الان يكي از دوستام به من گفت با خوندن اين وبلاگبخش (!) من ياد اين افتاده...خيلي قشنگ بود. من هم مي ذارمش اينجا :
«...وقتي نمي تونستم بشينم، ماماني كمكم كرد؛ وقتي نمي تونستم راه برم، ماماني كمكم كرد؛ وقتي نمي تونستم حرف بزنم، بهم ياد داد. وقتي من ياد گرفتم بپرم ديگه نمي تونست راه بره؛ الان من ياد گرفتم بنويسم و اون نمي تونه ببينه...من خيلي كارها مي كنم كه اون ديگه نمي تونه.
ولي من مي تونم دوستش داشته باشم، و اون هم مي تونه...»
قشنگ بود، نه؟

Leave a comment