...

لحظه تاريخي عبور بالاخره رسيد.يكي ندونه فكر مي كنه هزار بار تمرين كردن...سرا با هم ميان بالا...يك حركت خيلي آروم...يعني سلام...پسره بالاخره يادش مياد...مي خواد بگه ببخشيد شما حل تمرين جلسه قبل از امتحان
رو دارين...از تصميم تا عمل همه جمله گم مي شه..فقط يك « ببخشيد...» خيلي خيلي آروم و زير لبي ازش در مياد...انقدر از خودش بدش مياد كه قدماش رو تند تند مي كنه كه فقط رد شه بره...دختره فكر مي كنه يه چيزي شنيده...يه كم مكث مي كنه...ولي زير چشمي مي بينه پسره داره تند مي ره....حتما“ اشتباه كرده...اصلا“ بهتر...اون هم تند مي كنه قدمهاشو...

صداي تق تق صداي هر كروم براي اون يكي مثل تيرباره...فقط مي خوان در رن...نرسيده به ته راهرو ، پسره بر ميگرده به نگاهي به اون سر ميندازه...دختره داره مي ره...يك لحظه بعد، دختره مي رسه به اون ته و يك نگاهي ميندازه...راهرو خاليه...ديگه هيچ وقف هيچ كدوم با هم حرف نزدن....ديگه هيچ وقت دوتاشون تنها تو اون راهرو نبودن...

Leave a comment