بالاخره آخرين homework پارالل پراسسينگ رو هم با سلام و صلوات تحويل داديم رفت...بعد از اينکه تحويل دادم اومدم به بدبو ترين سايت کامپيوتر دنيا...کي ميشه تکنولوژي دئو دورانت به هند و چين هم برسه...نشستم لبه بزرگترين ابر رسانه جهان يه کم ول بگردم...اين پام رو هم انداختم رو اون پام...
اين پام - به به به!!!...سلام عليکم...
اون پام - بــــــــــــه!!! چاکرم...باد آمدو بوي...بله....چه عجب از اين طرفا(!) افتخار دادين بابا...
- خواهش مي کنم...کم سعادتي ماست...حتما خودتون در جريان هستين ديگه...اين تنهايي و وضع مالي و بيل هاي بي پايان و دخترهاي اين دور و زمونه...بله ديگه...پاره مي کنه...من و شما هم به طبع کم پيش مياد همديگه رو ببينيم...
- آره اتفاقا دو سه روز پيش دستتو ديدم...(يک سيگار روشن مي کنه) مي گفت پيش چشمش بوده چند شب پيش...مي مالونده...ظاهرا شصت تو رفته بوده توش...
- آره آره...چه خبرا زود مي رسه...اون دفعه بود شايعه کردن اومديم يه جاي ديگه آدم شيم...يادته؟!
- آها آره....خوب...
- هيچي ديگه از اون موقع هر وري ميريم زرتي ميريم تو اين چشماي بيچاره...براي شما پيش نمياد؟!؟
- والله يکي دو بار شد...چرا...ولي به اين شدتي که تو مي گي...نمي دونم...آهان تو طرف راستي ديگه...ها؟
- نسبت به کي آخه...صورت يا مخرج؟!
- بابا اين اواخر همه رو نسبت به مخرج مي گن ديگه...
- آها....از اون نظر...خب آره...
- خب همينه...هر چي به « راست » ربط داشته باشه معمولا ت×@ي تره...
- عجب...آقا ديگه چيکارا مي کني؟!
- آقا فکر کنم اين همسايه ما خيلي تنش مي خاره...آقا شما رو اذيت نمي کنه؟!
- اون ت×م سگ رو ميگي(!)...بابا اون دهن کي رو صاف نکرده...همه ازش شاکي ان...
- آره؟! چطور خبرا به ما نمي رسه؟!؟
- خب ديگه...ما راستي هستيم خبرا رو داريم...آره خلاصه...حکمش حاضره...بعد اين جريانات امتحانا و اين صحبتا ابلاغ مي کنن...
- جدي ميگي؟! آخه واسه چي؟!
- واسه چي؟!؟! واسه همه چي...اولا که کل فعاليتهاي حياتي رو مختل کرده...حالا کرده کاشکي يه گهي مي خورد...راه به راه مي شا#ه به اين زندگي...کلا بودنش دردسره...نباشه حداقل کسي گفت چرا يه غلطي نمي کنين واسه اين همه بلايي که دارن سرتون ميارن...حالا اينجا بلاد اجنبيه٬ اون خراب شده اي که مال خودتونه رو چرا نمي رين درست کنين... مي گيم آقا جون٬ دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ...خر ما از اول دم نداشت...خلاص.
- عجب...بابا از اين خبرا ميشه ما رم در جريان بذار...بابا قديما که اين سيستم يه خورده تنگ تر بود ناسلامتي چپ و راست با هم بوديما...
- باشه نوکرتم...آقا اين پروژه بعدي فکر کنم دوشنبه است...ديگه بايد بريم...کدوم وري ميري تو؟
- من...فکر کنم از اينور هوا شم...
- آره...پس مسير من بهت نمي خوره...
- آره بابا آخرين باري که با هم يه وري رفتيم اين همسايمون هنوز بچه بود...
- همش زير سر اين انگليساست آقا...
- خب آقا چاکريم...
- مخلصيم...آقا راستي يه برنامه بذار بريم بدويم...
- آره آره حالا زنگ مي زنم ديگه...(ته سيگارش رو ميندازه زمين...ميشينه روش)
- قربونت...
- آقا از اين ورا بيشتر بيا...
- قربانت...حتما...فعلا...
- به سلامت...
اين هم office hour براي درس ee457...

Leave a comment