امروز هم خدا رو شكر

| | Comments (0)

امروز هم خدا رو شكر خدا روزي ما فراهمه...يكي دو سه نفر آدم خير ( ايشالا خدا همه شون رو اجر بده ) چند كلمه اي براي من خيرات كردن...از همه شون خيلي ممنونم.

اولا“ من دعوت شدم به يك جاي خيلي رسمي...يك جايي كه دكورش خيلي با اينجا فرق داشت...خيلي هم خوشحالم كه دعوت شدم، چون معلومه حداقل يكي هست كه فكر كنه « ساده نوشتن » مبتذل نيست.

دوم، نكته اي بود كه خودم هم نگرانش بودم و يك آدمي خيلي من رو دوست داشته و يادم انداخته. من خيلي سعي كردم يه جور ديگه جواب بدم...ولي باور كنيد دوبار تا وسط رفتم و پاك كردم همه رو(عجب الافي هستم...)من فقط بلدم مثل خودم جواب بدم. ببخشيد اگه مناسب نيست.

« نقطه‌ » بچه خيلي شلخته اي بود! بهترين كاري كه تو دنيا بلد بود ريخت و پاش بود...شايد تفصير « فضا » يي بود كه نقطه توش بود...چون همه چي رو يكي ديگه مرتب مي كرد، نقطه هيچ وقف ياد نگرفت كه وقتي چيزي رو در مياره بذاره سر جاش. اصلا“ شعورش نمي رسيد كه وقتي يك اسباب بازي تو دستش داره به بقيه كاري نداشته باشه...اسباب بازي هم زياد نداشت ولي هر چي داشت همه رو مي ريخت وسط...از اين بچه ها كه اعصاب مي زنن...يه دقيقه با ماشينه بازي مي كرد، گمش مي كرد، مي رفت سر آدمك هاش، بعد دوباره ماشينش رو مي خواست مي زد زير گريه...خلاصه خيلي...!!!
نقطه انقدر بزرگ شد تا « خط » شد...خب ببينيد تا وقتي نقطه بود حركت كردنش خيلي راحت بود...حالا چون ابعادش از « صفر » به « يك » رسيده بود زياد راحت نبود همه جا بره...اصلا“ ديگه تو فضاهاي « بي بعد » جا نمي شد. بازي هاش محدود شد ولي خيلي جاها فكر مي كرد اگه هنوز نقطه بود چه كارا كه نمي كرد...مثلا“ مي تونست يه كم بالا پايين بپره « خدا » رو « جدا » كنه، يا يه كم كم جا به جا شه همه « تار » ها « باز » بشن...خيلي تُقس(درست نوشتم؟!؟) بود...ولي چون خط شده بود مجبور بود فقط به اين شيطونيهاش فكر كنه.
تا يك مقطعي تو زندگي هر چي بزرگتر مي شي همه چي خرابتر مي شه...يعني همه چيزايي كه وفتي بچه بودي فكر مي كردي به خاطر اونا دلت مي خواد بزرگ بشي دونه دونه عين فيلهايي كه بالاي درخت گير كردن با همه عظمتشون سوارِ برگاي پاييزي مي شن ميان پايين ( اي امان از اين تشبيهات من...بيچاره آقاي طبايي معلم انشاي دبيرستانمون؛ اگه مي دونست به جاي بيست بهم منفي هزار مي داد). خلاصه، خط هنوز تو رؤياهاي نقطه نقطه بود كه ديد اي بابا...بازم بزرگتر شده...« صفحه » شده...حالا نه تنها نمي تونه اون خرابكاريهاي زمان نقطه بودنش رو انجام بده، حتي نمي تونه « خر » ها رو « خار » كنه...مثل يك صفحه خوب گذاشتنش پهلوي صفحات ديگه و اصرار داشتن كه شماها يك كتابين...آقاجان، ما حتي زبون همديگه رو خيلي وقتها نمي فهميديم، چطور ممكنه كه از چسبوندن هزار صفحه كه هر كدوم به يك زبون هستن يك كتاب درست كرد؟!؟ حالا اين هيچي، بعضي از صفحه ها مثل من حتي توي خودشون به چند تا زبون نوشتته داشتن...يك عالمه جمله هاي نصفه نيمه، يك عا لمه نقطه ها و خطهاي ناراحت، كه دم به دقيقه جاشون رو تو صفحه عوض مي كردن...توي يك لحظه صفحه شامل اعلاميه حقوق بشر بود، بعد چند لحظه مي گذشت خطها و نقطه ها چپ و راست مي شدن و صفحه مي شد متن صفحه آخر راهنماي كامل استفاده از بمبهاي اتمي چاپ ششم اوت سال 1945...عجب كتابي شديم ما...جاتون خالي...
وقتي صفحه « فضا » شد، سه تا بعد داشت(!) و هنوز مشكلات ابعاد « يك » و « دو » سر جاي خودشون بودن...عجب فضاي خفني!!! ولي زياد ناراحت نبود ديگه، چون ممكنه نشه صفحه ها رو از پشت خوند، ولي فضاها پشت و رو ندارن...از هر طرفي مي شه توشون رو ديد، و اين فضاي ما هم وقفي فضاهاي ديگه رو نگاه مي كرد مي ديد وضع بقيه هم زياد بهتر نيست...يكي روشن تر، يكي تاريك تر...همه پر از نقطه هاي سياه و صفحه هاي خط خطي...اين كه همه اينجوري هستن اصلا“ مايه خوشحالي نيست، ولي اينجوري هيچ فضايي تنها نيست...هر وقت حالت خيلي بد ميشه مي توني به فضاهاي تاريك تر از خودت فكر كني و هر وقت خوبي مي توني به روشن تر ها نگاه كني ببيني با نقطه ها و خطهاي تيره شون چيكار كردن...چون همه از يك نقطه شروع كرديم، همه در نهايت مي تونيم به يك فضا منتهي بشيم...دير تر يا زودتر...

دوست عزيزي كه به من يادآوري كردي كه نوشته هام بيش از حد دارن پرواز مي كنن و خيلي از واقعيت فاصله گرفتن، من فضايي هستم پر از نقطه هاي سرگردان و خطهاي سِرتِق...من معتقدم تجربه بهترين معلم تاريخ بوده، هست و خواهد بود. دلم مي خواد تمام عقده هاي گذشته رو اينجا بريزم بيرون. همه جمله هاي نا تموم رو به هزار نوع تموم كنم ببينم كدوم قشنگتره و من رو روشنتر مي كنه... ياد آقاي كاظمي معلم رياضي جديد ما بخير كه به همه ايراد مي گرفت كه « بلند بلند فكر نكنين »...من ميگم آآآآآآآآي مردم، بيابن همه با هم فكرامون رو داد بزنيم...اگر كسي فكر زشتي نداره بدونه مريضه...« عصمت » وقتي امتيازه كه « وسوسه » وجود داره، وگرنه « هر گزاره شرطي به نفي مقدم هميشه درسته »...مثل اين كه من بگم من خيلي آدم خوبي ام كه تا حالا جايي رو بمبارون نكردم...من يك هنر پيشه هستم كه هيچ كارگرداني قبولش نداره كه ازش فيلم بسازه و حالا يك دوربين دستي دادن دستش، اونم نامردي نمي كنه تمام افكار مبتذلش رو كه با خباثت(!) تو خودش پرورده همه رو آزمايش مي كنه ببينه بقيه كه اون صحنه هارو ببينن چه احساسي دارن. من همون نقطه ام، كه خيلي شلخته است و هنوز دوست داره با تمام اسباب بازيهاش با هم بازي كنه...شايد يه روز همه رو با هم بذاره جاي خودشون...شايد وقتي جاشون رو ياد گرفت...

از همه فضاهايي كه نقطه ها و خط هاشون رو به من نشون مي دن خيلي منشكرم...بده در راه خدا !!!....

Leave a comment