April 2002 Archives

اين عصيان يک چيزي راجع

| | Comments (3)

اين عصيان يک چيزي راجع به اين دوستش توشته بود٬ منم دلم مي خواست يه چيزي بگم.

اصل نيوتن در فيزيک : هر نيرويي را عکس العملي است برابر٬ هم محور و در راستاي مخالف.

اصل من در روانشناسي : اصول فيزيک خيلي پاشون رو از گليمشون درازتر مي کنن.

از اصل من و اصل نيوتن نتيجه مي گيريم که اگر همچين اتفاقايي تو ايران نيفته بايد نگران قوانين طبيعي شد... ولي فعلاّ که الحمدلله همه بچه هاي انقلاب موفق و کامياب مي شن و جاي هيچ گونه نگراني در زمينه صحت و سقم قوانين طبيعي در ايران وجود نداره.

******

« شومبول » يک نوزاد خيلي کوچولو متعلق به يک خانواده خيلي خوشبخت کرمهاي شبتاب تو گل هاي بگونياست. شومبول خيلي گوگوليه...از بچه کرم هاي هم سن خودش خيلي درشت تره ولي همون قدر تو دل برو و نازه...
کرماي شبتاب تهشون يک مشعل دارن که اگه نبود تمام زندگيشون سياه ميشد...يعني نه که مي مردن٬ و لي اگه نبود زندگي عادي غير ممکن بود. چون ديگه شبا خيلي تاريک و خسته کننده و چرت و مزخرف و حال به همزن مي شد...همه مي دونيم که اصل زندگي کرماي شبتاب شبهاست که مي تابن( کي غير از من شعرش رو يادشه!؟!؟) ...
ولي کرماي شبتاب بايد تا يه سني صبر کنن که مشعلشون راه بيفته بعد ياد بگيرن چجوري روشنش کنن که خداي نکرده تهشون نسوزه...
مامان باباي شومبول حواسشون نبود که شومبول چون يکم بزرگتره مشعلش زودتر راه ميفته...و بهش چيزي راجع به مشعل نگفته بودن. مامان باباها دوست ندارن زود به بچه هاشون ياد بدن مشعل چجوري روشن ميشه٬ چون مي ترسن هنوز وقتش نشده باشه مشعل نيمسوز شه...
يه شب که مامان و بابا مي رن بيرون شبتابي کنن٬ شومبول حوصله اش سر ميره شروع مي کنه با تهش ور رفتن. خيلي دلش مي خواست ته اونم روشن بود با بقيه مي رفت شبتابي...همين جوري که ور مي رفته مي زنه مشعلش رو روشن مي کنه٬ هم تهش مي سوزه٬ هم خودش. خونه آتيش مي گيره٬ خواهر برادراش مي سوزن٬ خونه همسايه خراب ميشه٬ بچه هاي همسايه زخمي ميشن...

******

مشکل ما اينه که چيزي رو که قراره زندگي رو قشنگ تر کنه بيخودي قايم ميکنيم از بچه هامون...که فکر کنن اوووووووووه چي هست...

اصل شبهه دار :‌ بهترين راه حل مساله پاک کردن صورت مساله است.

آقاجان٬ اين اصل فقط در مواردي درسته که پاک کردن مساله دائمي و ابدي باشه!!! اگر به هر دليلي(!!!)‌ نمي تونين صورت مساله رو براي هميشه پاک کنين٬ بدونين که وضع فقط خرابتر ميشه...آگاهي هميشه هم بد نيست! تازه خيلي از کارا اگه تو سن خودش انجام نشه بعداَ ميشه خناق مي پره گلوي آدم رو چار چنگولي مي چسبه ولش هم نمي کنه...يعني مي شه من بر عکس بقيه براي بچه خودم همه اينايي رو که گفتم يادم بمونه؟!؟ ايشالا!!!

امروز چهار ساعت طول کشيد

| | Comments (0)

امروز چهار ساعت طول کشيد من بفهمم چجوري مي تونم تو cadence با phase shifter تاخير مناسبي براي clock اصلي ايجاد کنم تا pipeline مربوط به csa multiplier درست کار کنه...از اين به بعد هر وقت تو زندگيم به اين مشکل برخوردم به راحتي اين کار رو مي کنم...اصلاّ مي رم يک اعلاميه مي زنم تو روزنامه مي گم آآآي اهالي باشتين٬ از اين به بعد نگران مشکل clock generation براي pipeline هاتون نباشين٬ چون من هستم...

من حتماّ تا چند روز ديگه يادم ميره که domino gate رو چجوري سايز کنم...حتماّ تا چند روز ديگه يادم مي ره که بدون tscmc025.lib نميشه با hspice چيزي رو اجرا کرد ( اين نکاتي که مي گم هر کدوم چند ساعت مي ارزن به خدا )...ولي من تا آخر عمرم يادم نميره که من پروژه اي داشتم که ساعت هشت صبح هيچي ازش نمي دونستم٬ ولي ساعت شش و يبست و يک دقيقه و هفت ثانيه بعداز ظهر مي دونم مشکل چيه و حتي يک فکر هايي هم دارم که چجوري ماستماليش کنم...

ار نظر من مهمترين فرق يک مهندس با يک دانشمند اينه که مهندس بديهيترين راه رو براي حل يک مشکل پيدا مي کنه ولي يک دانشمند ميره ببينه چجوري ميشه اين مشکل رو ريشه کن کرد.تنها چيزي که بعد از ۱۸ سال تحصيل برام مونده يک طرز فکر خيلي چپ اندر قيچي در مورد مشکلات ناشناخته ايه که برام پيش ميان...مي ارزيد؟!؟

خير سرم داشتم درس مي

| | Comments (0)

خير سرم داشتم درس مي خوندم...امان از اين اعتياد. فقط همين جمله رو مي گم مي رم :‌

« يك ساعت وبلاگ نوشتن از هفتاد سال چت كردن بهتر است. »

حضرتِ خودم!

امروز هم خدا رو شكر

| | Comments (0)

امروز هم خدا رو شكر خدا روزي ما فراهمه...يكي دو سه نفر آدم خير ( ايشالا خدا همه شون رو اجر بده ) چند كلمه اي براي من خيرات كردن...از همه شون خيلي ممنونم.

اولا“ من دعوت شدم به يك جاي خيلي رسمي...يك جايي كه دكورش خيلي با اينجا فرق داشت...خيلي هم خوشحالم كه دعوت شدم، چون معلومه حداقل يكي هست كه فكر كنه « ساده نوشتن » مبتذل نيست.

دوم، نكته اي بود كه خودم هم نگرانش بودم و يك آدمي خيلي من رو دوست داشته و يادم انداخته. من خيلي سعي كردم يه جور ديگه جواب بدم...ولي باور كنيد دوبار تا وسط رفتم و پاك كردم همه رو(عجب الافي هستم...)من فقط بلدم مثل خودم جواب بدم. ببخشيد اگه مناسب نيست.

« نقطه‌ » بچه خيلي شلخته اي بود! بهترين كاري كه تو دنيا بلد بود ريخت و پاش بود...شايد تفصير « فضا » يي بود كه نقطه توش بود...چون همه چي رو يكي ديگه مرتب مي كرد، نقطه هيچ وقف ياد نگرفت كه وقتي چيزي رو در مياره بذاره سر جاش. اصلا“ شعورش نمي رسيد كه وقتي يك اسباب بازي تو دستش داره به بقيه كاري نداشته باشه...اسباب بازي هم زياد نداشت ولي هر چي داشت همه رو مي ريخت وسط...از اين بچه ها كه اعصاب مي زنن...يه دقيقه با ماشينه بازي مي كرد، گمش مي كرد، مي رفت سر آدمك هاش، بعد دوباره ماشينش رو مي خواست مي زد زير گريه...خلاصه خيلي...!!!
نقطه انقدر بزرگ شد تا « خط » شد...خب ببينيد تا وقتي نقطه بود حركت كردنش خيلي راحت بود...حالا چون ابعادش از « صفر » به « يك » رسيده بود زياد راحت نبود همه جا بره...اصلا“ ديگه تو فضاهاي « بي بعد » جا نمي شد. بازي هاش محدود شد ولي خيلي جاها فكر مي كرد اگه هنوز نقطه بود چه كارا كه نمي كرد...مثلا“ مي تونست يه كم بالا پايين بپره « خدا » رو « جدا » كنه، يا يه كم كم جا به جا شه همه « تار » ها « باز » بشن...خيلي تُقس(درست نوشتم؟!؟) بود...ولي چون خط شده بود مجبور بود فقط به اين شيطونيهاش فكر كنه.
تا يك مقطعي تو زندگي هر چي بزرگتر مي شي همه چي خرابتر مي شه...يعني همه چيزايي كه وفتي بچه بودي فكر مي كردي به خاطر اونا دلت مي خواد بزرگ بشي دونه دونه عين فيلهايي كه بالاي درخت گير كردن با همه عظمتشون سوارِ برگاي پاييزي مي شن ميان پايين ( اي امان از اين تشبيهات من...بيچاره آقاي طبايي معلم انشاي دبيرستانمون؛ اگه مي دونست به جاي بيست بهم منفي هزار مي داد). خلاصه، خط هنوز تو رؤياهاي نقطه نقطه بود كه ديد اي بابا...بازم بزرگتر شده...« صفحه » شده...حالا نه تنها نمي تونه اون خرابكاريهاي زمان نقطه بودنش رو انجام بده، حتي نمي تونه « خر » ها رو « خار » كنه...مثل يك صفحه خوب گذاشتنش پهلوي صفحات ديگه و اصرار داشتن كه شماها يك كتابين...آقاجان، ما حتي زبون همديگه رو خيلي وقتها نمي فهميديم، چطور ممكنه كه از چسبوندن هزار صفحه كه هر كدوم به يك زبون هستن يك كتاب درست كرد؟!؟ حالا اين هيچي، بعضي از صفحه ها مثل من حتي توي خودشون به چند تا زبون نوشتته داشتن...يك عالمه جمله هاي نصفه نيمه، يك عا لمه نقطه ها و خطهاي ناراحت، كه دم به دقيقه جاشون رو تو صفحه عوض مي كردن...توي يك لحظه صفحه شامل اعلاميه حقوق بشر بود، بعد چند لحظه مي گذشت خطها و نقطه ها چپ و راست مي شدن و صفحه مي شد متن صفحه آخر راهنماي كامل استفاده از بمبهاي اتمي چاپ ششم اوت سال 1945...عجب كتابي شديم ما...جاتون خالي...
وقتي صفحه « فضا » شد، سه تا بعد داشت(!) و هنوز مشكلات ابعاد « يك » و « دو » سر جاي خودشون بودن...عجب فضاي خفني!!! ولي زياد ناراحت نبود ديگه، چون ممكنه نشه صفحه ها رو از پشت خوند، ولي فضاها پشت و رو ندارن...از هر طرفي مي شه توشون رو ديد، و اين فضاي ما هم وقفي فضاهاي ديگه رو نگاه مي كرد مي ديد وضع بقيه هم زياد بهتر نيست...يكي روشن تر، يكي تاريك تر...همه پر از نقطه هاي سياه و صفحه هاي خط خطي...اين كه همه اينجوري هستن اصلا“ مايه خوشحالي نيست، ولي اينجوري هيچ فضايي تنها نيست...هر وقت حالت خيلي بد ميشه مي توني به فضاهاي تاريك تر از خودت فكر كني و هر وقت خوبي مي توني به روشن تر ها نگاه كني ببيني با نقطه ها و خطهاي تيره شون چيكار كردن...چون همه از يك نقطه شروع كرديم، همه در نهايت مي تونيم به يك فضا منتهي بشيم...دير تر يا زودتر...

دوست عزيزي كه به من يادآوري كردي كه نوشته هام بيش از حد دارن پرواز مي كنن و خيلي از واقعيت فاصله گرفتن، من فضايي هستم پر از نقطه هاي سرگردان و خطهاي سِرتِق...من معتقدم تجربه بهترين معلم تاريخ بوده، هست و خواهد بود. دلم مي خواد تمام عقده هاي گذشته رو اينجا بريزم بيرون. همه جمله هاي نا تموم رو به هزار نوع تموم كنم ببينم كدوم قشنگتره و من رو روشنتر مي كنه... ياد آقاي كاظمي معلم رياضي جديد ما بخير كه به همه ايراد مي گرفت كه « بلند بلند فكر نكنين »...من ميگم آآآآآآآآي مردم، بيابن همه با هم فكرامون رو داد بزنيم...اگر كسي فكر زشتي نداره بدونه مريضه...« عصمت » وقتي امتيازه كه « وسوسه » وجود داره، وگرنه « هر گزاره شرطي به نفي مقدم هميشه درسته »...مثل اين كه من بگم من خيلي آدم خوبي ام كه تا حالا جايي رو بمبارون نكردم...من يك هنر پيشه هستم كه هيچ كارگرداني قبولش نداره كه ازش فيلم بسازه و حالا يك دوربين دستي دادن دستش، اونم نامردي نمي كنه تمام افكار مبتذلش رو كه با خباثت(!) تو خودش پرورده همه رو آزمايش مي كنه ببينه بقيه كه اون صحنه هارو ببينن چه احساسي دارن. من همون نقطه ام، كه خيلي شلخته است و هنوز دوست داره با تمام اسباب بازيهاش با هم بازي كنه...شايد يه روز همه رو با هم بذاره جاي خودشون...شايد وقتي جاشون رو ياد گرفت...

از همه فضاهايي كه نقطه ها و خط هاشون رو به من نشون مي دن خيلي منشكرم...بده در راه خدا !!!....

صبوحي :‌ « قدم اول

| | Comments (0)

صبوحي :‌

« قدم اول را به يقين بردار.
لازم نيست تمام راه پله را ببيني، فقط قدم اول را بردار...»

مارتين لوتر كينگ.

يادته يه روز كه از

| | Comments (1)

يادته يه روز كه از اون كوچه باغي زير خونه ما رد ميشيم، يه دختر كوچولو رو ديديم كه طناب بازي مي كرد؟! يادته مادربزرگش چجوري مواظبش بود؟!

تو كه رفتي، كوچه رو بستن، باغ رو آتش زدن، خونه ما خراب شد، مادربزرگه هم مُرد...دختره هم بي كس و كار بزرگ شد، مرد شد، رفت قصابي باز كرد... من هم رفتم.

* چشمامو باز مي كنم...

| | Comments (0)

* چشمامو باز مي كنم...

چشمامو باز مي كنم. هيچي نمي بينم...نور خيلي زياده...چشمامو مي زنه...بر مي گردم يك طرف ديگه رو نگاه كنم...به طرف مخالف نور كه نگاه مي كنم يك درياي سياه مي بينم...تو دريا يك عالمه نقطه هاي نوراني مي بينم...و چند تا هم توپ...با من مي شيم هفت تا توپ. همه داريم مي چرخيم...آخه خيلي سرده اينجا...اگه نچرخم يك طرفم يخ مي زنه...هي بايد بچرخم تا به همه جام نور برسه و گرمم كُنه...من چون از همه كوچيكترم از همه به نور نزديكترم...هميشه كوچيكتر ها به نور نزديكترن...از همه هم تند تر مي چرخم...آخه زود يه ورم سرد مي شه...توپ بودن خيلي خوبه...مخصوصا“ وقتي نزديك نور باشي...نور خيلي گرمه...تا بوده و نبوده مي سوخته كه ما ها رو گرم كنه...خيلي دوستش دارم...همش دورش مي چرخم...نور از هر طرفش يه خاصيت داره...نور چپش سبزه، جلوش آبي، راستش قرمز وعقبش سفيد...همه رنگاش رو دوست دارم...

چشمامو باز مي كنم. نمي شه...خيلي سخته...مثل اينكه پلكم دست خودم نيست...هي زور مي زنم...يه دفعه جفتشون عين كركره كه بندش در ميره مي پرن بالا...همون بالا هم مي مونن...اصلا“ دست من نيستن...دور و برم رو نگاه مي كُنم...سمت چپم پُرِ صِفره...سمت راستم هم همينطور..بالا و پايين هم همينطور...خودمم يك صفر گردالي هستم! پشت سرم يك صفحه پهن و سفيده كه همه روش دراز كشيديم...كسي زياد حركتهاش دست خودش نيست...فكر كنم همه مون تو يه ماتريس گير كرديم...تو اُفُق يه ديوار بلنده...مهم نيست از كدوم طرف نگاه كُني...هيچ پستي بلندي نمي بيني تا ابد...فقط اون ته سايهً يك ديوار بلنده...فكر كنم اونجا ته ماتريس باشه...يكي داره يه جايي ضرب مي زنه...صداش مياد...اگه مي تونستم سرم رو بچرخونم شايد مي ديدم از كجاست...داريم تو يه چيزايي ضرب مي شيم...من سه مي شم...بد هم نيست، از هيچي بهتره...بغل دستيم شده بيست خيلي خوشحاله ولي فكر كنم بسوزه...يكي ديگه شده هفت...خوش به حالش...يكي ديگه هنوز صفر مونده...چه جوري؟!؟ صداي ضرب قطع نمي شه...

چشمامو باز مي كنم...بعد سريع مي بندم...يه چيزي رفت تو چشام...اه اه چقدر چربه هر چي هست...اينجا چقدر تنگه...اه خيلي بدم مياد از جاي تنگ...چقدر جمعيت...هي بهم نته مي زنن...چشمام رو كه نمي تونم باز كنم...ولي دماغم كار مي كنه...بوي گوشت مياد...من هم لاي گوشتا هستم...از بالا هي فشار مي دن ما رو...خيلي سخته تيكه هام با بقيه قاطي نشه...همه جام داره كنده مي شه...چرا انقدر فشار مي دن آخه...بابا خودمون مي ريم ديگه...اينجوري بدتر هي همه مي خوان وايسَن...هر وقت كاري رو زوري بُكُني همينه...همه چي به هم گره مي خوره...داريم تو همديگه مي لوليم و مي ريم پايينتر.. من سرو ته شدم...سرم اول داره ميره...يه چيزي خورد به گردنم...فكر كنم سرم قطع شده...فلزي بود...بعد دوباره خورد به كمرم...دارم چرخ مي شم...

چشمامو باز مي كنم...خاك به سرم لباسام كو؟!؟ من چرا لُختم؟!؟تا حالا خودم رو انقدر لخت نديده بودم...اي بابا...من اين بالا چيكار مي كنم؟!؟ من رو گذاشتن بالاي يك فواره تو پارك، تو روز روشن، لُختِ مادر زاد...روي يك پا وايسادم، فكر كنم يك فيگور باله به خودم گرفتم...دهنم هم بازه هر چي توم هست دارم از دهنم مي ريزم بيرون...انقدر مي ريزم بيرون تا خاليِ خالي بشم...بعد سعي مي كنم پاهام رو حركت بدم...خب مسلما“ وقتي عمري با پاي خودت راه نري دفعه اول خيلي سخته راه بيُفتي...ولي خيلي دلم مي خواد يه چيزي زود تر بپوشم از اين بي آبرويي نجات پيدا كنم...كم كم...آروم آروم...دارم ياد مي گيرم راه برم...يك قدم...دو قدم...مي تونم!!! مي خوام بدوم...مي خوام هيچ وقت ديگه يك جا نمونم...تيكه تيكه دارم براي خودم لباس آماده مي كنم...لباس رو خيلي مهم نيست...ولي رو لباس رير خيلي وسواس دارم...دلم مي خواد جنسش خيلي لطيف باشه...آخه با اعضاي حساس تري در تماسه...

چشمامو باز مي كنم...واي بازم نور...اما نه اونقدر زياد...مال چراغ سقفه...سقف؟! نمي دونم...بالا ي سرمه هر چي هست...شبيه چراغاي اتاق عمله...نكنه دارن من رو عمل مي كُنن؟!؟ من طاقباز خوابيدم...گردنم رو ميارم بالا...چه هيكل زشتي دارم...فكر كنم من وزغم...يه كم به همه جام دست مي زنم...آره خيلي ليزم...خيلي هم سبز...خيلي سيز...دستام چه با نمك شدن! پاهام هم خيلي باحالن! اين هم زبونم....چه درازه !!! فقط خيلي منگم...نمي دونم چمه...دلم يه كم ضعف مي ره...مي خوام به دلم دست بكشم...ولي يه مشكلي هست...دلم نيست!!! يعني چي؟!؟ دلم كو؟!؟ كسي دور و برم نيست بپرسم...خيلي تنهام...مي زنم زير گريه...من دلم رو مي خوام...

چشمامو باز مي كنم...لبخند مي زنم...اشكام رو پاك مي كنم...سبك شدم...گريه رو دوست دارم...ولي نه زياد...دوست ندارم همه اشكام رو بريزم...بعضي هاشون رو مي خوام تو خودم نگه دارم...دارم تو آسمون شنا مي كُنم...دوستام زياد بهم نزديك نيستن...ولي ما ابر ها به اين دوري ها عادت داريم...هر كي مي ره يه جاي گرم كه دونه هاي بخار رو جمع كنه...هر كدوممون دونه هاي بدرد بخور رو نگه مي داريم و بقيه اش رو مي ريزيم پايين كه دوباره بخار بشن و اگه يكي لازمشون داره اونا رو برداره...چون هيچ كدوم عين هم نيستيم هر كي يه چيز لازم داره و براي پيدا كردنش رفته يه جا...اگه بخواي هر چي لازم داري پيدا كني بايد خيلي حركت كُني...يه وقتايي بايد خودت رو سبك سنگين كني كه ارتفاعت عوض بشه بتوني اون چيزي رو كه مي خواي پيدا كني...خوبيش اينه كه از زمين به آفتاب نزديك تري...با اينكه هنوز خيلي دوري ولي اينجا گرمتر از زمينه...من يك ابر خوشبختم، پر از دونه هاي جور وا جور كه از جاهاي مختلف جمع كردم...و اگر اوني رو كه دوستش دارم پيدا كنم، به موقع براش مي بارم، به موقع براش سايه درست مي كنم، و به موقع هم مي رم كنار...ابر خوب نبايد آسمون رو تار كنه، مگه نه؟!

يه روز دوباره چشمامو باز مي كنم....

× بي پايان ×
×××××××

يک چيزي از اين مراسم

| | Comments (1)

يک چيزي از اين مراسم هم وطنان عزيز در بلاد کفر يادم اومد که جالب بود.
کلا در مورد مشخصات فرهنگي و بي فرهنگي اين هم وطنان عزيز مي شه تا ته دنيا حرف زد...ديشب ما بعد از مراسم داشتيم با کت و شلوار و کراوات و ...(گلاب به روتون) زمين جارو مي کرديم و ميز بلند مي کرديم و ...
چون به اينجا مي گن « خارج » ما هم خيلي « خارجي » شديم ٬اول مراسم به همه يک برچسب مي دن که اسمشون رو روش بنويسن...بعضي ها اسمشون رو هم مخفف مي کنن مبادا کسي شناساييشون کنه امضا بخواد بگيره...يک سري هم خيلي ار خودشون متشکرن٬ غير از رنگ شرتشون بقيه مشخصاتشون رو مي چپونن تو نيم وجب کاغذ...
چون ما هر جاي دنيا باشيم « ايراني » هستيم٬ مسلما تو « خارج » هم ايراني هستيم و مجبوريم هميشه يک جاي کار رو ول کنيم که بلنگه...اين برچسب هاي کذايي ظاهرا ضد پارچه بودن...چون کمتر از دو ثانيه طول مي کشيد که خوشون رو لوله کنن و آقايون و خانماي چسان فيسان شديدا درگير اين برچسب ها شده بودن .

يک اصل مهم : کسي نمي تونه از روي آدامسي که به ته صندلي چسبيده يا توي درز پشتي صندلي چپانده شده بفهمه که کي اون آدامس رو مي خورده.

با توجه به اين اصل٬ همه ابناء بشر از ابتداي تاريخ تا کنون با خيال راحت با آدامس هاشون هر جايي که مي خواستن رو مزين به يک جرثومه چسبناک فرموده اند.

يک اصل مهم تر : برچسب اسم ٬ آدامس نيست.

با توجه به اين يکي و يه کم IQ ميشه فهميد که آقاجان٬ اين برچسب هاي لوله شده رو تو هر سوراخي نمي شه چپوند.
از تو درز صندلي٬ زير صندلي٬ رو دسته٬ تو سوراخ لبه دسته٬ تو فاصله بين پشتيها و خيلي جاهاي صعب العبور تر ما اسامي انواع فرهيختگان و دانش پژوهان گرامي رو استخراج کرديم...
جالبه که ما کارهاي بزرگي مثل PhD يا Masters گرفتن رو خيلي راحت تر از کارهاي کوچيکي مثل تميز نگه داشتن صندلي يا توي صف وايسادن انجام مي ديم...

ساعت حدود چهار بعدازظهريكي از

| | Comments (0)

ساعت حدود چهار بعدازظهريكي از روزهاي پاييزي...هوا خيلي خوبه، نه سرده و نه گرم...اگه مي تونستم خيلي دلم مي خواست بكشم كنار يه كم فقط طاقباز بخوابم رو چمن ها، لشكر كِشي ابر ها رو نگاه كنم. با اينكه نه با كسي قرار دارم، نه مطمئينم كه به جاي خاصي قراره برسم كه مثلا“ بخواد تعطيل بشه يا چيز ديگه همش « فكز مي كنم »‌ كه وقت ندارم....شايد از تاريكي مي ترسم...دلم نمي خواد با اين وضعي كه دارم تو تاريكي هم رانندگي كنم...
گفتم « فكر مي كنم »، كم كم ديگه فكر هم نمي تونم بكنم...مسخ شدم...خيلي به خودم فشار آوردم، ولي يادم نمياد. اصلا“ يادم نمياد اول صبح چي شد كه راه افتادم...چند بار نزديك بود ديوونه شم...شايد هم شدم، چه مي دونم...چطور ممكنه من يادم نياد از كجا اومدم؟!؟ مگه مي شه؟!؟ يعني اولش زياد مهم نبود بدونم...بعد كه به فكر شب افتادم و جاده، به ذهنم رسيد كه با اين وضعي كه دارم مي رم اصلا“ كجا دارم مي رم؟!؟ اين يكي دوتا سؤال دارن با مغزم اسكواش بازي مي كنن...مسابقه هم نيست كه بگم تموم مي شه...توپ مفت و زمين مفت، از وقتي يادم مياد دارن بازي مي كنن. بايد قبل از اينكه توپشون سوراخ شه راكتهاشون رو بگيرم...
تنها چيزي كه از صبح يادمه اينه كه اينجوري نبود!!! يعني يادمه كه هنوز خورشيد تو آسمون بود (‌يا شايد من « فكر مي كردم‌ » كه هست )...اين خيلي مهم نبود...مهم اين بود كه من « پشت » ماشينهاي ديگه رو مي ديدم...نه جلوشون رو...فكر كنم طرفهاي ظهر بود ( واقعا“ مطمئن نيستم كي بود ) كه پيچيدم تو اين خروجي...و از اون موقع فقط جلوي ماشين ها رو مي بينم....
اولش خيلي ترسيدم...چشمام رو بستم كه راحت شم...يكي دوثانيه گذشت...به كسي نخورده بودم....يعني يك صدايي اومد، ولي ماشين فقط تكون خورد....تو آينه ديدم پشت سرم از اين تصادفهاي خيلي خركي شده بود...ولي از ماشين من فقط آينه بغل شكسته بود...به هر حال ديگه زياد هم لازم نبود...اولش خيلي تمركز لازم داشتم كه به ماشينهايي كه از روبرو ميان نخورم...ولي بعد از چند دقيقه عادت كردم...ببينديد زياد سخت نيست...مهم اينه كه چند تا تصميم رو سريع بتوني بگيري :
- آيا به اندازه كافي كوچيك هست كه بزني بهش؟ اگه هست زياد فرمون نمي خواد...قوفش مي مالي بهش...
- اگه نه، كدوم ورش جا هست؟! چپ يا راست؟
- اگه هيچ طرفش خالي نيست، كدوم يكي از ماشين هاي بغلبش كوچيكترن؟
يك نكته ديگه اينه كه شك نكني...يك بار شك كردم، يه كم پام رو گاز شل شد...و ماشيني كه به طرفم مي اومد وقت كافي داشت فكر كنه و بد جوري بهم زد...خيلي شانس آوردم، ولي مي ارزيد، فهميدم كه كسي سالم رد مي شه كه اول تصميم بگيره ، نه اين كه بذاره براش تصميم بگيرن...
يكي دوبار فكر كردم برگردم، ولي يك احساس كثافتي عين كنه افتاده تو جونم، از اينكه « مي تونم » خوشم مياد...ماشينم داغون شده، خودم هم خسته...اصلا“ كدوم ديوونه اي اتوبان رو برعكس مي ره؟!؟
راديو روشنه ...دارم آهنگ گوش مي كنم....هفت هشت تا كانال موزيك هست كه هر از ده دقيقه برنامه ها رو قطع مي كنن كه اعلام كنن كه تو فلان اتوبان، يك ديوونه زنجيري داره برعكس مي ره، يكي دوبار اول گوش مي كردم تا آخر اطلاعيه رو...به اميد اينكه شايد اعلام كنه از كجا راه افتاده اين ديوونه...طبق معمول...حتي تو اعلاميه هم اون چيزي رو كه مي خواي بدوني بهت نمي گن...از اون به بعد تنظيم كردم سر ده دقيقه كانال رو عوض مي كنم؛ خوبيش اينه كه با هم اعلاميه نمي ذارن...نمي خوام بشنوم...باعث مي شه شك كنم...دوست ندارم...
دفعه اول ياد اون جوكه افتادم كه هميشه به هم مي گفتيم...كه يارو وقتي تو راديو مي شنوه يكي داره برعكس مياد ميگه يكي دوتا نيست كه...زياد خنده دار نيست...حتما“ از اين كار لذت مي برده...شايد هم اون فرق مي كرده...به جوكي كه از من بعدا“ مي سازن فكر كردم...اميدوارم از من جوك جمله سازي نسازن...دلم مي خواد جوكم يك خطي باشه...از اينه كه وقتي مي گي همه ده دقيقه بِر بِر نگات مي كُنن بعد يهو قارت قارت منفجر مي شن...خودم خندم گرفت...دلم مي خواد به هر چيزي فكر كنم غير از اون دوتا سؤال...
ماشين خيلي خراب شده...مهم نيست زياد...به هر حال اگه ازش پياده شم بعيده سوارش شم دوباره...بسه بابا...ولي دوتا مساًله هست...شب و بنزين...فكر نمي كنم اگه شب بشه بتونم همينجوري ادامه بدم، نور از روبرو كورم مي كنه، اگر چه اگر كسي قبلا“ بهم مي گفت همين كار الان رو هم بكنم مي گفتم عمري...شايد شب هم بشه...خيلي نمي ترسم ديگه...ولي بنزين جديه...بد بختي اينه كه درجه ماشين خرابه...حدس مي زنم صبح پر بوده...ولي الان....نمي دونم....به هر حال فعلا“ كه وايسادن مرگه...وقتي نمي شه يك مشكلي رو حل كرد بهتره بهش فكر نكرد...
ياد اين جمله مي افتم كه قبلا“ خونده بودم :‌


If everything is coming towards you, you are in the wrong lane...


اون موقع كه خوندمش زدمش به ديوار...ولي الان اگه ببينمش شايد پاره اش كنم...دلم مي خواد فكر كنم بقيه اشتباه مي كنن...وگرنه شك مي كنم...دوست ندارم...

دوتا مگس نشستن روي يك

| | Comments (0)

دوتا مگس نشستن روي يك تكه گُه و مشعول گُه خوردن هستن...حالا نخور كي بخور...يكي شون مي گه :‌
- عجب گُه خوبيه!!!!
- خفه شو كثافت داريم غذا مي خوريم!!!

نمُرديم و از طرف انجمن

| | Comments (0)

نمُرديم و از طرف انجمن پژوهشگران ايراني كاليفرنياي جنوبي هم از ما تشكر شد...خيلي ممنون بودند كه من خونه زندگي ام رو ول كردم اومدم دهن خودم رو صاف كنم كه مثلا“ تحصيلات عاليه به هم بزنم...به نظر من هر وفت مي خوان به خاطر چيزي كه كسي به دست آورده بهش جايزه بدن يا ازش تقدير كُنَن، بايد از اون شخص بپُرسَن چقدر براش خرج كردي؟!؟ يك نيسان خوب خيلي خوبه...ولي نه به قيمت پنجاه تا مرسدس بنز...آقا درس خوندي؟! آفرين، باريكلا، خوب غير از درست چيكار كردي؟! هيچي؟! خاك بر اون فرق سرت...وقت نشُد؟! مرد و مردونه وايسا تو آينه تو چشماي خودت نگاه كُن و بعد بگو وقت نشد...شايد منظورت اينه كه حوصله نداشتي؟! شايد منظورت اينه كه هميشه انداختيش عقب؟ از همه بدتر به يك نفر تقدير نامه دادن كه زن و بچه اش رو ول كرده زده به كوه و صحرا و بيابون مريضي هاي عجيب غريب بررسي كُنه...ببين آقاي محقق...من خيلي مخلصم كه عمرت رو گذاشتي پاي علم و بشريت و از اين حرفا...اما مي دوني چيه...تو كه مي خواستي خودت رو وقف جامعه بشري كُني..گُه خوردي زن و بچه به هم زدي...بابا اون زنت چه گناهي كرده زن تو شده...اون بچه ات بابا نمي خواد؟!؟
اگه دست من بود به همه مي گفتم بنويسيد چه مدركي داريد و به چه بهايي به دست آورديد...بعد از يك سري تشكر مي كردم به بقيه هم فحش مي دادم...بلند بلند....بلكه برن اول آدم شِن بعد اگه تونستن در ضمن آدم بودن همه اين كارها رو بكنن بيان ازشون تشكر كنيم...

آدماي زيادي حرف زدن و خيلي ها هم مثل من حرف نزدن. يكي از كساني كه حرف زد اين آقاي خليلي بود...كه خيلي ملوس بود و خيلي گوگولي. خيلي دوستش داشتم...نمونه كامل غلبه عشق بر عقل بود. اين آدم وقفي ديده بود تو زندگيش يه چيزي كمه و نمي دونسته اون چيز چيه، يك كار حسابي مي كنه :‌ تمام زندگيش رو مي فروشه و يك موتور سيكلت مي خره و تمام ايران مركزي رو در پنج سال مي گرده. تمام اصول معماري محلي رو ياد مي گيره و يك روز خوب بهاري تو NASA مشغول طراحي شهركهايي به سبك يزد و كاشان روي ماه و مريخ مي شه!!!! يك حرف داشت براي زدن :‌ اگر آرزويي نداري برو بمير...

يك آقاي دُكتري گفت كه استادش بهش گُفته كه وقتي دندون عمل مي كنه بادش باشه كه اون دندون رو درمان نميكنه، بلكه آدمي كه به ته اون دندون چسبيده رو درمان مي كنه.

بعد از مراسم رفتيم شام خورديم، و به ياد ايران شش تايي با يك ماشين برگشتيم خونه...تا بفهميم كه سايز ماشين ها به سايز خيابون ها ربطي نداره و اينجا هم دهن آدم صاف مي شه اگه شش تايي بچپه تو ماشين...

* توجه ، توجه ،

| | Comments (0)

* توجه ، توجه ، طبق خبري كه هم اكنون به دست ما رسيد...

آقا امروز اين صندوق خيرات رو با هزار اميد و آرزو باز كرديم...يك اسكناس صد تومني توش بود...يدونه هم يك قروني ( به خدا subject خيرات همين بود!!! ). من مي دونم همه الان مي گين خيلي از خودم مبشكرم كه اين رو مي نويسم اينجا، ولي دلم مي خواد بنويسم، و اين جا هم مال خودمه ، هر غلطي دلم بخواد توش مي كنم، هر كس هم خوشش نمياد بدونه كه من نه مي تزولم، نه خواهم تزوليد، به تزول پدرشم تزوليدم....اين يك قروني از عزيز ترين دوستمه خير سَرم(!) ، هميشه و همه جا يه يادش هستم...

« آي آدم ...ي (خودتون بدترين چيزي كه بلدين رو بذارين همينجا - م.!)

فكر نمي كني ما كار و زندگي داريم؟ صبح تا شب وقت نداريم خزعبلات تو رو بخونيم؟! آخه بابا جان هر چيزي حدي داره...سر عقل بيا...پاشدي رفتي اونجا اين همه راه كه صبح تا شب قصه بنويسي؟ خودت جهنم...ما چي؟ ما چه گناهي كرديم؟ مگه ما كار و زندگي نداريم؟ حداقل يه مزخرفي بنويس كه نريم بخونيم...بعد همينجوري بنويس بنويس بنويس...تا جونت درآد!
اَه...»

اين متن كامل خيرات ايشون بود! بنده بر خودم لازم مي دونم كه خيلي رسمي از حيثيت دلتنگستان ( Registered TradeMark!!) دفاع كنم. من بنا به مفاد ذيل تمام اتهامات فوق الذكر را تكذيب مي كُنم :

ماده يك - من اگر قرار بود كار حسابي بكنم تو همون مملكت خودمون مي موندم يك كار خيلي حسابي تر از قصه گفتن مي كردم.

ماده دو - اين كامپيوتر رو ما اولش كه سرمون گرم بود خريديم، بعد كرديت عزيز الان آفتاب بالانس مهتاب بالانس مي زنن، اينه كه من خيلي حرص مي خورم از اين كامپيوتري كه خريدم، مجبورم يه جوري خاليش كنم...

ماده سه - اگر شما هم تو اين دانشگاه خاك بر سر كاليفرنياي جنوبي بودين مي فهميدين كه از دو حالت خارج نيست :‌
حالت يك :‌ تهِ بهشت سوراخ شده يك سري از حوريان بهشتي نشت كردن ريختن وسط دانشگاه؛
حالت دو : اصلا“ كاليفرنياي جنوبي صادر كننده حوريان بهشتي به بهشت و ديگر مصرف كنندگان اين نوع حوريها مي باشد.
اينه كه بيرون رفتن از خونه و آفيس(!) بدون چشمان غير مسلح به شب خواب براي سلامتي ما نديد پديد ها خيلي ضرر هاي جاني و مالي داره. من خودم به شخصه تك تك تير هاي چراغ برق تو راه دانشگاه رو به اسم كوچيك مي شناسم...بس كه رفتم تو شون همه كم كم فاميل شديم ديگه(!)...اينه كه بايد چسبيد به كامپيوتر...

تبصره ماده سه - حوريان بهشتي در همه مناطق بلاد كُفر بال بال مي زنن....اما بد بختيِ ما اينجا خيلي سرد كه ميشه مرحمت مي كنن روي ما يوهاشون تو دانشگاه يك توري ميندازن...بقيه موقع ها كه ديگه خلاص...خيلي هاشون اگه هيچي نپوشن خيلي كمتر جلب توجه مي فرمايند...

ماده چهار - حالا ما اينجا بگيم پول نداريم، بگيم « اِستيودنت لايف ســاكس بيـــگ تايم(!!!!) » شماها كه تو مملكت گُل و بُلبُل مثل بچه آدم سر خونه زندگيتون موندين غير از اين زهرماري تفريح ديگه اي ندارين؟!؟ بابا به خدا ما اونجا بوديم كُلي تفريحات ناسالم هيجان انگيز تر از اينترنت داشتيم...

ماده چهارو نود و نه صدُم - ماده پنجم رو بخونيد.

ماده پنجُم - من اصلا“ براي اين نمي نويسم كه كسي بخواند...من مي نويسم به خاطر دلِ دردمندِ خودم...آه اي انسنانها كه در باران بنشسته سماق مي ماكيد(!)...آه...من اصلا“ برايم ماديات ارزش ندارند...آه...آي...آخه باباجان خب همه تون مي دونين من عقده’ « خود توجه كم بيني » دارم ديگه...باز تو ايران يك مامان بابايي بودن قربون صدقه ما برن...اينجا مجبوريم اينجوري جلب توجه كنيم!!!
...
....
ماده شش هزار و هفتصد و پنجاه و هشت و هفتاد و چهار مميز سي و نه و نيم صدم تقسيم بر راديكال دو - اين ماده نشون مي ده كه من بيشتر از يك تا ده هم بلدم بشمارم.

من چقدر لوسَم. چند روز بود خيلي جدي مي نوشتم...امروز قُرصام رو به موقع خوردم كه اونجوري نشه ديگه...زندگي آسونه...سخت نگيريمش.


* Life is not a problem to be solved, but a reality to be experienced...

صبوحي: *" Stop; Think; Walk

| | Comments (0)

صبوحي:


*" Stop;
Think;
Walk Away;
And Let It Be..."

يكي از مسؤوليتهاي آدم در زندگي اينه كه موزيك خوب گوش بده...حتما“ Chris Rea رو دريابيد...

من تو صف وايسادم...يه ده

| | Comments (0)

من تو صف وايسادم...يه ده نفري مونده به من برسه...همه تو صف ساكت وايسادن، همه گوشا عين اره تيز شده...همه مي خوان صداهاي پشت ديوار، توي اتاق، رو بشنون...همه عصبي ان. پرونده ها همه دستمونه...يارو كه دم در وايساده هر وقت اتاق خالي شه داد مي زنه « نفر بعد » بعد يك لحظه همه يه كم پچ پچ مي كنن بعد تا يكي رفت تو همه خفه مي شن گوش بدن...من به اندازه كافي نزديك شدم كه بتونم بشنوم تو چه خبره...الان قلبم مياد تو دهنم....منم مثل همه جيكم در نمياد...گوش مي دم :

- چند سال تنها بودي؟
- پنج سال قربان..اينم گواهيش.
- اينو كي امضا كرده؟
- همسايه قربان.
{ پزونده رو پرت مي كنه تو صورت يارو...}
- فكر كردي ما اينجا مسخره ايم؟!؟ مرتيكه خر، تو اگه همسايه ات گواهي بهت داده كه ديگه تنها نبودي...قاسم...اينو بنداز بيرون... گورشو گم كنه...

{« قاسم قُلُمبه» قهرمان پرتاب وزنه بوده قديما...فاميل آرنولد هم هست...فقط خونه اش پشت كشتارگاهه...يارو رو گوله مي كنه با پرونده هاش پرت مي كنه بيرون...بعد داد مي زنه...}
- نفر بعد...
{ يكي ديگه ميره تو...كسي نُطُق نمي كشه...}

- چند سال تنها بودي؟
- صد سال قربان...اينم مدركش...خودم امضا كردم...
- خودت كردي؟
- به والله قسم خودم كردم قربان...
- به چي چي؟!؟!
- خدا شاهده...به والله...
{ پرونده رو مي كوبه تو سر يارو...كاغذاش رو هم پاره مي كنه}
- آخه بابا شما ها چرا انقدر خَرين...تو كه خدا رو داشتي كه....بازم تو روز روشن به من مي گي تنها بودي!!!...قـــــــــاسم....

- نفر بعد...

- چند سال تنها بودي؟
- پونصد سال...قربان...اينم مدركش.
- خودت امضا كردي؟
- {خيلي با احتياط } بله قربان.
- چرا امضاش كردي؟
- قربان خودم تو دفترچه خوندم...فرموده بودين مدرك معتبر...من هم نمي خواستم دوبار بيام و برم گفتم مدرك كعتبر بيارم...
- پس به همه اينا خودت تنهايي فكر كردي؟
- بله قربان...
- مدركت خوبه...ولي زيادي به فكر خودتي...اونقدر ها هم تنها نيستي...هنوز خودت هواي خودت رو داري...برو بگو نفر بعد بياد....
- ولي قربان...
- قـــــــــــــــــــــــــــاسم.....

- نفر بعد...

- چند سال تنها بودي؟
- ...
- هوي...بِنال ديگه...از كي تنها بودي؟
- از اولش...
- مدرك چي داري؟
- ...
- دهه...عجب گيري افتاديما...كاغذي چيزي...هيچي نداري؟
- نه.
- حتما“ من هم حرفتو قبول كنم بذارم بري تو...
{ پا مي شه بره به طرف در}
- هُش...حمال...كي گُفت بري...{ همونجا مي ايسته}...عاشق شدي؟
- { سرش رو بالا نمياره}...
- {در حالا كه سرشو تكون مي ده} قاسم، بيا اين بابا رو ببَر تو...آقا ايشالا دفعه آخرتون باشه...

من و خيلي هاي ديگه همه ميايم بيرون صف...همه مي ريم خونه هامون...

- تو فكر مي كُني

| | Comments (0)

- تو فكر مي كُني سكس كار كثيفيه؟!
- امممممممم...فقط به يك شرط...اگه درست انجام بشه!

وودي آلن.

كاشكي آدماي دنيا انقدر ظرفيت

| | Comments (0)

كاشكي آدماي دنيا انقدر ظرفيت داشتن كه هيچ وقت لازم نبود چيزي رو از كسي قايم كرد...اين شپولي ما بيست سال پيش مي خواست بره خونه همسايمون با بچه هاشون بازي كنه...مامان ما هم تا يه حدي اجازه مي داد...ولي ديگه نه هر روز...هنوز يادمه تو بالكن با بچه هاي همسايه مون حرف مي زد :‌

- سلام...
- سلام. مياي خونه ما بازي كنيم؟
- نميشه مامانم نمي ذاره...
- خب يواشكي بيا...
- باشه يذار از مامانم بپرسم ببينم ميذاره يواشكي بيام...

- مي تونم با تو

| | Comments (0)

- مي تونم با تو پرواز كنم؟
- دلم مي خواد با من هر كاري دلت مي خواد بكني...
- پس بيا هيچ چي راجع به همديگه ندونيم...
-...

چون فكر مي كردم كسر

| | Comments (0)

چون فكر مي كردم كسر شاًنشون ميشه اين لينك و اين يكي رو تا حالا اضافه نكرده بودم...اما خب همسايه شمالي ما كه بود و صداش هم در نيامده بود...اينها رو هم مي ذارم...اميدوارم بهشون بر نخوره كه لينكشون اينجاست!!!

توي اين صندوق خيرات ما

| | Comments (0)

توي اين صندوق خيرات ما چيزايي پيدا مي شه بعضي وقتها...الان در زنگ زده شو وا كردم، يك سكه خيلي داغ توش بود...از يك آدم خيلي آتشين...ببينين :

« در شهر صدايي پيچيد...
خواستم، نشد.
خواستن هميشه توانستن نيست...»

البته چون من گلف باز نيستم اصلا“ لزومي نداره سنگ اين ورزش اجنبي رو به سينه بزنم...اما نميشه كه وقتي كسي خيرات مي كنه ما بروي خودمون نياريم.

يك صحنه’ تكراري :‌
يك خرس مهربون كندوي زنبور ها رو پيدا كرده و در ماتحت مبارك و پشمالو عروسيه....زنبورهاي عسل همه اومدن مسجد محل اسم نوشتن تو بسيج، قد و نيم قد، همه دارن نيشاشون رو تيز مي كنن...هر كدوم ميان از زن و بچه و در و همسايه خداحافظي مي كنن ميرن خط مقدم...به نوبت مي رن جلو....خيلي منظم...هر كي نيششو مي زنه، پا ميشه، تمام زندگيش لاي پشماي خاله خرسه جا مي مونه و مي ميره.
صحنه تاريك مي شه.

اون كندو بيشترش خراب مي شه، هيچ كس فكر نمي كنه كه خاله خرسه حتي يكي از پانصد هزار تا نيش رو هم احساس كرده باشه...اما....هيچ كدوم از اون زنبورها هيچ وقت نمي گن خواستيم نشد، چون ديگه نيستن كه بگن.
اونايي كه ميگن، حتما“ هستن، و صرف بودنشون يعني در جنگ چيزي با ارزش تر از اون « خواست » درونيشون پيدا كردن و خواستشون كمرنگ شده و موندن...بعضي هاشون فكر مي كنن...و بعدش مي گن :‌

« در شهر صدايي پيچيد...
مي دانستم نمي شود...پس نخواستم و نخاستم و ماندم...
امان از اين دانسته ها...كه اگر نبودند، مي خواستيم و مي خاستيم...
شايد مي شد مي خاستم و مي ماندم...هرگز نخواهم دانست »

* براي ثبت در تاريخ

| | Comments (0)

* براي ثبت در تاريخ :‌ (Just for the record)

وبلاگ بهترين ارضاء كننده’ شهوت آفرينش من است...در اين دنياي كوچك تنهايم.

خودم...در يك لحظه‏’ بزرگ ديگر.

* تخت من. لباسامو در

| | Comments (0)

* تخت من.

لباسامو در آوردم و رفتم تو تختم...فكر كنم ده سالي مي شه كه نتونستم با لباس بخوابم...اينجوري آدم سبكتره تو تخت...تخت پاركينگ يك بار بزرگه كه چسبيده به اون دنيا. همه آدما بدناشونو پارك مي كنن تو تخت، و ميآن توي بار مست مي كنن و شروع مي كنن از اون دنيا حرف زدن...بعضي وقتها توي بار فيلم هم نشون مي دن...بعضي از آدمها خيلي مست مي كنن، فرداش كه پا مي شن هيچي يادشون نيست...گاهي سردرد دارن...hang over از نوع خفن(فارسيش چي مي شه؟!؟)...بعضي ها خيلي نمي خورن...فرداش خيلي چيزا يادشونه...خلاصه هر كي يه جوره...اين بار خيلي طبقه داره، و همه رو همه جا راه نمي دن...طبقه هاي بالاتر ظرفيتشون محدوده، مخصوصا“ آدماي سنگين نمي تونن برن بالاتر...اون بالا نوع مشروبش فرق مي كنه...موزيكش خيلي بهتره...آدماش هم خيلي باحالترن...با هر لباسي هم راه نميدن...يا بايد لخت باشي يا از اين لباسهاي مخصوص پرواز داشته باشي كه تو ابن دنيا فكر نكنم كسي داشته باشه...اكثرا“ از اونور خريدن...شيكه خيلي...خلاصه من هميشه لباسامو در ميارم كه هر چقدر بتونم برم بالا تر...رفتم تو تختم.

تختم خيلي بزرگه...خيلي خيلي بزرگه...و من توش خيلي خيلي كوچيكم...از بيرون اصلا“ اينجوري به نظر نمياد...توش كه مي رم مي فهمم. مثل يك مگس مچاله شده وسط اقيانوس ملافه ها دراز كشيدم...موج دارن ملافه ها...همون موجهايي كه آدم ها رو شبا اين ور و اون ور مي برن...تن من سنگينه...وقتي موج نفس مي زنه و به من مي خوره منفجر مي شه...مي شه هفتاد و هفت هزارو هفتصد و هفتاد و هفت قطره، هر كدومش از يك طرف مي ره...بعضيهاش مي رن تو چشمام...بعضيهاش تو گوشم...بعضي هاش هم تو دهنم...هر قطره كه ميره تو دهنم يك مزه ميده...يكيش تلخه...يكيش گَسه...يكيش مزه اوره ميده...يه بار تو بچگي تو تختم جيش كردم، هنوز اثرش تو موج ملافه ها مونده...اصلا“ خاصيت رختخواب همينه...همه چي توش مي مونه...بدبختي اينه كه ملافه عين اين دختراست...چيزاي بدش رو سطحه چيزاي خوبش اون تو...واسه همين اكثرا“ اولش كه تنت مي خوره به ملافه همش بديهاش مياد...بعضي وقتها شانس بياري يه سوراخي پيدا كني بري تو چيزاي خوبش رو هم ببيني...

چشم و گوش و دهنم بازه...ولي چون پر آب شده نه مي بينم، نه مي شنوم و نه حرف مي زنم...البته از بيرون بسته است...از تو هم مي بينم، هم مي شنوم...اگر چيزي براي گفتن داشته باشم ممكنه جراًَت كُنم بِگَم...نمي دونم.

كم كم سبك تر مي شم...موج ملا فه ها من و بالا پايين مي كنه...غلت ( چه جوري مي نويسن اين رو؟!؟) مي زنم...نميدونم شايد هم من ثابتم ملافه ها دورم مي چرخن...حركت نسبيه. اينجاست كه مي فهمم چقدر تختم بزرگه...هر چقدر مي رم به لبه نمي رسم...نكنه دارم دور خودم مي چرخم؟!؟... فكر نكنم...تا حالا تو دريا زير موج رفتين؟! از اين موج حسابيها اگه بياد روتون، همينطور كه توش مي چرخين خيلي طول مي كشه بفهمين بالا كجاست، پايين كجاست...اصلا“ وقتي همه جا سفيده مگه فرقي هم مي كنه ؟!؟ هر وري بري همينه...همش ملافه...همش سفيد و خالي...و من خيلي كوچيكم...

تنم مي خوره به يك تن ديگه...اي بابا...اينجا تخت منه...تخت من يعني سرزمين من، يعني جايي كه فقط و فقط مال منه...كي اومده توش...بر مي گردم نگاه مي كنم...وااي...مادرم!!! مامان خودم! من تو بغلشم...فقط يك كار مي تونم بكنم....گريه مي كنم...واي چه حالي مي ده...زار مي زنم...بلند بلند...تو اقيانوس كه گريه كني اشكات معلوم نمي شه...ولي از سرخي چشمات مي شه فهميد وضعت خرابه! اصلا“ دوست ندارم گريه ام تموم شه...تا ابد مي شينم همينجا...تو بغل مامانم گريه مي كنم...اصلا“ كاري بهتر از اين هم مگه هست؟!؟

موج مياد...من خيلي سبك شدم...يك موج كوچولو هم كافيه من رو ببره...ولي موج كوچولو كدومه...دريا طوفانه...من رو پرت مي كنه به سمت آسمون...بالا...بالا...بالاتر...

چون راديو گفته كه بارون مياد، هوا آفتابي آفتابي شده كه قانونش به هم نخوره...من دارم مي رم بالا...چقدر مامانم دوره...به به چه هوايي! من تو درختام...وسط شاخه هاي يك درخت سيب...مي شينم رو يكي از شاخه هاي پُر سيب...اِه...يكي ديگه هم هست!!! چقدر آدم تو تخت منه...بابا اين تخت ما چفت و بست نداره مگه...اصلا“ اينا خودشون مگه تخت ندارن؟!؟!؟ اِه اِه اِه اِه....تويي!!! چرا صدات در نمياد؟!؟! تو از كجا پيدات شد؟!؟ چه باحال!!! سيب مي خوري؟!؟ بيا با هم سيب بخوريم...آره مي دونم بابا...نه بابا مار كدومه...اين داستانا چيه مي سازي...بيا بخور بابا خوش مزه است...تا حالا شده همه جا ساكت باشه و هيچ صدايي نياد...بعد به يك سيب سبز و تازه و ترش گاز بزنين؟!؟ ديدين چه صدايي مي ده...واي چقدر صداش قشنگه...اگه دست من بود هر وقت هر كي هر جاي جهان به يك سيب سبز تازه و ترش گاز مي زد مي گفتم :‌آآآآآآآآآآآي مردم! خفه شين....همه تون خفه شين بذارين صداي اين گاز زدن رو بشنويم...چقدر قشنگه اين صدا...كي مي تونه سيب نخوره وقتي صداي گاز زدنش انقدر قشنگه...حالا اينا همه از صداش بود...مزه اش...اولش تُرشه...يه كم فقط...براي اينكه تُرشي اشتها رو تحريك مي كنه...مي گين نه...زنگ بزنين 118 بپرسين ...يا 411....هر چي...بعد از ترشي تازه شيرينيش مياد...عسل بره بميره...بيا با هم سيب بخوريم...نترس...من هستم...نه...گفتم « هستم » نه « مستم »...نمي دونم البته...شايد هم « مستم » ...اصلا“‌مگه فرقي هم مي كُنه؟!؟

موج مياد...اين يكي از همش بزرگتره...از اونا كه نيم ساعت دور خيز مي كنه و نفس حبس مي كنه...بعد يه دفعه گودوگوم!!! دنيا خراب شُد...من رو پرت كرد به ور ديگه...تو رو هم همينطور...تن هر دومون تو موج گير كرد به اين شاخه ها...چقدر زخم...چقدر درد...ولي موجه ديگه...آدم كه نيست...تازه اگه آدم بود بدتر بود...موج منظوري نداره...كارش رو مي كنه...آدما منظور دارن....بگذريم...من همينجور دارم تو موج مي چرخم...

سنگين شدم يه كم...ميام پايينتر...سر جاي اولم...وسط اقيانوس تخت و امواج ملافه ها...همون مگس مچاله...همون قدر كوچيك...قطره هاي توي چشمم خشك شدن...چه خوب ...مي بينم هنوز ...خدايا شكرت...گوشام هم سالمه...خدايا شكرت...يه نگاهي مي اندازم مطمئن بشم موج كسي رو جا نذاشته باشه اينجا...هر روز مي دونم كسي نيست...ولي هر روز هيجان دارم...شايد امروز يادش بره...مامانم نيست...تو هم نيستي...عيب نداره...من هستم...هم مي بينم و هم مي شنوم...اگر حرفي براي گفتن باشه شايد جراًِت كنم و دهنم رو باز كنم...خدايا شكرت...دهنم هم كار مي كنه...

يه روز يه قايق مي خرم...يه قايق به ايـــــــــــــــن گُندِگي ...ميام وسط امواج سهمگين ملافه ها...مامانم و تو رو بر مي دارم از اونجا ميارم بيرون...همه مون مي شينيم ورِ دل همديگه « روي » تخت من...سرزمين من...فكر كنم طوفان ملا فه ها هم تموم شه همون موقع...يعني اميدوارم...شبا آروم مي خوابيم پيش هم...توي يك تخت كوچيكتر...كه مجبور شيم به هم بچسبيم كه يه وقف موج ما رو جُدا نكنه...هر چقدر هم محكم باشه.

× بدون پايان ×
××××××××××××××

صبوحي :‌ « دروغ آزار

| | Comments (0)

صبوحي :‌

« دروغ آزار مي ده، ولي حقيقت مي كُشه »

- ازت بدم مي آد...

| | Comments (0)

- ازت بدم مي آد...
- چرا؟َ!؟
- نمي تونم باهات قهر كنم...

يك گلفباز حرفه اي اين

| | Comments (0)

يك گلفباز حرفه اي اين رو گفته...البته از Henry Ford كش رفته :‌

“...چه فكر كنيد « مي توانيد » چه فكر كنيد « نمي توانيد » درست فكر مي كنيد...شما دقيقا“ همون كارهايي رو « مي توانيد » انجام دهيد كه « فكر مي كنيد مي توانيد »...“

من كه مي گم راست گفته...

* ما خوشبخت بوديم... اون

| | Comments (0)

* ما خوشبخت بوديم...

اون اول كه پا روي خاك نجس بلاد كفر گذاشتم مثل گاوي كه مي برن دم در حجله قربوني كنن (اصلا“ همچين چيزي داريم؟!؟) درگير زلم زيمبو و سور سات مجلس بودم و حاليم نبود چه بلايي فراره سرم بياد...البته ما رو هم كُشتن...ولي خلاصه خيلي برام مهم بود كه اينجا از هر چيزي ششصد و نود و چهار مدل ربخته كه انتخاب كني...و « مجبور » نيستي چيزي رو بخري كه يه جاش عيب داره...چون هزار تا مدل ديگه هست...
من امروز سر راه رفتم نون بخرم...با شير...ببينيد چه مصيبتيه...همه زندگي ما شده بررسي Trade-off ها...تو خريد هم راحت نيستيم...بيخود نيست همه تراپيست دارن اينجا...خب آدم قاطي مي كنه...

تصميم اول - مي شه رفت خونه با همون مزخرفاتي كه هست يه دو روز ديگه هم سر كرد و يه كم save كرد ولي ديگه فقط كثا فت بايد خورد...نه بابا...گور باباي مال دنيا...بايد لذت برد.

تصميم دوم - خب حالا ابن 32nd Market هست كه ارزونتره، ولي كثيفه و توش پر سياه و مكزيكيه...من نژاد پرست نيستم به خدا...ولي lowlife به نژاد ربطي نداره...دزد بزرگ كاليفرنياي جنوبي Ralphs هم هست...تر و تميز و مرتب و البته دزد...نه آقا جون...من اصلا“ خودم رئيس جمهور lowlife هستم...همون 32nd ما را بس...

تصميم سوم - در اصلي فروشگاه دور تره يكم ولي هميشه دم درش چرخ خريد هست...در فرعي همين بغله ولي اومديم و چرخ نبود...دوباره بايد برم در اصلي...نه بابا الان شلوغ نيست...همون فرعي رو بريم.

تصميم سوم - الف - از اين چرخ بزرگا هست...يه سايز كوچيكتر هم هست....از اينا كه جاي بچه هم داره...سبد دستي هم هست...زياد خريد ندارم...همون سبد...ولي دوتا نون و شير و اونم كه...بي خيال...چرخ كوچيك بر مي دارم...

تصميم چهارم - خب حالا نون تازه هست كه يه كم گرونتره، نون بسته بندي هم هست كه ارزونتره...وقتي گروني ارزوني در ميون باشه كار آسون مي شه...فعلا“ همه چي ارزون...انگليسيها هم هر ضرب المثلي دارن براي خودشون دارن...به من چه...

تصميم چهارم- الف - خب حالا رديف نون هستيم...ببينين همه رو بخوام بگم اينترنت پُر مي شه ديگه همه بيكار مي شيم...اينه كه همه رو نمي گم...من خودم رو محدود مي كنم به چهار پنج نوع...ببينين همه چي رو ارزون مي شه خريد...نون رو نمي شه..فكر كنم كارگراي اين كارخونه چون خيلي فقيرن هميشه دير ميان سر كار بعد نوناشون رو نپخته از نتور در ميارن مي فروشن...قشنگ بافت خميريش زير دندون احساس مي شه. نونهاي سفيد اصولا“ زياد خوب نيستن(مثلا“ من خيلي باكلاس و خارجي هستم) نونهاي تيره خوش طعم ترن...گرون هم كه نمي خوام بخرم...Sarah Lee نوناي خوبي داره، قيمتش هم بد نيست...حالا Nuts and Oats بهتره يا Six Grains يا Whole Wheat يا Buttermilk يا Sourdough يا Potato Bread ....ببينين همه اينا بعد از اينكه تازه ما مثلا“ ماركش رو تعيين كرديم وارد سيستم مي شن...اولاش كه خيلي باحوصله بودم همه رو مي خوندم روشون رو...خلاصه من خودم رو متقاعد كردم كه Six Grains و Whole Wheat بگيرم...

تصميم چهارم- ب - يكي يا دو تا؟!؟ آخر هفته است...صبحانه ممكنه بخورم...دوتا.

تصميم پنجم - خب حالا شير...شير « لبني » يا « غير لبني » (Nondairy) !!! نميدونم بقيه جاهاي دنيا هست يا نه...اينجا يك بامبول جديد باكلاسي هست كه مي گه خدا عقلش نرسيده كه شير رو « شيري » آفريده، ما عقلمون بهتر مي رسه و شير رو از « سوي »(Soy) ميگيريم...هنوز اينقدر آمريكايي نشدم...زنده باد گاو و شيرش!

تصميم پنجم - الف - خب حالا شير « ارگانيك »‌ يا « غير ارگانيك »...به زبان ساده بگم...اگر حتي يك ذره احتمال مي دين يه روزايي يادتون بره شير رو بذارين تو يخچال حتما“ « غير ارگانيك » بخرين چون معلوم نيست چي به اين صاحب مرده مي زنن كه تمام باكتري هاي عالم زورشون به اين شير نمي رسه...بيچاره معده من...چون « ارگانيك » گرون تره....

تصميم پنجم - ب - خب حالا چرب ،‌ چربي 1%، چربي 2%، يا اصلا“‌بي چربي؟! بي چربي كه مزه بيمارستان مي ده...چرب هم كه اصلا“ اسمش هم حال به هم زنه...بين اين دوتا ديگه هيچي ندارم بگم...سگخور 2%...رنگ برچسبش قرمزه من خوشم مياد...

تصميم پنجم - پ - يك نفره، متوسط، يا بزرگ؟!؟ من كه از يك نفر بيشتر مي خورم...ولي هم اتاقيم شيري نيست...همون وسطي...

تصميم ششم - شير توت فرنگي بخرم براي تو راه تا خونه يا نه؟!؟ هميشه مي دونم آخرش مي خرم...الكي خودم رو ان ميكنم هي فكر مي كنم...يدونه مياد تو سبد...هيجان دارم كه مي خوام بخورمش....

تصميم هفتم - حالا اين مرحله خيلي حساسه....مرحله Check out ( بابا خارجي!!!) الحمد لله اين 32nd كوچيكه...بيست تا صندوق بيشتر نداره براي انتخاب...يه قانون هم هست كه هر چقدر هم خودت رو جر بدي بفهمي كدوم تند تر مي ره هميشه مال تو از همه آروم تر مي ره...عين پمپ بنزين هاي خودمون...بازم من كلي بررسي مي كنم...تو يكي دو پير زن(8 واحد) يك پير مرد(3 واحد) يك پسر بچه(1 واحد) و يك زوج آويزون(!) (2 واحد)...يكي نيست بگه بابا خب برين خونه هر غلطي مي خواين بكنين...تو صف اون يكي يك پيرزن(4 واحد) دوتا مكزيكي(400 واحد...چون فك فاميل دختره صندوقدار در ميان مي زنن كانال دو تا شب حرف مي زنن)...همون صف اول بهتره...من چون كمتر از ده قلم جنس دارم اين دوتا بهم مي خوره...بگذريم كه خيلي وقتها همينا بيشتر ط.ل مي كشه...حالا...
تصميم هفتم - الف - Cash بدم، يا credit يا debit...يا اصلا“ ندم ببينم چه غلطي مي خوان بكنن...بي خيال...مي دم...اين همه دادم اينم روش... debit هم ميدم...cash رو مي ذارم براي ناهار، credit هم كه پُكيد بابا(!)...

تصميم هفتم - ب - cash back... چقدر؟! 10 يا 20 يا 40 يا هيچي؟! جنبه ندارم پول زياد تو جيبم باشه...خرج مي كنم...هيچي.

تصميم هفتم - پ - (اين من رو كشته) paper مي خوام يا plastic؟!؟! بابا بي انصافا اين يكي رو ديگه خودتون تصميم بگيرين...من هم اصلا“ اعصاب ندارم ديگه...داد مي زنم « both »...اون هم زياد خوشش نمياد..به ت^@م...
بالاخره مي تونم شير توت فرنگي رو باز كنم...با اينكه خيلي انرژي گذاشتم الان كه مي خوام اين رو بخورم واقعا“ خوشحالم...آخجون!!!

يادش بخير..تهران ليست رو دونه دونه براي محمد آقا درياني مي خوندم اونم نه مي پرسيد چه ماركي ، چه سايزي...همينجوري تند تند به من و جيب خودش خدمت مي كرد...دو سه تاش رو هم نداشت مي گفت برم پيش پسر خاله اش اونور خيابون...يدونه صندوق، يدونه آدم، فقط يك راه براي هر كاري...چقدر خوشبخت بوديم...

پ.ن. از اينكه اين بلا رو سر فارسي آوردم معذرت مي خوام...حوصله « انتخاب » ترجمه مناسب نداشتم...

چند سؤال خيلي حياتي از

| | Comments (0)

چند سؤال خيلي حياتي از كسايي كه خيلي وقته وبلاگ دارن...بعد از اينكه آلوده شدين :‌
1 - كي براتون غذا درست مي كنه؟!
2 - كي لباساتونو مي شوره؟!
3 - كي درساتون رو مي خونه؟!
4 - بعد از اينكه اخراج شدين از كجا ميارين بخورين؟!
5 - ...هممم...اينا رو لطفا“ خيلي سريع جواب بداين...اينجا رو بو برداشته از گشنگي هم دارم مي ميرم، آخر ترم هم شده...اورژانسي شده اوضاع...بقيه رو خودم figure out مي كنم...

بعضي ها خيلي بي انصافن...

| | Comments (0)

بعضي ها خيلي بي انصافن...

يه روز يه روزگاري٬ يه سري آدم جور واجور از اين ور اون ور دنيا يک کاغذ خيلي خيلي خيلي بزرگ داشتن روش پر از نوشته بود...اون آدمها هم همش ما نشستن اون کاغذ رو مي خوندن...بعد مي گفتن اه....چه جالب!!!

بعد يه روز يکيشون که خيلي ديگه زيادي خونده بود ديد ديگه خوندن بسه...اين همه وروردي بدون خروجي که نمي شه...هيچي ديگه...با کمال گستاخي يه قلم ورداشت رو اون گوشه کاغذ که جلوش بود نوشت :
من مي نويسم٬ پس هستم.
بعد هر کي لب کاغذ بوند خوند...بعد يکي ديگه گفت :‌يعني من نيستم؟!؟ عمري!!! دستشو کرد تو دوات و بزرگ نوشت : چه نيکو گفت...من هم هستم٬ پس مي نويسم.

چند دقيقه بيشتر طول نکشيد که هر کي از خونه ننه اش قهر کرده بود و نبود شروع کرد به خط خطي کردن صفحه...همه زندگي شد خوندن و نوشتن...بعضي ها بيشتر مي خوندن...بعضي ها بيشتر مي نوشتن...

يه تک سلولي نتها هم که چند وقتي بود از خونه مامانش قهر کرده بود يه روز از لب کاغذ رد مي شد ديد اااااااااااااااااااااااااه....چقدر خط خطي...چه حالي مي ده...اونم سزش درد مي کرد براي خط خطي کردن دنيا...خط پشت خط...حالا بکش کي بکش...يه سري هم سر و ته کاغذ نشسته بودن وسط خطهاي خودشون مال اين رو هم مي خوندن...تک سلولي چون يه چند بار با کفش و دمپايي تو سرش زده بود زندگي دلش پر بود...هي ور مي زد...

بقيه آدمها هم دلش کم پر نبود...حتي يک سلطاني هم بود يکي دوبار وسط شکارش چند تا تير هم سمت اين تک سلولي انداخته بود...يکي دوبار در راه خدا به تک سلولي کمک کرد...ولي تک سلولي رو دعوت نکرد تو قصر خودش...

تک سلولي خيلي مهموني دوست داره...مخصوصا اگه صاحبخونه قبلش بياد اينجا و خجالت تک سلولي هم بريزه...سلطان شهر کاغذي...حتما بايد خودم اتفاقي مي فهميدم اون قصر گندهه مال شماست؟!؟ بابا چه انتظارايي دارين از يک تک سلولي که چند بار هم تو سرش زدن نصفه جون شده...

آقا همه اونايي كه هي

| | Comments (0)

آقا همه اونايي كه هي پيغام پسغام مي دادن كه اين قندون چرا زرتش قمصوره (درست نوشتم؟!؟!؟)...برين ببينين نمك صدف چه كرده...

اين زندگيِ « تك نفره

| | Comments (0)

اين زندگيِ « تك نفره » اينجا خيلي پيشرفت كرده...خيلي خيلي...اصلا“ تفريحات، كارها، امكانات...همه هر روز تسهيلات بيشتري براي « نفر » ايجاد مي كنن...
مثلا“ اين officemate محترم ما يك قهوه جوش يك نفره داره...كه مستقيما“ توي ليوانش قهوه درست كنه...
مثلا“ اين سوپر ماركت ما دو رديف كامل كنسرو سوپ Campbell's داره...كه فقط به اندازه يك نفر غذا توشه...و من اسممو عوض مي كنم اگه شما چيزي بخواين كه توش نباشه...
مثلا“ اين رفيق ما يك بالشي داره...بالش كه چه عرض كنم...بـــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــش...به همين درازي...كه اون رو مي خرين ديگه لازم ندارين نگران اين باشين كه شبا يه چيز گرم و نرم ندارين بغلش كنين...
مثلا“ اين DVD player هاي جديد...كه از يك Laptop هم كوچيكترن...ديروز تو اين گاراژ تكنولوژي(!) كه رفتم كلي بهش زل زدم...اين ديگه نهايت شخصي كردن يك تفريحه...
مثلا“ اين Ford Explorer هاي جديد...يا هر SUV جديدي...مهم نيست...توشون شش هفت نقر راحت جا مي شن...و هر كي روبروش يك تلويزيون جدا داره...كه نكنه يه وقت كسي حوصله اش سر يره « مجبور » بشه با بغل دستيش حرف بزنه...

اصلا“ عجيب نيست كه كسي تنها باشه...بابا به اين راحتي...

صبوحي: * بعضي وفتها «

| | Comments (0)

صبوحي:

* بعضي وفتها « بهترينِ » تو به اندازه كافي « خوب » نيست...بايد « بهتر » باشي.

يك راهروي خيلي خيلي بلند

| | Comments (0)

يك راهروي خيلي خيلي بلند در يكي از دانشكده هاي خيلي خيلي مهندسي در يكي از دانشگاههاي خيلي خيلي معروف...پسره داره از اينور ميره اونور...و دختره ار اونور مي آد اينور...هر دوشون دارن قدم مي زنن به طرف هم...از خيلي دور...

پسره زل زده به دختره...هنوز اونقدر نزديك نيستن كه خجالت بكشه...يعني « اگه » بكشه...داره همه جاي دختره رو بررسي مي كنه...سر و صورتش بد نيست، ولي اصولا“ پسره خيلي يه قيافه عالي اهميت نمي ده...اصولا“ خوشگلا احمق ترن...در ضمن،‌ كسي كه خيلي خوشگل باشه كه اين رو تحويل نمي گيره...قد دختره كوتاهه يه كم....بهتر...اينجوري بهش مي شه تسلط داشت...هميشه پسر بايد مسلط باشه...سينه هاش خوبه...مناسبه...اينايي كه سينه هاي بزرگ دارن خيلي بدن...بايد متناسب باشه...كمر دختره معلوم نيست...يعني با اين لباسي كه پوشيده معلوم نيست...پاهاش هم همين كه چاق نيست خوبه...حالا نزديكتر شد معلوم مي شه جوراب پاشه يا نه...اگه نبود مي شه راجع به پاهاش نظر داد...اونقدرا مهم نيست...

دختره سرش پايينه...هر از چند لحظه نگاهش رو مياره بالا...تق و توق مي خوره به تير نگاه پسره...دوباره سرش رو ميندازه پايين...البته نه خيلي پايين...پسره رو نگاه مي كنه، ولي زير زيركي...اول كفشاش، خيلي بد نيست، مي تونست يه دستمال بكشه بعد بپوشه...پيرهنش يه كم چروكه...چرا اون يكي شلواره كه اون روز پاش بوده رو نپوشيده؟!؟ به اين پيرهنش بيشتر ميومد...ته ريش داره...بهش مياد...معلوم نيست كي بهش گفته ريش بزي بهش مياد...حتما“ اون دختره شليته بهش گفته...

پسره داره فكر مي كنه چيزي بگه يا نه...دارن نزديكتر مي شن...بهتره زودتر تصميم بگيره...چي بگه آخه...سلام كه مي كنه خب معلومه...امكاتات موجود رو بررسي مي كنه...امتحان ديروز، كوئيز فردا، جزوه اون درس...نه بابا اين يكي دبگه رو ديگه ننه قمرم استفاده كرده...يه چيز بهتر...اه...داره مي رسه...ولي اگه تحويل نگيره چي؟!؟ اگه جواب سر بالا داد چي...يه سري مي گن دختره خيلي دماغ گنده است...نكنه...

دختره داره فكر مي كنه چجوري جواب سلام بده...بدش نمي آد پسره غير از سلام يه احوالپرسي هم بكنه...ولي اين كه نمي تونه شروع كنه...ديگه چي...همين يه كارش مونده...سعي مي كنه لبخندش معلوم نشه...خيلي موفق نيست...دو ترم پيش كه اين پسره جزوه اين ره از يكي ديگه خواسته بود خيلي بهش برخورده بود...خب چرا از خودش نگرفته بود...پسره احمق...تازه حرصش از اين مي گرفت كه بعد از اون هي سر جزوه اون ترم با اون دوستش شوخي مي كرد، ولي با اينكه اصل كاري بوده هيچ كاري نداشت...اصلا“ خيلي گهه پسره...همون بهتر كه فقط سلام كنه...اصلا“ هر چي گفت فقط رد مي شه...ولي حالا شايد نمي دونسته خب...شايد الان يه چيزي بگه...آماده ميشه جواب بده...

لحظه تاريخي عبور بالاخره رسيد.يكي ندونه فكر مي كنه هزار بار تمرين كردن...سرا با هم ميان بالا...يك حركت خيلي آروم...يعني سلام...پسره بالاخره يادش مياد...مي خواد بگه ببخشيد شما حل تمرين جلسه قبل از امتحان
رو دارين...از تصميم تا عمل همه جمله گم مي شه..فقط يك « ببخشيد...» خيلي خيلي آروم و زير لبي ازش در مياد...انقدر از خودش بدش مياد كه قدماش رو تند تند مي كنه كه فقط رد شه بره...دختره فكر مي كنه يه چيزي شنيده...يه كم مكث مي كنه...ولي زير چشمي مي بينه پسره داره تند مي ره....حتما“ اشتباه كرده...اصلا“ بهتر...اون هم تند مي كنه قدمهاشو...

صداي تق تق صداي هر كروم براي اون يكي مثل تيرباره...فقط مي خوان در رن...نرسيده به ته راهرو ، پسره بر ميگرده به نگاهي به اون سر ميندازه...دختره داره مي ره...يك لحظه بعد، دختره مي رسه به اون ته و يك نگاهي ميندازه...راهرو خاليه...ديگه هيچ وقف هيچ كدوم با هم حرف نزدن....ديگه هيچ وقت دوتاشون تنها تو اون راهرو نبودن...

«...من تو يك فضاي بيكران

| | Comments (0)

«...من تو يك فضاي بيكران شناورم...دور و بر من هيچ چيزي نيست...وقتي مي گم هيچ چي، يعني هيچ چي.
دور بر من حتي هيچ رنگي نيست. پر از نيستي و نبودنه...پر از خالي.
همه چيز نسبيه. من نسبت به اون نيستي كه توش قرار گرفتم كمال مطلق هستم. اصلا“ من خُدام.
خب حالا كه من خُدام مجبورم تو همه چي خدا باشم. مجبورم قوي باشم، مجبورم بدونم...كه البته با توجه به اينكه نسبت به خلا سنجيده مي شم زياد مشكل نيست.
چون بدون عشق هيچي كامل نيست من يك روز بهاري تصميم مي گيرم عاشق بشم. هر چي مي گردم هيچي بهتر از خودم شيدا نمي كنم...اصلا“ چيزي پيدا نمي كنم...فقط خودمم خب...عاشق خودم مي شم. قربون خودم مي رم!
عشق يك ميل شديد توي من ايجاد مي كنه براي بخشش...براي تلاش براي ارضاء معشوق...و من هم مي خوام به خودم هديه بدم...عجب بده اين تنها بودن...
چون من هم خودم خدام، هم عاشق خدام ،‌ مجبورم كاملتزين هديه رو به معشوقم ،‌ خودم ،‌ بدم. يك اسباب بازي مي سازم...به چه گندگي...
اسم اسباب بازيم رو ميذارم دنيا...خيلي خوشگله...كار هم مي كنه...همه چيش به هم وصله...آب داره توش،‌ هي هم تكونش مي دم...همش مي چرخونمش كه آباش تكون تكون بخوره خوشم بياد...
يه چند روز كه مي گذره خسته مي شم. آخه اسباب بازي من همش يه جور كار مي كنه...چيز جديدي نداره...
اما عشق رو كه نمي شه بي خيال شد...يك هديه ديگه مي خوام...فهميدم چي كار كنم...يه چيزايي مي ذارم تو دنيام،‌ كه خودم هم زياد ندونم چيكار مي كنه، اسمش رو هم ميذارم بچه آدم...اينجوري هيچ وقت خسته نمي شم...براش يك سري خط مي كشم مي گم اين تو خركت كن...اگه كرد كه مي رسه به خونش، اگه نه گم ميشه وسط اسباب بازي من، و چون من بهش گفته بودم از اين غلطها نكنه هيچ كاري براش نمي كنم...گور پدرش...مي خواست گوش كنه...
يك راه هزار كيلومتري مي ذارم كه تهش خونه باشه...كه اكثرشون گم شن...و بازي هيجانش بيشتر شه...عجب چيزي ميشه...»

اين رو تو وبلاگهاي قديمي پيدا كردم...مال 1/1/1...نكنه مال خدا بوده؟!؟

آقا اگه عمو بن لادن

| | Comments (0)

آقا اگه عمو بن لادن لطف كنن قسمت بعد حمله رو يه كم عقب بندازن، و خانم Feinstein عزيز هم از تو ايراني ها بكشن بيرون، بي حساب پيش، چشم شيطون كور، گوشش كر، دهنش هم صاف (!) ، امروز بنده نامه اي از شركت ماشينهاي اداري بين المللي دريافت كردم مبتني بر شغل شريفي كه قراره تابستون به ما بدن...قراره مبالغي پول در بياد ظاهرا“...حيف كه من جنبه ندارم، وگرنه پولدار مي شدم...
يارب مباد كه گدا معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بي خبر شود

ما هم همين بوي اين مبلغ خورد تو دماغمون، جاتون سبز رفتيم شكنجه گاه Fry's...اونجا سلاخكده مردگان تكنولوژيه...من تهران بودم دوست دخترم رو هميشه مي بردم ميرداماد، چون بعدش مي تونستم برم كامشيوتر ببينم!!! اين Fry's ما هم پدرجد همون جاست...بهشت برينه اگه پول داشته باشي...اگر هم نداري ميري همه دار و ندار و كرايه خونه و كرديت رو به فنا ميدي مياي...البته با لبخند....ما هم رفتيم چشمامون رو بستيم عين احمقا يك فروند اسباب بازي جدبد به اسم Webcam خريدم زديم ته معامله كامپيوتر عزيز...هيچي ديگه...هاليوود، من اومدم! الان هم يك شش تايي Guiness گرفتم دارم جشن مي گيرم...حالا(شش و هشت بخونين لطفا“) مرگ بر آمريكا...مرگ بر آمريكا...اصلا“ آمريكا بايد يرقصه...آمريكا بايد برقصه..

آقا ما سه ساعت تمام

| | Comments (0)

آقا ما سه ساعت تمام طول كشيد بتونيم جوجو تكوني كنيم...الهي همه اين جوجونويس ها برن خارج از تنهايي بميرن (فعلا“ نفرين از اين بد تر به ذهنم نرسيد)...از همه كسايي كه بهشون جوجو فرستادم معذرت مي خوام...اين هم پيف پافش براي اونايي كه از من جوجو گرفتن...اينجاست...

تو اين زندگي مگسي خودم(!)،

| | Comments (0)

تو اين زندگي مگسي خودم(!)، من چند تا مگس هستم...همه همينيم.
من تو زندگي حرفه اي دارم سعي مي كنم اداي مگسهاي موفق رو در بيارم...اونايي كه راه منطقي رو مي رن، گير نمي دن، و هميشه حركت مي كنن، با اينكه هيچ وقت هم معلوم نيست جايي كه مي رن چجوريه و كجاست...و اصلا“ بهتره يا نه، ولي حركت اصله و بقيه اش مهم نيست.
تو رابطه ام با خداي خودم يه جورايي متفكرم...تو همون ماشين موندم و كاري هم به بيرون ندارم...هميني كه هست...
تو زندگي عشقي هم...معلومه ديگه...مگس لجباز بزرگي هستم!!! هر وقت مگس لجباز فهميد چه گهي بخوره حتما“ داستان رو تموم مي كنم.

* زندگي مگسي صحنه يك

| | Comments (0)

* زندگي مگسي

صحنه يك :‌ داخل يك فولكس واگن سوسكي...پنجره هاي كناري همه بازن...يك جايي او زير ميراي صندلي عقب، طرف كمك راننده، تو يك سوراخ خيلي كوچيك، يك مگس تخم گذاري كرده...ده بيست تايي هستن...

زيرنويس صفحه ميگه :‌ چند روز بعد...

صحنه دو :‌ همون گوشه تنگ و تاريك زير صندلي...ده بيست تا مگسك ( يعني مگس كوچك!!!) تو هم وول مي زنن...كم كم بالاشون رو باز مي كنن ( نازي!!!) و شروع مي كنن بال بال زدن...مسلما“ مي خوان از زير صندلي در بيان...ببينيد ما چون از بالا مي بينيم صحنه رو برامون خيلي واضحه كه از هر چهار طرف مي شه فرار كرد، و اينكه در نهايت همه شون توي ماشين هستن و هيچ فرقي نمي كنه كه از كدوم طرفِ زيرِ صندلي در بيان...اين رو مگسهاي عزيز نمي بينن و نمي دونن...براي همين هر كي يك طرفي رو مي گيره كه فكر مي كنه درسته...و در مي ره...يك چيز ديگه هم هست كه ما مي بينيم و مي دونيم، اتفاقا“ تقريبا“ همه مگسها - غير از يكي - مي دونن...اينكه وقتي زير صندلي هستي، نمي توني عمودي پرواز كني به اميد اينكه تو سقف ( كه الان مي شه زير صندلي) يك سوراخي باشه كه در بري...
يكي از « مگسك » هاي عزيز اين رو نمي دونه...و با همون بالهاي كوچولو و بي زورش اگه بدونين چه بال بالي مي زنه كه نخواد چپ يا راست بره...بهش گفتن مستقيم بايد رفت...اينم مطمئنه كه بايد مستقيم رفت بالا...هنوز به ياد داريم كه مگسها نمي دونن هر جوري از زير صندلي در بيايم فرقي نمي كنه واقعا“...مگسها همه - غير از يكي - خيلي زود از زير صندلي ميان بيرون و تو فضاي داخل اباق پرواز مي كنن...« مگسك » لجباز هنوز داره خودش رو مي كوبه به زير صندلي...از زاويه هاي مختلف...با سرعتهاي مختلف...تصور كنيد...خيلي با نمكه...

زير نويس صفحه ميگه :‌چند روز بعد...

صحنه سه :‌ مگسهاي جوان دارن در فضاي نه چندان بي كران داخل فولكس جولون مي دن...معلوم نشد چجوري، ولي يك جوري مگسك لجباز هم اومده بيرون و داره همراه بقيه ويراژ مي ده...همه خوشحالن...يه دفعه يكي شون تقي مي خوره به شيشه عقب ماشين...يه كم سرش گيج مي ره...ولي پا مي شه مي گه مهم نيست...بعد يكي مي خوره به شيشه جلو..شپلق...يه كم همه دلخور مي شن...بعد از چند بار كه مگسهاي جوان تق و توق مي خورن به شيشه هاي عقب جلو مي شينن رو داشبورد جلسه مي ذارن :‌
{ يكيشون كه يه كم گنده تره شروع مي كنه } :‌ ويز ويز ويويويويز ويز ( يعني آقا ريدم تو اين زندگي!‌)
{ يكيشون كه خوب بلده حرف بزنه ادامه مي ده } : وز ويـــــز... ويويز ويز ويز ( يعني بـــــله...نه راه پيش داريم نه راه پس...بايد فكري كرد)
{يكيشون كه يه كم خپل تره } :‌ ويـــــــــز...ويزووز ووزي ووز ويز...(يعني آقا حوصله دارينا...حالا عقب جلو زياد نرين...مرض دارين؟! دور بزنين...چي مي شه؟!؟)
{يكيشون كه خيلي فكر مي كنه } :‌ ويزووزي ووز ووز ( يعني به نظر من ، ما محكوم هستيم به اين زندگي مگسي و محدود...ما همينيم...خودمون رو هم جر بريم همينيم...ما محكوميم...}
{يكيشون كه هميشه خوابه } :‌ ويــــــــــــــــــز....(يعني من مــــــي دونستم...)
{يكيشون كه خيلي ژيگوله } : ويزواز...وزي وز ووز...( آقا جان...مگسها هر چقدر هم مگس باشن آزادن...هر كي مي خواد ميمونه هر كي هم نه مي ره...هر كي راهش رو پيدا كرد مياد به جلسه « ريپورت » ميده...}
...
بعد از چند دقيقه بازم هر كي به طرفي ميره...باز هم توجه كنيد كه ما مي دونيم از هر پنجره اي بياي بيرون، اومدي بيرون، هيچ فرقي هم نمي كنه...ولي اونا نمي دونن...و ما ميدونيم پنجره هاي كناري همه بازه...اونا نمي دونن...و باز هم مگسك لجباز ما...مطمئنه كه از شيشه جلو مي شه رد شد...هر كي از يه ور ميره...يك سري مي رن همون تو ماشين زندگي راه ميندازن...خواب آلو و متفكر و ...بقيه هم دير يا زود به يه پنجره اي مي رسن و همه مي رن بيرون...
مگس لجباز عزيز فكر مي كنه حتما“ يه جاي كارش اشتباهه...هر دفعه از عقب تر مياد‌،‌ و مسلما“ محكم تر مي خوره به شيشه و دهنش بيشتر صاف مي شه...باز هم سعي مي كنه...ياز هم سعي مي كنه....چند بار تويي ها از تو بهش مي گن بي خيال شه...ولي يكي دو تا مگس اونور شيشه ديده....فكر مي كنه نره اونور مي ميره...و هي سعي مي كنه...هر بار سخت تر از دفعي قبل...با تجهيزات و تلاش بيشتر...بيچاره...هنوز داره سعي مي كنه...

زير نويس صفحه :‌ چند روز بعد...

صحنه چهار :‌ اونايي كه سعي كردن بيان بيرون همه اومدن...الان بيرون فولكس تو يك گاراژ كوچيك هستن...در گاراژ بسته است...گاراژ فقط يك پنجره به بيرون داره كه ازش نور مياد، شيشه هم داره...ولي چند جاش شكسته و سوراخه...گاراژ پر ازآتا آشغاله...بيشتر از حد لازم براي سرگرم كردن خيلي از مگسها...ولي خب دير يا زود مي خورن به در و ديوار و ...بعضيهاشون مي ميرن همينجا، بقيه بازم جلسه مي ذارن...يك سري هم كه فكر مي كردن اينجا خيلي باحالتره هي يه تيكه كثافت گير ميارن مي شينن سه چهار تايي روش هي شروع مي كنن وز وز الكي...كه اصلا“ بيخود اومديم و كاشكي بر مي گشتيم...اما انقدر تنشون گهي شده كه مي دونن اگه بر گردن تو ما شين بوي كثافتشون باعث مي شه همه شون رو بندازن بيرون...به روي خودشون نميارن...
اما مگس لجباز عزيز... بازم نديديم چه جوري...ولي الان بيرونه...اعصابش خيلي مگسيه...حق داره...هنوز داره فكر مي كنه پس چي شد اون كه مي گفتن هميشه مستقيم برو...مگه قرار نبود هميشه راه راست و مستقيم درست باشه...گره خورده بد جور...همينجوري سرگردان بال بال مي زنه و ويز ويز مي كنه...خيلي درگيره...معلوم نيست بخواد اين دفعه هم وضع رو عوض كنه...معلوم نيست بتونه...

بدون پايان.
×××××××××××××××

‌صبوحي : زي پدرش رفت

| | Comments (0)

صبوحي :

زي پدرش رفت و خبر دار كرد
تا پدرش چاره آن كار كرد (!!!!)

توضيح :‌ اين بيت سمبل بزرگترين اختلاف زندگي فعلي بنده با زندگي سابق بنده مي باشد!!! هر وقت سايز مشكلاتم - در خيال خودم - از XXL بزرگتر مي شه، ياد اون روزهاي شيرين زندگي مي افتم...يادش بخير.

خب اين هم از Changing

| | Comments (0)

خب اين هم از Changing Lanes...من خوشم اومد. ولي همون طوري كه - طبق معمول - salon.com مي گه، فيلم هيچ سورپرايزي نداره...غير از يكي دو تا مورد كوچيك بقيه داستان همون جوري پيش ميره كه بايد بره. اگر من يك روز فيلم بسازم، حتما“‌ توش سخنراني زياد مي ذارم...همه رو هم مي دم Samual L Jackson بگه...اين مرد خداي مونولوگ هاي چند دقيقه ايه...اصلا“ كارش حرف نداره...هر كس هم مي گه نه بره Pulp Fiction رو ببينه.
تو اين فيلم حرفاي خوب زيادي زده شد و اگر هندي تموم نمي شد، خيلي چيزاي بيشتري براي گفتن داشت...با اين تموم شدن مسخره اش هر چي رشته بود پنبه كرد..من توصيه مي كنم برين، تا ديدين جو داره بر مي گرده پاشين بياين بيرون كه ضد حال نخورين مثل من.

فكر نمي كنم هيچ وقت

| | Comments (0)

فكر نمي كنم هيچ وقت تو زندگي ام بتونم يك resume بنويسم كه واقعا“ هر كاري كردم توش باشه...صد رحمت به آش شعله قلم كار...يعني من نمونه كامل و واقعي روش سعي و خطا براي يك آدم گمشده و بيهدفم...همين اينجا اومدنم هم يك نوعشه...اومدم ببينم اينجا چطور...سوابق كاريم عين كمد آقاي ووپي مي مونه، همه شون هم مايكرو تجربه هستن...مسلما“ تو هيچ كدوم هم خيلي خدا نبودم، وگرنه مي موندم همون تو لابد...از تدريس خصوصي درساي دبيرستان براي رفع گشنگي كه بگذريم، اولش تقي به توقي زد و ما كارآموزي به طرز احمقانه اي رفتيم جزيره خارك...يه كوچه مونده به ته دنيا، چشمتون روز بد نبينه، سي و سه روز بين موجودات انسان نمايي به اسم كارگران زحمت كش شركت نفت وول زديم...به خدا قصد توهين ندارم، ولي اگه اون چيزايي كه من ديدم رو شما هم ديده بودين...بگذريم. بقيه رو فقط تيتر مي دم : من برنامه نويس بودم، روابط عمومي بودم، معلم كيش شدم، كامپيوتر مي فروختم، مترجم UNHCR شدم...همش در ضمن اينكه قرار بوده مهندس مخابرات شم.
اين همه ور زدم فقط يه چيزايي از كارم تو UNHCR بگم...من هميشه طرفدار كارايي بودم كه به تخصص خودم كمترين ربط رو داشته باشه (ماشالله ما جووناي هدفدار!!!) براي همين هم تو UNHCR شدم مترجم همزمان يك وكيل ژاپني كه براي كاراي پناهندگان افغاني تو ايران بود...يك ماه و اندي هم دفتراراك كار كردم. هر روز قوم افغان كرور كرور ميومدن اونجا كه با ما مصاحبه كنن و چون ايران خيلي با كلاس شده بود وآقاي خاتمي عزيز مي خواست كنوانسيون ژنو رو بزنه رو پيشونيش بگه ما هم بــله، ما با توجه به كنوانسيون و به صورت نيمه اتفاقي(!) به بعضيهاشون اقامت مي داديم...
نه كار راحتي بود، نه جاي دل انگيزي بود و نه مشتريهاي خيلي دلچسبي داشت. ولي خدا مي دونه كه من روزي هزار بار آرزو مي كردم همه كساني كه مي شناسم اون صحنه ها رو ببينن و اون حرفها رو بشنون...بعد همه مون مي فهميديم زندگي چقدر آسونه، و خوشبختي چقدر ساده است...اينايي كه ميگم چند قطره از واقعيتهاست...خواندن كجا و ديدنشون كجا. راست و دروغ همه شون هم با خود اين آدما...به نظر من دروغشون خيلي پاك بود...دروغ براي بقا...
يك آقايي استاد دانشگاه كابل بود...زنش رو طالبان كشته بود،‌ بچه هاش رو جا گذاشته بود. سر ساختمون كار مي كرد، دربون بود. چون يك دست نداشت خواهش مي كرد بذاريم سر اين كار «مناسبي» كه پيدا كرده بمونه تا بتونه يكم پول جمع كنه بفرسته براي بچه هاش...
يك خانمي خبرنگار بود...فوق ليسانس ژورناليستي از مسكو داشت...جالب بود كه خيلي هاشون هيچي از افغانستان نياورده بودن موقع فرار، ولي مدركشون رو داشتن...من صورتش رو نديدم، چون يك ريز اشك مي ريخت...يك دخترش رو فروخته بود بتونه دوتاي ديگه رو بياره ايران...فقط آزروش اين بود دختراش ايران بمونن كه بتونن برن مدرسه...
دوتا زن بودن، كه شوهر هردوشون مرده بود، و با نه تا بچه آمده بودن...ميدونين چرا با هم اومده بودن؟ چون زن يك نفر بودن. تو دنيا فقط همديگه رو داشتن و بچه هاشون رو...و خدا رو شكر مي كردن مثل بقيه « تنها » نيستن...
دختر عموي همين آقاي احمد شاه مسعود هم تشريف آورده بودن ( خيلي جدي مي گم... البته در نظر بگيرين احمد شاه احتمالا“ به تعداد ستاره ها عموزاده داره ) . اگر لباسهاش رو شش ماه مي انداخت تو وايتكس مي شد فهميد كه لباس خوباش رو پوشيده بود، از اون دامن پولكي ها كه طبق طبق رو هم سوار ميشه...از معدود زنايي بود كه گريه نكرد...تلاشش براي قرمز تر كردن لباي خشكش منجر به يك ملغمه ارغواني دور لباش شده بود...به هر حال اينقدر جلب توجه كرد كه ما همه دفتر دستك رو ول كرده بوديم خانم پرنسس رو تماشا مي كرديم. اين كه مي گم پرنسس، نه تو لباسش بود، نه تو صورت چروكدارش، نه تو كفشاي پاره اش...تو وقارش بود و غرورش...اگر مي شد راه رفتنش رو از قالبش جدا كرد و كرد توي يك لباس شسته رفته گذاشت من مي دونم كه سوپر مدل سال مي شد. همينجوريش انقدر بود كه دو تا از كارمندا به همديگه چشمك بزنن نشونش بدن...تبلور « در كمال فقر استغنا » بود...اگه دست من بود بهش نوبل شخصيت مي دادم...فقط يك دليل داشت براي موندنش، مي گفت اگه برگرده مي كشنش،‌ مي خواست روزي كه دوباره خانواده اش دور هم جمع مي شن رو ببينه...

دلم نمي خواد از بيماري هايي كه ديدم بگم...من با اينكار موافق نيستم...خودم ار خوندنش لذت نمي برم. ولي همينفدر بگم كه به شكوه سلامت ايمان آوردم...و خداي خودم رو شكر كردم.

تجربه خاصي بود براي من. اگر نمي خواستم برم سربازي شش ماه كار بود، ولي من بعد از يك ماه ول كردم.
زندگي، قهقهه بچه هاشون بود كه تو حيات گِلبازي مي كردن. زندگي، لبخندي بود كه پير زني بعد از اينكه به دخترش هم كارت داديم به من زد...ما نود درصدمون دردمون يك درد من در آورديه...اسمشو مي ذاريم عشق...ايني كه ما بهش مي گيم عشق براي اون آدما خيلي گرونه...عشق براي خيلي هاشون ار مادر فرزندي اون ورتر نمي ره...به خدا گشنگي نكشيديم عاشقي يادمون بره.

از دست و زبان كه بر آيد
كز عهده شكرش به در آيد
خدايا ، شكرت...به خاطر همه چي...به خاطر اينكه من زنده ام، سالمم، گشنه نمي مونم، نزديكانم سالمن، مي تونم دوست داشته باشم، مي تونم عاشق بشم،‌ درس خوندم، كامپيوتر دارم، اينترنت هست ،‌ بلاگر هست ،‌ حسين درخشان هست (!) ، ويندوز « هنگ » نكرده هنوز ( فكر كنبن اگه اينا پاك شه الان من مي ميرم!!!) و آخرش هم اينكه يكي انقدر بيكار بود كه تا اينجاي ور زدن هاي رو بخونه!!! بياين همه با هم داد بزنيم خدايا شكرت.

اين جوابيه ندا رو بخونيد...اين

| | Comments (0)

اين جوابيه ندا رو بخونيد...اين همون داستان توت فرنگي منه...و همون چيزي كه من توي اين آقاي محترمِ بي خانمان ديدم...هر چقدر بگم كم گفتم...بدبختي وجود نداره...ما وقتي نمي تونيم از اوضاع لذت ببريم ميگيم بدبختيم؛ ولذت بردن رو بايد خواست...ما عادت كرديم بشينيم برامون بيارن...دلت مي خواد؟! پاشو...برو برش دار....به همين راحتي. به قول همزبونهاي همون ندا :‌


Gluck ist nicht dass man tut was man mag, sondern dass man mag was man tut...

ترجمه :‌ خوشبختي انجام هر چي بخواي نيست، خواستن هر كاريه كه مي كني...(براي ملالغتي ها...خودم تشخيض دادم اينجوري قشنگتره!!!)
الان هم خانم Sheryl Crow با اين نسخه اش گوش همه رو كر كرده تو اين راديو ها :‌


It's not getting what you want...it's wanting what you've got...

اين هم يک حقيقت محض

| | Comments (0)

اين هم يک حقيقت محض و خيلي علمي...من کلي کيف کردم. کشف رو بخونيد.
اگه خواستيد يك نداي الكترونيكي بهم بدبد براتون اثبات هم مي كنم!!!

خيلي خوب بود...خيلي. من هم

| | Comments (0)

خيلي خوب بود...خيلي. من هم خسته شدم.

بالاخره آخرين homework پارالل پراسسينگ

| | Comments (0)

بالاخره آخرين homework پارالل پراسسينگ رو هم با سلام و صلوات تحويل داديم رفت...بعد از اينکه تحويل دادم اومدم به بدبو ترين سايت کامپيوتر دنيا...کي ميشه تکنولوژي دئو دورانت به هند و چين هم برسه...نشستم لبه بزرگترين ابر رسانه جهان يه کم ول بگردم...اين پام رو هم انداختم رو اون پام...

اين پام - به به به!!!...سلام عليکم...
اون پام - بــــــــــــه!!! چاکرم...باد آمدو بوي...بله....چه عجب از اين طرفا(!) افتخار دادين بابا...
- خواهش مي کنم...کم سعادتي ماست...حتما خودتون در جريان هستين ديگه...اين تنهايي و وضع مالي و بيل هاي بي پايان و دخترهاي اين دور و زمونه...بله ديگه...پاره مي کنه...من و شما هم به طبع کم پيش مياد همديگه رو ببينيم...
- آره اتفاقا دو سه روز پيش دستتو ديدم...(يک سيگار روشن مي کنه) مي گفت پيش چشمش بوده چند شب پيش...مي مالونده...ظاهرا شصت تو رفته بوده توش...
- آره آره...چه خبرا زود مي رسه...اون دفعه بود شايعه کردن اومديم يه جاي ديگه آدم شيم...يادته؟!
- آها آره....خوب...
- هيچي ديگه از اون موقع هر وري ميريم زرتي ميريم تو اين چشماي بيچاره...براي شما پيش نمياد؟!؟
- والله يکي دو بار شد...چرا...ولي به اين شدتي که تو مي گي...نمي دونم...آهان تو طرف راستي ديگه...ها؟
- نسبت به کي آخه...صورت يا مخرج؟!
- بابا اين اواخر همه رو نسبت به مخرج مي گن ديگه...
- آها....از اون نظر...خب آره...
- خب همينه...هر چي به « راست » ربط داشته باشه معمولا ت×@ي تره...
- عجب...آقا ديگه چيکارا مي کني؟!
- آقا فکر کنم اين همسايه ما خيلي تنش مي خاره...آقا شما رو اذيت نمي کنه؟!
- اون ت×م سگ رو ميگي(!)...بابا اون دهن کي رو صاف نکرده...همه ازش شاکي ان...
- آره؟! چطور خبرا به ما نمي رسه؟!؟
- خب ديگه...ما راستي هستيم خبرا رو داريم...آره خلاصه...حکمش حاضره...بعد اين جريانات امتحانا و اين صحبتا ابلاغ مي کنن...
- جدي ميگي؟! آخه واسه چي؟!
- واسه چي؟!؟! واسه همه چي...اولا که کل فعاليتهاي حياتي رو مختل کرده...حالا کرده کاشکي يه گهي مي خورد...راه به راه مي شا#ه به اين زندگي...کلا بودنش دردسره...نباشه حداقل کسي گفت چرا يه غلطي نمي کنين واسه اين همه بلايي که دارن سرتون ميارن...حالا اينجا بلاد اجنبيه٬ اون خراب شده اي که مال خودتونه رو چرا نمي رين درست کنين... مي گيم آقا جون٬ دروغ چرا تا قبر آ آ آ‌ آ...خر ما از اول دم نداشت...خلاص.
- عجب...بابا از اين خبرا ميشه ما رم در جريان بذار...بابا قديما که اين سيستم يه خورده تنگ تر بود ناسلامتي چپ و راست با هم بوديما...
- باشه نوکرتم...آقا اين پروژه بعدي فکر کنم دوشنبه است...ديگه بايد بريم...کدوم وري ميري تو؟
- من...فکر کنم از اينور هوا شم...
- آره...پس مسير من بهت نمي خوره...
- آره بابا آخرين باري که با هم يه وري رفتيم اين همسايمون هنوز بچه بود...
- همش زير سر اين انگليساست آقا...
- خب آقا چاکريم...
- مخلصيم...آقا راستي يه برنامه بذار بريم بدويم...
- آره آره حالا زنگ مي زنم ديگه...(ته سيگارش رو ميندازه زمين...ميشينه روش)
- قربونت...
- آقا از اين ورا بيشتر بيا...
- قربانت...حتما...فعلا...
- به سلامت...


اين هم office hour براي درس ee457...

ديروز صبح بهم گفت عجب

| | Comments (0)

ديروز صبح بهم گفت عجب ما رو گرفتيا...
گفتم چطور؟
گفت صبح تا صبح پا مي شم ببينم تو دل تنگت ديگه چه خبره...
گفتم تو هميشه خيلي دوست خويي هستي...
گفت اگه من ميگم دوست خوبيه برام، چرا تو دل تنگم اثري ازم نيست؟
گفتم چه فكر خوبي...تو دل تنگ من خيلي چيزا راجع به تو هست...نشون ندادم دليل نمي شه... بذار تا شب فكر كنم يه خوبشو نشون بدم...
امروز بهم گفت ديدي دروغ گفتي...ديدي هيچي راجع به من نيست اين تو...ديدي دلمو شيكوندي...
گفتم ببين تو ديگه بس كُن...چرا دلگير مي شي...تو كه از خودم بهتر مي دوني اين تو چه خبره...از كي تا حالا هر چي رو نشون ندن يعني نيست...
گفت خودت رو اذيت نكن...من ناراحت نيستم...فقط ديگه هيچ وقف تو دلت اسمي از من نيار...خواهش مي كنم...
من هم هيچ اسمي ازت نمي آرم...چقدر تلخ بود اين جمله ات...هيچ كدوم از خاطره هاي رنگ وارنگي كه تو دل تنگم ريختم رو هم به كسي نمي گم...ظاهرا“ ديگه براي كسي مهم نيست...ميرم ميدمشون نمكي محل، يه عالمه نمك مي گيرم، براي اينكه تو رو يادم نره هي مي ريزم رو زخم دل تنگم...بعد هي تلخ مي شم، ياد اون حرفت مي افتم...بعد مي گم حيف اون همه خاطره...ديگه هيچ وقت نمي تونم بسازمشون...
چي مي شد اگه من گفته بودم بذار تا فردا شب فكر كنم...هي روزگار...

صبوحي : ( من هنوز

| | Comments (0)

صبوحي :

( من هنوز از ديشب وضعم خرابه...)

دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است
که گرش باز ستانند دو چندان گردد

از بانويي که سلطان منشانه بيسوادي من رو تصحيح کردن خيلي تشکر مي کنم...

تا صبح بيدار موندم براي

| | Comments (0)

تا صبح بيدار موندم براي اين پردازشگرهاي موازي...
اين خورشيد خانوم امروز يه چيزايي نوشته من رو خيلي قلقلك داد...

اشتياق، اون نگاهيه كه يك لحظه قبل از بوسيدن، به لبهاش مي كني...
متانت ، يعني اينكه وقتي كسي رو مي بوسي فكر كني كه تا ابد وقت داري، و هيچ كار ديگه اي تو زندگيت نداري...
صداقت، يعني وقتي كسي رو مي بوسي به چشماش نگاه كني...تا ببينه تا كجا دوستش داري...
اعتماد، وقتيه كه چشماش رو مي بنده، بدون اينكه نگران باشه تو با هاش چيكار مي كني...
انتظار، اون لحظه ايه كه لباتو بهش نزديك مي كني...
ارتباط، اون سكوتيه كه لبهاي تو رو به اون پيوند مي زنه...
معجزه، اتفاقيه كه توي قلبت مي افته...
التماس، همون احساسيه كه تمام وجودت احساسش مي كنه...
تكامل، لحظه ايه كه ارتباط تموم مي شه...
اضطراب، اون احساسيه كه اون تو چشمات مي خونه...
زندگي، همون تكرار شدن همين لحظه هاست.

There's no aphrodisiac like loneliness Truth beauty and a picture of you There's no aphrodisiac like loneliness Youth, truth, beauty, fame, boredom, and a bottle of pills

همش تقصير اين خورشيد بود...

دلتنگستان ما هم به لطف

| | Comments (0)

دلتنگستان ما هم به لطف عصيان عزيز وارد اخبار وبلاگشهر شد. امروز براي اولين بار صندوق خيرات دلتنگستان هم مصرف شد. حالا دچار يك پارادوكس بزرگ شدم :‌ دلتنگستان قراره دلش تنگ باشه...حالا اگه آدما هي بيان توش هي برن بيرون خب گشاد مي شه...از دل تنگيش كم ميشه...اصلا“ امروز كه وقتي ديد صندوق خيراتش سر و صدا مي ده همچين خوش خوشانش شده بود زده بود دلهً ديمبو...وسط office مبارك عربي مي رقصيد!!! همچين زدم تو سرش گفتم بتمرگ بي جنبه...چهار روز ديگه كه وقتت رو بذاري سر اين قرطي بازي ها همچين اخراج بشي...يك دل تنگي نشونت بدم...با صد تا دسته بيل هم نشه گشادش كرد...
دلم مي خواد هيچ وقت يادم نره كه هيچي نيستم. همه مون دست خالي اومديم، همونجوري هم مي ريم...عظيم ترين لحظهً زندگي من لحظه ايست كه يكي به ياد من لبخند بزنه...و سياه ترينش اونيه كه كسي با ياد من اخم كنه...خدايا، كمك كن هيچ كس رو اذيت نكنم...

من جدا“ قرصام دير شده...اين بر و بچه هاي با صفاي دانشگاه هر وقت من مي رم رو منبر ار اين فتوا ها صادر مي كنم همين رو بهم مي گن...حتما“ يه چيزي مي دونن كه مي گن ديگه!!! از همه كسايي كه خيرات كردن تشكر مي كنم...دلتون شاد!

ديروز به خودم گفتم خاك

| | Comments (0)

ديروز به خودم گفتم خاك تو سرت هيچ گهي نشدي...يه كم بيشتر خودت رو هم مي اوردي الان مثل فلاني فلان دانشگاه بودي...تو همين فكرا بودم كه ديدم يكي از عزيزان خانه بدوش (homeless) شهر فرشتگان نشسته رو زمين شهر فرشتگان، ته مونده سالاد يكي از شهروندان « كم اشتها » ي شهر فرشتگان رو گذاشته جلوي خودش و داره نوش جان مي كنه...اين كه مي گم نوش جان مي كنه معني اش اينه كه اولا“ كارد و چنگال داره، ثانيا“ دستمال داره، ثالثا“ هر تيكه سالاد رو با دقت به سس كف ظرف مي ماله...بعدش هم تكه هاي خيلي كوچيك بر مي داره و بين تكه ها خيلي مكث مي كنه...
يه دفعه به خودم اومدم ديدم داره به من نگاه مي كنه...احتمالا“ فكر كرده بود مي خوام عذاشو ازش بدزدم...اشتباه كرده بود...مي خواستم سبكباليش رو بدزدم. چجوري ماها رومون مي شه نق بزنيم؟!؟

مي خوان همين سوراخي رو

| | Comments (0)

مي خوان همين سوراخي رو هم كه ازش نور مياد ببندن...همه جا تاريك مي شه بعدش.
مي خوان با زبون بي زبوني بهمون بگن برين گم شين خونه هاتون...
هر چيزي قيمت داره...ولي ديدن اونايي كه دوستشون دارم قيمت نداره...زندگيمه...مي رم دنبال زندگيم.

امروز بحث ناهار ما خيلي

| | Comments (0)

امروز بحث ناهار ما خيلي خركي بود! بحث ختم بود...و آداب اون تو ايران...چي خوبه چي بده...چند تا از حرفاي بچه ها رو اينجا مي نويسم :

- ...آقا اصلا“ هر چي باباي همه بيشتر بسوزه، ميگن ختمش بهتر بود...مثل اينكه اگه دهن همه رو صاف نكنن مي گن نه ،حال نداد...واقعا“ اين ديدن مرده قبل از دفنش غير از اينكه دهن همه رو صاف كنه چي داره؟!؟...

( سال هفتادو پنج، چند تا از بچه هاي شريف رو توي سفر سيل بُرد...خدا همه شون رو بيامرزه...يكي از بچه ها از اون موقع اين رو گفت...)
- ...روز اول همه مثل خر مي خنديدن...كه آه فلاني گرفتشون...كسي عمري فكر نمي كرد جدي باشه...فهميديم جديه...روز ختم من زير تابوت بودم...همين جور كه مي رفتم يه چيزي شپلاق خورد تو چشم من...اصلا“ نمي دونستم چيه...بعد ديدم خواهرشه...تمام زور دنيا رو جمع كرده بسته هاي نقل رو شليك مي كنه به سمت تابوت...داد ميزنه مباركه...وقتي تابوت رو گذاشتيم زمين از حال رفت...

-...بابا اين اواخر ختم هم شده بود بچه معروف بازي(!!!)...ختم مادر بزرگ من همه خانما آقايون چسان فيسان اومده بودن ختم پارتي مادر بزرگ بنده...بعد از ختم هم دم در وايساده بودن بگو و بخند و منم هارت هارت...يهو ديدم يكي مي زنه رو شونه ام...بابام بود...مي گفت باباجون، فكر كنم مادر بزرگت فوت كرده...يه كم آروم تر...

-...با همه بچه ها رفته بوديم ختم علي...برگشتن تو اتوبوس همه چِت چِت چِت بودن...همه نزديك بودن بتركن تو خودشون...يهو سعيد برگشت به رضا گفت:
- جناب آقاي اسماعيلي...
- جانم سعيد جان...
- كي باشه نوبت شما باشه؟!؟!(!!!!)

زندگي خيلي كوتاه تر از اونيه كه فكر مي كنيم...سعي مي كنم در تك تك لحظه ها زندگي كنم. نه بيش از حد نگران آينده باشم، نه غصه گذشته رو بخورم. خدايا شكرت.

“ ساعت يك بعد از

| | Comments (0)

ساعت يك بعد از ظهر...نزديكاي آخر ترمه..همه يه جورايي تو فكر آخر ترم هستن و پروژه و ...چند تا آدم عجيب نشستن تو آفتاب دارن حرف مي زنن...فكر كنم همه كَر باشن چون همش عربده مي زنن...
- شخلف پف شف خخلف خخرترتر..
- ترترترترترترترترتر (شايد منظورش خنده باشه) هوخ خلف تر فر شخفخفخف خللف...
(يكيشون كه ريش هم داره پا مي شه شروع مي كنه جفتك انداختن...بقيه هم همينجوري سر و صداهاي مريخي در ميارن)...
- هارت هارت هارت...قرت قرت قرت...شخپخ مخ پف كسكس...
(يكيشون ميره يه ليوان نوشابه رو براي هزارمين بار پر مي كنه مياره همه بخورن...همه از ني هم مي خورن...كثافتا...)
- ساختاخ لاف لاف پش پش قارت قارت سيكتير...پس پس كي كي كي كي كي كي كي كي...
( يكيشون مياد پاشه ميزنه نوشابه يكي رو مي ريزه رو كيف يكي ديگه...همه صداهاي مريخي در ميارن باز...)
- خرت خرت خرت خرت خرت خرت...“

قطعه بالا ترجمه عيني وبلاگ يكي از دانشجوهاي آمريكايي « علامت-سؤال-زده » دانشگاه كاليفرنياي جنوبي بود بعد از اينكه ما رو سر ناهار ديده بود و « وحشت زده » و « هراسان » خودش رو به يك كامپيوتر رسونده بود تا يكي از عجيب ترين مشاهداتش رو ثبت كنه...خاصيت اين آمريكايي ها هينه كه از همه چي « نوت » بر مي دارن...مهم نيست چي باشه...من مي گم ما هم شروع كنيم...

اين هم يك خبر داغ

| | Comments (0)

اين هم يك خبر داغ داغ از بچه هاي سواحل شرقي :‌
«...چند روز پيش يك دختر ايروني رو اينجا ديدم...اول نفهميدم ايرانيه...بعد كه فهميدم بهش گفتم :‌
- اه...تو ايروني هستي؟!؟ اصلا“ بهت نمي آد!...
- خيلي ممنون...لطف دارين(!!!!!!!!!!!)
- ؟!؟!؟؟؟!؟؟؟!؟؟!....»

بابا ما ديگه كي هستيم!؟

صبوحي : Some people see

| | Comments (0)

صبوحي :

Some people see things; and say "Why?" But I dream things that never were; and I say "Why not?" George Bernard Shaw

الان يكي از دوستام به

| | Comments (0)

الان يكي از دوستام به من گفت با خوندن اين وبلاگبخش (!) من ياد اين افتاده...خيلي قشنگ بود. من هم مي ذارمش اينجا :‌
«...وقتي نمي تونستم بشينم، ماماني كمكم كرد؛ وقتي نمي تونستم راه برم، ماماني كمكم كرد؛ وقتي نمي تونستم حرف بزنم، بهم ياد داد. وقتي من ياد گرفتم بپرم ديگه نمي تونست راه بره؛ الان من ياد گرفتم بنويسم و اون نمي تونه ببينه...من خيلي كارها مي كنم كه اون ديگه نمي تونه.
ولي من مي تونم دوستش داشته باشم، و اون هم مي تونه...»

قشنگ بود، نه؟

امروز مادربزرگ قندون رفت پيش

| | Comments (0)

امروز مادربزرگ قندون رفت پيش مادر بزرگ من. خدا همه مادر بزرگ ها رو بذاره وسط يه باغ گل، به همشون هم بگه خسته نباشين...بالاخره رسيدين.
تازه دانشگاه مي رفتم كه مامانم يك بيماري پيدا كرد كه بايد عمل مي شد، الحمدلله چيز مهمي نبود، دو سه روز بستري مي خواست بشه...مامانجون اومد خونه ما از ما نگهداري كنه...آخه مامان ما رو گذاشته بود لاي پر قو بزرگ كرده بود...من كه همين آخرا فهميدم آشپزخونه دكمه اي نداره كه خودش رو تميز كنه...بگذريم. من اون روزا فقط يك چيز تو زندگيم مهم بود...دوستام! انقدر اين مساله ارتباطات برام جدي بود كه خودم رو هم فراموش كرده بودم. اگر دوست پسر عمه هم كلاسي كلاس رقص خواهر همسايه يكي از بچه ها مي خواست بره فلان سينما، بر تمامي اولاد بشر واجب شرعي و فرعي بود كه كار و زندگي رو تعطيل كنن دنبال بليط و سانس و اينكه كي ميره دنبال كي و اين چيزا باشن. من هم كه قسم خورده بودم از فك و فاميل و آشنا بزنم وقتم رو در راه مخلوقات غريبه خيرات كنم...يك روز كه افتخار دادم وسط برنامه هاي پي در پي و فشرده اجتماعي خودم اومدم ناهار خونه (فكر كنم پول نداشتم) موقع خداحافظي با مادر بزرگم طبق معمول گفت خدا به همراهت...
ته صداش يكم لرزيد. خيلي كم...ولي من به نظرم اومد...پرسيدم مامانجون، چيزي شده؟ گفت نه مادر...برو به سلامت...اين دفعه ديگه مطمئن شدم يه چيزي شده. همونجا وايسادم...مامانجون پشتش به من بود، يك قطره اشك از چشماش افتاد...دلش گرفته بود...بهم گفت از روزي كه اومده خونمون من يك بار هم ازش نپرسيدم چيزي لازم داريم يا نه...
شما مي دونين اورست چند كيلو وزن داره؟! من فكر كنم بدونم...از آسمون افتاد رو سرم. فكر كردم خورد شم برم لاي جرز هاي قالي سريعتره يا بخار شم يرم تو هوا...تصميم گرفتم بمونم وسط شعله خجالت جزغاله شم. مامانجون اومد طرفم بغلم كرد...يا شايدم من رفتم طرفش...نميدونم. ما ها وقتي داريم دنبال خودمون مي گرديم بقيه رو نمي بينيم...گمشون مي كنيم. مطمئن بودم ديگه هيچ وقت نمي خوام برم زير اورست.
دو شب قبل از كنكور بهم دعاي ابوالفضل داد با خودم ببرم. تو بدترين لحظه هاي زندگيم هميشه فكر كردم من مي تونم...جون بعيده خدا بتونه روي مامانجون رو زمين بذاره...اگه آقايون جيب بر لس آنجلس يه كم معرفت داشتن وقتي كيفم رو بردن اون دعا رو بهم برمي گردوندن...فكر كنم فكر كردن راهنماي پروازه دادنش به FBI(!)...خيلي هم بيراه فكر نكردن...هميشه بال و پر من بوده. دعاش هنوزم پشت سرمه...اگه نبود كه من اينجا نبودم.
مامانجون، مي دونم داري من رو مي بيني؛ اميدوارم لياقت دعاهات رو داشته باشم.

You know that old trees just grow stronger, And old rivers grow wider everyday. But old people just get lonesome, Waitin' for someone to say, Hello in there, Hello.

So if you're walking down the street one day
And you spot some hollow ancient eyes
Don't turn around as if you didn't care
Or worse yet stop and stare
Just say hello in there
Say hello

به شادي روان مامانجون، و همه مادر بزرگهاي دنيا...كه برف جلوي عشقشون كثيفه...

امروز زير دوش داشتم به

| | Comments (0)

امروز زير دوش داشتم به يكي از تصميماي مهم زندگي ام فكر مي كردم . فكر كردم كه ديگه من زندگيم رو گرفتم دست خودم...تو همين فكرا بودم كه يهو زندگي ام از دستم سر خورد افتاد...لبش پريد...شانس اوردم حالا چيز ديگه اي نشد. از تصميمم منصرف شدم. من كه هنوز عرضه نگه داشتن زندگي خودم رو ندارم چجوري زندگي يكي ديگه رو بگيرم دستم؟!؟
ولي نه...تصميمم رو مي گيرم...ولي ميدونين چيه...يا زندگي خودم رو مي دم دست يكي ديگه، يا اگه مال اون رو گرفتم دستم هيچ وفت نمي برمش جاهاي نمناك و لغزنده...سعي مي كنم ازش بهتر مراقبت كنم.

نتيجه : تصميماي مهم زندگي رو نمي شه زير دوش گرفت...چون ليز مي شن.

مي گم اين Matrix يا

| | Comments (0)

مي گم اين Matrix يا مثلا“ Vanilla Sky خيلي هم بد نبودن...من از كجا بدونم كه الان واقعا“ بيدار شدم يا اينكه فقط فكر مي كنم بيدار شدم؟! اصلا“ مگه فرقي هم مي كنه؟ اگه قرار باشه از داخل هيچ فرقي نكنه، خب به من چه كه بيرون چه خبره...تا موقعي كه من ندونم همه چي الكيه اصلا“ من رو آزار نمي ده...الهي خير نبينه اين آگاهي...
خيلي وقتها ندونستن به نفعمونه...
من نمي خوام بدونم كه كي مي ميرم.
من نمي خوام بدونم كه يارو وقتي به من سلام مي كنه تو دلش واقعا“ به من چي مي گه...من نمي خوام بدونم همه دروغ مي گن...من نمي خوام بدونم...من نمي خوام بدونم تو من رو دوست نداري.

صبوحي :‌ من پري كوچك

| | Comments (0)

صبوحي :‌
من
پري كوچك غمگيني را
مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي‌نوازد، آرام، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي‌ميرد
و سحرگاه از يك بوسه بدنيا خواهد آمد

* امروز عصر سقف اتاقم

| | Comments (0)

* امروز عصر

سقف اتاقم الان سوراخ شد. بس كه بهش زُل زدم...

امروز عصر باد مي اومد... تو راه خونه چند تا بچه تو خيابون بازي مي كردن...انقدر سبك بودن كه چند تاشون روباد بُرد...خوش به حالشون. موقعي كه رسيدم خونه ديدم فضاي خونه پر از فيلهاي سرگردانه...خيلي سنگين شده بود فضا...پنجره رو وا كردم فيلا برن بيرون يه كم هوا سبك شه. يه كم بهتر شد.
پري مهربون معلوم نبود باز تو داستان كي گير افتاده بود...چون ظرفا هنوز كثيف بود معلوم بود بازم نتونسته بياد. پري هم پري هاي قديم...يادمه پري خونمون هر روز ميومد...هميشه ظرفا مون تميز مي شدن، غذامونم حاضر بود...چقدر دلم براي پري خونمون تنگ شده.
كوه كنده بودم،‌ لباسام يكم خاكي شده بود...درشون آوردم. لباس فضانورديم رو پوشيدم‌ آپولو هوا كنم. چشمام رو گذاشتم جلو كامپيوتر، John Mayer رو گذاشتم تو گوشام ، مغزم رو خاموش كردم، پاهام كمك كردن دستام برن تو آشپزخونه غذا درست كنن. صد سال گذشت. آسمون حالت تهوع داشت...مي خواست بالا بياره. بهش گفتم بي خيال شه...

تلفن زنگ زد. عزرائيل بود...مي خواست ببينه هستم بياد... حوصله اش رو نداشتم. قطع كردم گفتم خودم بهش زنگ مي زنم . فكر كنم بهش ير خورد...به ت×^م.
يه گربه اومده بود پشت پنجره ام...شش بار كشتمش...در رفت.
يه آبجو باز كردم...خالي بود.
عكس تو رو پا تختي بود. پا شد نشست رو دماغم...هر ور نگاه مي كردم تو بودي.

كامپيوترم روشن بود، خيلي روشن بود...زيادي...سرم درد گرفت...تركيد. پام گير كرد به لبه تختم، پرت شدم توش...با مغز خوردم به ته تختم.مغزم پخش شده بود... همون ته مُردم.

اي لعنت به اين عصرهاي جمعــ....نه نه ....يكشنبه.

شب و تنهايي خيلي تركيب

| | Comments (1)

شب و تنهايي خيلي تركيب خفنيه. كم كم دارم نگران مي شم. نگران آدمايي كه انقدر به تنهاييشون عادت مي كنن كه نمي تونن اجازه بدن كسي اونو ازشون بگيره...نكنه منم...نه بابا، مگه مي شه...

دو تا لينك اضافه مي

| | Comments (0)

دو تا لينك اضافه مي كنم امروز...چند روزيه كه pinkfloydish و خورشيد خانوم رو مي خونم...اولش مردد بودم كه لازمه لينك بذارم يا نه...خيلي قشنگ مي نويسن ولي در عين حال خيلي خصوصي...ولي قشنگ بودنشون چربيد...ضمن اينكه pinkfloydish خيلي خيلي موزيك هاي خوبي گوش مي ده ...زنده باد radiohead... بچه ها به محله ما خوش اومدين!

لذت هاي بزرگ براي زندگيهاي

| | Comments (0)

لذت هاي بزرگ براي زندگيهاي كوچيك :‌
در اين لحظه، يعني ساعت يك و سي و شش دقيقه و چهار ثانيه به وقت اقيانوس آرام، من يكي از بزرگترين لذت هاي زندگيم رو توي دستم گرفتم. من زندگي خيلي كوچيكي دارم، ولي توش پر از لذت هاي بزرگه...مشكل ما آدما اينه كه سايز زندگيمون با سايز لذتهامون نسبت عكس داره. هر چي زندگي ها بزرگتر مي شن، لذتها كوچيكتر مي شن...
اين لذتي كه من تو دستم گرفتم ( دروغ كه خناق نيست...اگه تو دستم بود كه تايپ نمي تونستم بكنم...حالا) يك توت فرنگي خيلي خيلي بزرگه...كه من مطمئنم لذتش از هواپيمايي كه تام كروز و نيكول كيدمن سرش دعوا داشتن خيلي بزرگتره...چرا اينجوريه؟! چرا يه سري يادشون ميره كه بستني چقدر خوشمزه اس؟! چرا آدما از يك سني به بعد با يك خودكار جديد ذوق نمي كنن؟! چرا آدما از يك سني فكر مي كنن بلند خنديدن بده؟! اصلا“ چرا قهقهه كم مي شه؟!
من كه مطمئنم لذتهاي بزرگ خيلي زيادن...ولي زندگيها كه بزرگتر مي شن، يه جايي اون لذتها توش گم مي شن...تو اين لحظه كه من نشستم، توت فرنگي من مهمتره يا بيل جديد خانم Feinstein عوضي يا وضعيت كار من يا homework فردا يا زندگي عشقيم يا حساب بانكي ام؟!؟ به خدا اين توت فرنگي خيلي مهمتره...
به قول John Lennon عزيز :‌


* Life is what happens when you're making other plans...

من چي ترينم؟! :

| | Comments (0)

من چي ترينم؟! :
خيلي از ما ها رو اگه بگيرن بچلونن تا خرتناقمون رو بريزن بيرون، مجموعه اي از عقده هاي رواني رنگ و وارنگ در سايزها و رنگهاي مختلف از شصتاد تا سوراخ بدمنون مي زنه بيرون...هر كدومشون يه موقعي تشكيل شدن و ما هم هميشه فكر كرديم يه روزي بهش رسيدگي مي كنيم...و هيچ وقت هم اون « يه روز » نيومده، اگر هم اومده ما حوصله نداشتيم...

يكي از عقده هاي خيلي معروف كه تو اعماق وجودي نود و نه و نيم درصد ما ايرانيها ( مخصوصا“) وجود داره و در بقيه جاها هم بفهمي نفهمي پيدا مي شه عقده « خود ترين كم بيني » آدماست. همه يه جورايي دوست داريم فكر كنيم بالاخره تو يك گُهي ما تهش شديم...مثلا“ :‌
يكي مي شه ته خرخوني...شب بيست و نه اسفند مي شينه براي كوئيز معارف روز نوزده فروردين خر مي زنه...
يكي مي شه ته خريت...مثلا“ تا اومد آمريكا هنوز نه به باره نه به دار، نه گرين كارت داره نه كار حسابي نه پول نه عقل...زن از ايران مي گيره...
يكي مي شه ته اعتماد به نفس...خانم(بزنم به تخته) گوشت بدنشون از سازمان گوشت كشور بيشتره بعد از اين دامن تنگا مي پوشن با تاپ استرچ...بابا بچه شب خوابش نمي بره نكنين اين كارارو...
يكي مي شه ته بدبين...از دوست دربون زن برادرش مي پرسه اين چيزايي كه داداشش بهش مي گفت راست بوده يا نه...

خلاصه هر كي به نوعي مي ره تهش مي شه. من چي؟! من آخرين باري كه بهترين شاگرد كلاس بودم فرق مرد و زن رو درست نمي دونستم...من آخرين باري كه قوي ترين آدم جمع بودم اون دفعه بود كه رفتم از معلم مهدكودكم خدا حافظي كنم...آخرين باري كه از همه موفق تر بودم، اون دفعه كه بسيج من رو گرفت من و چند تا از اين خانم هاي خيلي مودب رو انداختن تو انباري مسجد...تازه شايد هم نبودم!!!

من تو هيچ زمينه اي « ترين » نيستم...تو خيلي چيزا « تر » هستم...ولي «ترين»....هيچي...ولي مي دونين، فقط منم كه همه اين « تر » ها توش با هم جمع شدن...البته يه جورايي ماستماليه...ولي هيچ كس تو داشتن همه صفتهاي خوب و بد و عالي و كثافت من از من بالاتر نيست....من « خودم » ترينم.

مستي و راستي. يا حق.

| | Comments (1)

مستي و راستي. يا حق. آقا آبجو فقط Guinness ...همين و بس.

يادمه اولين باري كه ديدمت موهات رو گيس كرده بودي از پشت...ته گيست از پشت مقنعه ات افتاده بود بيرون...همه تو رو بهم نشون مي دادن...اون كه موهاش بيرونه...يادته؟
يادمه اولين باري كه باهات حرف زدم تازه امتحان رياضي يك داده بوديم...تمام همت دنبا رو جمع كردم تا تو صف ميني بوس ازت بپرسم : شما چطور دادين....يادته؟
يادمه اولين باري كه پيشت نشستم يارو بسيجيه بهمون گير داد...تا سر اوين نذاشت تو پياده شي...بعد به شرطي كه من باهاش برم تو رو ول كرد...يادته؟
يادمه اولين باري كه نصفه شب بهم زنگ زدي گفتي دلت درد مي كنه...گفتي اگه با من حرف بزني يادت مي ره...يادته؟
يادمه اولين باري كه اومدي خونمون قشنگترين لباس پشمي دنيا رو پوشيده بودي...زرد و سزخ و سبز و آبي...همه قشنگيهاي دنيا رو من توش ديدم...يادته؟
يادمه با هم تصديق گرفتيم...گفتم بيا خونه ما جشن بگيريم...انقدر برف اومد كه آژانس نمي اومد خونه ما...مامانت گفت بايد بري...من پياده باهات اومدم...از در خونتون تا خونه خالم پياده رفتم و شب اونجا موندم...چقدر سرد بود...من چقدر گرم بودم...يادته؟
يادمه ار من پرسيدي نمي دوني چيكار كني...مي گفتي با يكي يه رابطه داري كه نمي خواي از دست بدي...و اگر بري جلوتر مي ترسي از دستش بدي...بهت گفتم بايد بري جلو...بهت گفتم اگه بخواد با جلو رفتن خراب شه همون بهتر كه خراب شه...يادته؟
يادمه وقتي سفرت جور نشد مستقيم اومدي پيش من...نيم ساعت جلوي من گريه كردي تا من ذره ذره وجودم رو بريزم رو هم ودلم رو بزنم به دريا و بغلت كنم...از حرارت ذوب شديم...يادته؟
يادمه توي تابستون همه مي دونستن من و تو با هم دوست شديم، غير از من و خودت...يادته؟

يادمه يك روز صبح به من گفتي ديگه نمي توني...گفتي نمي توني بگي چرا...گفتي خداحافظ...يادته؟
يادمه فرداش من از صبح تا شب تو راه پله خونتون گريه كردم...چون من رو تو راه نمي دادي...همسايه تون برام ناهار آورد...يادته؟

يادمه وقتي با ماشينت از بغل من رد مي شدي گفتي بريم ناهار بخوريم...اومدي خونمون بعدش...تو بغل عروسك گمشده ام گريه كردم...يادته؟

يادمه بعد از اون همه قسمي كه برات خوردم ، بهت گفتم خسته شدم...گفتم من بايد تجربه كنم...گفتم من خيلي بچه ام...يادته؟
يادمه چيزي نگفتي...مثل اينكه من رو بهتر از خودم مي شناختي...گذاشتي برم، به سنگ بخورم...به پات بيفتم...التماست كنم...برگرد...يادته؟

يادمه رفتني شدي...گفتي كجا برم...گفتم همونجايي كه فكر مي كني بهتره...هيچي نگفتي، ولي مي خواستي من بگم برو يه جايي كه من بيام پيشت...من نگفتم...يادته؟
يادمه رفتي...يادمه با رفتنت من هم رفتم...از خودم به بيخودم...از بودنم تا نبودنم...يادمه تو هم دور بودي...هم تنها...هم ناراحت...يادته؟
يادمه باز هم من بچه شدم...گفتم اين به نشانه است...اين همون چيزيه كه ما لارم داشتيم تا مثل آدم بزرگا تمومش كنيم...يادمه خودم هم گول خودم رو خوردم...يادته؟
يادمه فهميدي...قلبت شكست...قلب دنيا شكست...دنيا شكست...من تصادف كردم...يه نشانه ديگه...يادته؟

يادمه من هم اومدم...دو روز اينجا بودي...يك روز گذشت به گريه براي برگشتنت...روز بعد به گريه براي رفتنت....يادته؟
يادمه به من گفتي تو اين مدت بزرگ شدي...خودت شدي...ديگه يه چيز جدي مي خواي...يادته؟
يادمه همه حرفاي خوب رو بهت زدم...جواهر قلبت الماس شده بود...سخت شده بود...ولي يك ذرش مونده بود...همون هم بس بود كه به من آسايش بده...اميد بده...يادته؟

يادمه دور شديم...تنها شديم...من هم كه آدم نمي شم...ضعيفم...بازم من...يادته؟
يادمه بازم تموم شد...بازم تو بودي و من بد سابقه و دروغگو...يادته؟

يادمه جلوت هيچي نداشتم...نه شرمي، نه آبرويي، نه رويي، نه حقي...يادمه بي تو خودم رو هم نداشتم...

يادمه هميشه اسمت منو شل مي كرد...يادت نيست.
يادمه هميشه بودنت بهشت بوده...يادت نيست.
يادمه با غرور بهت نگاه مي كردم...يادت نيست.
يادمه زندگيم شدي...يادت نيست.

يادته قلبت رو شكستم...يادم نيست.
يادته برات جدي نبودم...يادم نيست.
يادته باهات بازي كردم...يادم نيست.

دلم مي خواد يادم باشه كه اينا رو يادم نره.
دلم مي خواد تو هم اينا رو يادت نره.
دلم مي خواد ياد من و تو يكي بشه...بشه ياد ما...و هر كسي ما رو ميشناسه، به ياد ما به اوني كه دوستش داره بگه :‌اونا رو يادته؟ زندگي كوتاهه...بيا من و تو زودتر ما باشيم...

بابا چقدر سخته اين پروتکل

| | Comments (0)

بابا چقدر سخته اين پروتکل هاي Cache Coherence در SCI Multiprocessor Standards ...اگه فکر کردين من حتي يک اپسيلون بيشتر از شما اينايي که گفتم رو مي فهمم اشتباه کردين...به من چه که وقتي يک کپي از يک بلاک يه جاي ديگه هست چجوري مي شه توش نوشت...

اصلا من مي دونم مشکل چيه...مشکل مالتي پروسسور ها مشکل share کردنه...هر جا پاي « تقسيم کردن » در ميون باشه هميشه همه چي مشکل مي شه...به نظر من چون تقسيم کردن خيلي شعور مي خواد بهتره هر کس فقط از چيزاي خودش استفاده کنه.
تمام مشکلات من هم زماني شروع شد که سعي کردم احساساتم رو با کسي تقسيم کنم. من چون متاسفانه « مالتي پراسسينگ » ( عجب فارسيش خفن شد ) بلد نبودم فکر کدم معني share کردن اينه که آقا...بده بره...مام داديم رفت...بعد ديديم چاک عالم! معني اين کلمه تو لغت نامه بقيه خيلي فرق مي کنه...اينه که ما داديم ولي بقيه ندادن. ذلالت بد چيزيه.
اگه دست من بود به هر کي دوتا قلب مي دادم...اون وقت هر وقت يه بلايي سر يکيش مي اومد...مثلا چه مي دونم...اگه مي شکست...يا اگه يکي مي برد پشت سرشم نگاه نمي کرد...يا حتي اگه به خاطر کم آبي سنگ مي شد يکي ديگه بود بذارن سر جاش.
اگه دست من بود به همه مي گفتم آقا به خدا اين تقسيم کردن آخر عاقبت نداره. از همون اول بچسبين به هر چي دارين به مال همديگه هم نگاه نکنين...

اين کامپيوتري ها هم فکر کردن مي تونن اين مشکلات رو با اين پروتکل هاشون حل کنن...نمي دونم...شايد هم اينجوري بهتره...مثلا من از هر کي خوشم بياد براش يک پروتکل عشق و عاشقي بفرستم بگم ببين...اينه...اگه پايه اي امضا کن...بعدا هم هر وقت کسي درخواستي چيزي داشت پروتکل رو وا مي کنيم عين همون مي ريم جلو...

فکر کنم يه جاي پروتکل بايد يک خط اضافه کنم اونوقت...يه جاش بزرگ مي نويسم :
« عمل به تمامي مفاد اين پروتکل اکيدا الزامي است؛ مگر اينکه دلت چيز ديگه اي بخواد »

من برم به اين پروتکل ها برسم...

عصيان راجع به دوستش نوشته

| | Comments (0)

عصيان راجع به دوستش نوشته كه درگير يك عشق يك طرفه شده...اين فكر كنم از Berthold Brecht باشه :‌


* Schwaechen : Du hattest keine, Ich hatte eine, Ich liebte.


ترجمه :‌
* نقاط ضعف :‌ تو هيچي نداشتي، من يكي داشتم، من عاشق بودم...
اولين بار اين رو كه خوندم خيلي لوس بود به نظرم...بي مزه! ولي نميشه بهتر از اين گفت...هيچ نقطه ضعفي بدتر از عشق يك طرفه نيست ،‌ همونطور كه برعكسش هم هست؛ من Moulin Rouge رو سه بار ديدم. اين جمله هزاربار توش تكرار مي شه :‌


*"...the greatest thing you'll ever learn is to love and be loved in return..."


ترجمه : بي ترجمه...اين يكي كه سخت نبود!

من تقريبا“ به هيچي تو كتاب ديني معتقد نيستم، ولي به اينكه عشق از صفات كمال حساب مي شه معتقدم. ولي كمال عشق به دو عامل بستگي داره :
يك - كمال معشوق
دو - عشق معشوق.
عشق من به من انرژي مي ده، به من قدرت آفرينش و خلق مي ده، در من دردي ايجاد مي كنه كه عامل حركت مي شه و حركت زندگي بوجود مياره. منبع انرژي خود منم، ولي جهت اين انرژي رو محرك، يعني معشوق، تعيين مي كنه.
معشوق، با ضعف يا كمال خودش تعيين مي كنه من در چه جهتي حركت مي كنم ؛ و اينكه من تا كحا جلو برم به تداوم و دو طرفه بودن عشق بر مي گرده.
عشق به فاني محكوم به فناست، ولي حس لذتش آسونتره و ما همه كار آسونتر رو تر جيح مي ديم....ولي حداقل مي تونيم در انتخاب معشوق فاني خودمون دقت كنيم(چون اگه نكنيم - كه معمولا“ نمي كنيم - دهنمون صاف مي شه)

در نهايت، هر چي بيشتر مي گذره من بيشتر مي بينم كه عشق حتي كامل هم با شه كافي نيست. كاشكي مي شد از يكي پزسيد كه همه چي رو مي دونه...اما حيف كه « آن را كه خبر شد، خبري باز نيامد ».

امروز معلوم نيست چي خوردم انقدر فيلسوف شدم....بايد برم دكتر...فكر كنم قرصم دير شده...

ديشب رفتم تو تختم فكر

| | Comments (0)

ديشب رفتم تو تختم فكر كنم، صبح شد...مشكل من با فكر اينه كه هنوز نمي دونم من فكر مي كنم يا فكر منو...بگذريم.

الان فيلم Kissing Jessica Stein

| | Comments (0)

الان فيلم Kissing Jessica Stein رو ديدم كه البته هموني بود كه توي trailer هم نشون مي داد و خيلي چيز غير منتظرا هي نبود. فيلم رووني بود، موضوع جالبي دلشت و كلا“ من رو از $7.5 پشيمون نكرد. تازگيها از فيلمي كه به من نوعي اميد زندگي بده بيشتر از هر چيزي خوشم مياد. قديما بيشتر دنبال فيلم هاي سخت و خفن مي گشفم فقط...

از سينماهاي Laemmle خيلي خوشم مياد. همش فيلم هاي مستقل يا خارجي ، تيپ كسايي هم كه laemmle مي رن رو خيلي بيشتر مي پسدم.رنده باد استقلال.

وقتي ايران بودم فكر مي

| | Comments (0)

وقتي ايران بودم فكر مي كردم كلمه تكراري رو به خاطر كارتون رابين هود تو عيد اختراع كرده بودن. واقعا“ استفاده ديگه اي نداشت...بعد كه اومدم اينجا متوجه شدم كه نه بابا...اصلا“ اين كلمه رو دانشجوهاي آواره بلاد كفر در شرح حال خودشون كشف كردن...خلاصه طبق همين قانون ما امروز هم ناهار رو ساعت يك به وقت اقيانوس آرام در محوطه سگ پز آمريكايي ( Carls Jr ) نوش جان كرديم...البته جلسه با حداقل اعضا تشكيل شد...هفت نفر بيشتر نبوديم ( چقدر پررو هستيم!!!) من معتقدم بسياري از بحث هاي ناهار ما اگر به جايي مي رسيد ما همه رئيس جمهور مي شديم...ولي هميشه يكي خودشو گه مي كنه مي ره سر كارش بقيه هم وجدان درد مي گيرن بي خيال بحث مي شن.
موضوع امروز از غذاي آشغال و پول كم و اينترنشيپ و الطاف عمو Osama به زندگي حرفه اي ما و...شروع شد و به اين سؤال حياتي و بي پاسخ تاريخي رسيد :‌ « آقا، ما اينجا چه گُهي مي خوريم؟!؟!؟ »
من هيچي نمي گم...اول چند قطعه از سخنان گهر بار اعضاي محترم جلسه رو تا جايي كه يادمه فقط نقل قول مي كنم :
- «...آقا اصلا“‌اون روستاوند موفقي كه از اول زندگيش سر زمين باباش كار كرده و مي كنه و خواهد كرد و تمام هم و غمش محصول خوب اونسال و بردن زنش يه شهر براي خريد پارچه براي لباس سال بعده و كامپيوتر كه هيچي، تلويزيون هم نه استفاده مي كنه و نه دوست داره بكنه خوشبخت تره؟!؟ يا من بدبختي كه تا آخر عمرم جون مي كنم براي كوفت و زهر ماري كه تو اينتر نت و راديو و تلويزيون و ماهواره ديدم و دلم مي خواد و ...»

- «...سر كلاس كوانتوم نشسته بودم يهو به خودم اومدم گفتم آخه من اين تو چه غلطي مي كنم...يه مشت چيني يبسٍ خنگ و هندي بوگندو نشستن دارن هر چي يارو مي گه نشخوار مي كنن...آخه من كه اينكاره نيستم واسه چي اينجام...»

- «...ما همه قرباني عدم آزادي انتخابيم...من تو دبيرستان خيلي خنگ نبودم بعد خدا هم يك قسمت رياضي تو مغز گوزيده من گذاشته بود منم هي حل مي كردم هي حال مي كردم...بعد هم تقي و توقي زديم رفتيم شريف و بعد هم مؤسسه تحقيقات و بعد هم سربازي و بعد هم اينجاييم...هيچ وقت من فكر نكردم كه برم همون چيزي كه دلم مي خواد رو بخونم...چون اگه علوم سياسي يا جامعه شناسي مي خوندم هيچ ارزشي نداشت...»

- «..شما همه مزخرف مي گين (×شعر...كه نگن تحريف كردم)...اگه هر كدوم واقعا“ دلتون يه چيز ديگه مي خواست مي رفتين همون كارو مي كردين...شما همه حرفشو مي زنين ولي عمل نمي كنين...مجبور كه نيستين احمقا( اين هم يك چيز ديگه بود...خودتون بفهمين) ...اصلا“ همين الان ول كنين برين هر غلطي مي خواين بكنين...كي جلوتون رو گرفته...
- آخه بابا دست خودمون كه نيست...من دلم مي خواد تو اين خراب شده بمونم...
- د همين ديگه...پس ترجيح مي دي اينجا بموني ولي اون كاري رو كه مي خواي نكني...پس خفه شو ور نزن ديگه...»

- «...اگه يك survey (همه پرسي) بين ما ها راه بندازن، من مطمئنم تك تك ايراني هايي كه اومدن اينجا مخصوصا“ برق بخونن رو مي گيرن تو بخش اورژانس تيمارستان بستري مي كنن...بابا به خدا ما خيلي مريضيم..من آرزوم اينه كه تو تهران چلو كبابي بزنم(!) ولي الان دارم PhD مخابرات مي گيرم...خوب مريضم ديگه...اصلا“ ما هيچ وقت ياد نگرفتيم كه آقا جون كار درست يه چيزه..كاري كه دوست داري يه چيز ديگه است...فرق ما با اين آمريكاييهاي خنگ همينه فقط ...اينا ياد گرفتن هميشه همون كاري رو بكنن كه دوست دارن...ما چي؟! همون كاري كه ميگن درسته...همينه ما همش نق مي زنيم به هيچ خراب شده اي هم نمي رسيم...»

- «...تو كل اون جلاد خونه (منظورش شريف بود! - م.) من فقط و فقط دو تا آدم موفق ديدم...يكي اين پسره يه سال بالاي ما بود كه همه درساش با ما بود و سال سه انصراف داد رفت فقط و فقط تدريس خصوصي كرد الان هم وضعش توپه...ماشين خودشو داره خونشم خريده شنيدم با يكي از دختزاي ما هم داره ازدواج مي كنه...يكيش هم علي دايي بود كه كشيد تو فوتبال...»

...و ما باز بحث رو ول كرديم رفتيم...حالا واقعا“ ما چرا اينجاييم؟!؟

مي خواستم امروز غير از

| | Comments (0)

مي خواستم امروز غير از اوني كه نوشتم هيچي ننويسم ديگه...ولي اونوقت خودم رو نقض كرده بودم،‌ چون قرار شد فقط نور بدم...پس مي نويسم به ياد طعم گيلاسي كه زير درختاي زيتون پيدا كردم. The show must go on.

F@(K...اين از صبح تو گلوم

| | Comments (0)

F@(K...اين از صبح تو گلوم كرده بود...مجبور بودم اينجا داد بزنم...

توي اين دنيا خيلي ستاره هست. توي هر كدوم هم مسلما“ يك دنياي منحصر به همون ستاره. هر كدوم به نسبت مقدار زندگي روشون يك مقداري نور افشاني مي كنن. حتي رنگ نور هر ستاره هم با يكي ديگه فرق مي كنه. شكلاشون هم فرق مي كنه. ستاره ها مسير هاي مختلفي دارن. هر كدوم از يه جايي ميان و به يه جاي ديگه مي رن. بعضي از ستاره ها توي قسمت ها يي از مسيرشون تو راه همديگه قرار مي گيرن يا هم حركت مي كنن...نيوتن ثابت كرد كه ايكنه چقدر ستاره ها به هم نزديك شن مربوط به اينه كه چقدر جاذبه دارن...بعضي هاشون كمتر، بعضي هاشون بيشتر...ستاره هايي كه به هم نزديك مي شن از نور همديگه استفاده مي كنن...
ستاره ها تو دنياهاي متفاوتشون مسائل مختلفي دارن. بعضي هاشون از « كم جرمي » و « پر جرمي » رنج مي برن. بعضي هاشون « گُم » شدن...بعضي هاشون تو مسير بدي افتادن « تنها » شدن...بعضي هاشون « آب » كم دارن و زندگي توشون مشكل شده...بعضي هاشون...بعضي هاشون وقتي مسير درست رو پيدا مي كنن و ميان توش ،‌ و تازه راه رو به يك ستاره ديگه هم نشون مي دن تا تنها راه نرن...نورشون كم مي شه، و معلوم نيست كي دوباره نوراني بشنن...

ستاره « بزرگ » اونيه كه تا موقعي كه نور داره به راهش ادامه بده...آهاي ستاره...دستت رو نمي خوام بگيرم، هُلت هم نمي دم...فقط باهات راه ميام. همين. بيا اين چند قدم رو با هم بريم...بعدش تو با ز نوراني مي شي من مي دونم. آهاي ستاره ها...فقط نور بدين...آرام آرام...اين ستاره نور مي خواد. نه « پشتيبان » مي خواد ،‌ نه « پيشاهنگ »...فقط « همراهي » كنين. همين.

در خبرها اين لينك رو

| | Comments (0)

در خبرها اين لينك رو پيدا كردم. اين قضيه عشق و عاشقي خوبيش اينه كه سه چهار بار اولش سخته...نمي دونم چرا بعضي ها انقدر جديش مي گيرن...يعني مي دونم...گشنگي نكشيدن. دلشكستگان عزيز، هيچ كس اولين نيست و آخرين هم نخواهد بود...تا بوده همين بوده...بزرگ مي شيم، بعد فكر مي كنيم ديگه حوصله نداريم...بعد خودمون توش گيريم، ولي به روي خودمون نمياريم به بقيه هم مي گيم درست مي شه...

* آقا من چون عمريه(!)

| | Comments (0)

* آقا من چون عمريه(!) كه ويلاگ باز قهار و اينكاره اي هستم(!)، گفتم بچه محل هامون هم بيان...اين هم اوليش. دم همه Trojan ها گرم. ما اينجا يك استاندارد جهاني پايه گذاري كرديم كه همه ايراني هاي جهان بايد راس ساعت يك جلوي « سگ پز » آمريكايي ها ( Carl's Jr ) حاضر بزنن و چه ناهار بخورن چه نخورن بايد در فستيوال روزانه x شعر شركت فعال داشته باشن. ماشالله همه هم با استعداد. من هميشه گفتم بهترين چيز اينجا اينه كه به « مزخرف » ماليات نمي بندن...وگرنه من و قندون و ... تا حالا نهصد و نود و نه بار ورشكست كامل شده بوديم...اين قندون اگه نبود متوسط عر عر (يك نوع خنده است ) روزانه پنجاه درصد افت مي كرد...ديروز از من شاكي بود كه چرا اينجا خودم نيستم و مثلا فحش هاي حسابي كم مي دم...چون به عقيده قندون زندگي ما ها رو فقط كلماتي كه با «ك» شروع مي شن مي تونن تو صيف كنن...گفتم رئيس، گر تو بهتر مي زني بستان بزن...اونم نامردي نكرد تا نصفه شب در office موند و ستاد و زد. دمش قيژ.

صبوحي : اي حلزون ،

| | Comments (0)

صبوحي :

اي حلزون ، از كوهستان فيجي بالا يرو؛ ولي آرام آرام.

* ديويد لينچ :‌ روزي

| | Comments (1)

* ديويد لينچ :‌
روزي روزگاري يكي از اين بچه هاي اعصاب خورد كن بود كه همش سؤالهاي بيخود مي پرسيد و همه رو كلافه كرده بود...مي گفت چرا هميشه تام دنبال جري مي دوه؟!؟ چرا زن ها مرد نيستن؟! چي مي شه اگه سن آدما اونوري رشد مي كرد؟!؟ چرا مامان من، برادر شوهر عمه ام نيست؟!؟! خلاصه طبيعتا“ هيچ كس هم جوابشو نمي داد...اين بچه هم عقده اي شد كه چرا همه مي فهمن خودش نمي فهمه...اسم اين آقا پسر « ديويد » بود.
يه همچين بچه اي مسلما“ نمي تونست تو كنكور يه دكتر مهندسي آبرومند قبول بشه...زد و آقا سينماتوگراف شد.
تا حالا شده يكي كه قبلا“ دهنتون رو صاف كرده گير شما بيفته؟! ديدين چه حالي مي ده كه حالشو بگيرين؟! آقا چشمتون روز بد نبينه...كاري كه ديويد با قربانيان Mulholland Dr كرد رو يزيد با امام حسين نكرد...ببينيد امام حسين وقتي مُرد‌،‌ميدونست كي كشتتش ،‌مي دونست چرا، مي دونست با چي ،‌ و از همه مهمتر، مي دونست كه وقتي مُرد ديگه زنده نيست و بعيده دوباره پاشه ببينه اي واي!!! تو پوست يزيد زنده شده و ...اينا همش مزاياي امام حسين بود به وضعيت من وقتي از سينما اومدم خونه...خدا شاهده تا صبح نخوابيدم...همون شب Salon.com رو كشف كردم كه اگه نبود من سكته رو زده بودم.
من لينچ رو با همون Mulholland Dr شناختم،‌يا بهتر يگم، فهميدم كه هيچي از لينچ نمي دونم. بعد برگشتم Lost Highway رو ديدم...و فهميدم كار از ريشه خرابه...آقا از پنج سالگي اينكاره بودن. من حدس مي زنم لينچ قبل از سينما « بكسر » بوده و علاقه شديدي هم به « ناك اوت » داشته...امشب هم با شهري به اسم Twin Peaks آشنا شدم تا مطمئن بشم كه اون موقع هم لينچ همينقدر بي در و پيكر فكر مي كرده.
ببينيد، اينكه فيلم پشتش فكر باشه هميشه با ارزشه. شكي نيست...ولي آقا جون ، به پير به پيغمبر هر چيزي حد داره. من مخلص پرنده كه چه عرض كنم، عقاب تخيلات حضرت لينچ هم هستم ، ولي اين عقاب ايشون مغز مگس وزن ما رو پياده كردن گذاشتن تو قوطي شوت كردن به دو متر اونورتر از آنجا كه عرب ني انداخت...نه يك بار ، نه ده بار،‌يكهزار و يكصد و بيست و سه بار...

لينچ استاد پرت و پلا كردن تكه هاي پازلهاي خودشه. تكه هاي پازل انقدر ريز ريز و دور از هم هستن كه من خيلي شك دارم خودش بتونه اين پازل رو دوباره كامل كنه...يا كلي وقت گذاشتن اكثرا“ مي تونيم تصوير كلي پازل رو ببينيم ،‌ ولي هيچ وقت و من تاكيد مي كنم هيچ وقت اين پازل تكميل نمي شه. غير از اينكه خيلي تكه ها پيدا نمي شه، خيلي تكه ها توي دستمون مونده و به جايي نمي خوره...غير از پازل جزيي هر فبلم لينچ، يك داستان خيلي بزرگتر توي سرا كارهاش به نظر من اومده كه برام خيلي جالبه. من هنوز نمي دونم در زندگي لينچ چه اتفاقي افتاده كه انقدر به آينه دنيا معتقده. به اينكه همه چيز در يك چرخه است، و روح من توي جسم هاي مختلف مي چرخه...مخصوصا“ شخصيت هاي زيادي در Mulholland Dr و Lost Highway فقط و فقط در ارتباط اين دو فيلم نقش خودشون رو نشون مي دن و نه در هر يك از اين دو اثر به تنهايي. لينچ ، مستقل از داستان ( يا هر چي كه اسمش هست!) مهارت عجيب و خارق العاده اي در خلق صحنه هاي گيرايي داره كه موي من رو به تنم سيخ مي كرد. از جمله، صحنه عشق بازي دو زن در Mulholland Dr كه به شما ثابت مي كنه محرك بودن صحنه هيچ ربطي به « به تصوير » كشيدن همه چيز نداره...فضاست كه همه چيز رو تعيين مي كنه و لينچ خداوند فضاسازيه....كارگردان منحصر به فردي است.

حرف زدن با همه خبلي

| | Comments (0)

حرف زدن با همه خبلي آسونه...با تو سخته.
شوخي كردن با همه چه آسونه...با تو سخته.
بحث كردن با همه خيلي آسونه...با تو سخته.
رفتن همه آسونه...رفتن تو خيلي سخته.
رندگي همه چيش با تو سخته....بي تو، هرگز.

از وقتي اومدم خونه يه

| | Comments (0)

از وقتي اومدم خونه يه كم فيلم ديدم...حوصله ام سر رفت...چيپس خوردم...حال نداد...اومدم يه چيزي بنويسم ،‌ نوشتنم نيومد...خوابيدم...خوابم نبرد...فهميدم چمه...تو نيستي.

آقا اگه کسي فکر کرده

| | Comments (0)

آقا اگه کسي فکر کرده کاراي بيمه و پليس بازي در ممالک پيشرفته خيلي باحال و راحته بياد با من صحبت کنه تا از اين ناداني و حماقت درش بيارم. از اونجايي که بنده خيلي خوش شانس هستم سه هفته قبل من پرروي ناشکر به نظرم رسيد يعني کي مي شه من يک ماشين آدم حسابي سوار شم...بعد ظاهرا اين فکر بنده محقر در محضر ارباب بزرگ مقبول نيفتاده و ايشون تصميم گرفتن بنده رو گوش مالي بدن. دقيقا همان روز يکي از بر و يچه هاي خنگ محل ماشين بنده رو دزديد.آخه دزد نا حسابي...اولا که زورت به بچه رسيده؟!؟ من همبنجوري هم نابودم...ثانيا آخه الاغ...تو همون خيابون کلي ماشين ترو نميز تر بود...بعد هم که آخه عوضي...وقتي در صندوق از تو باز مي شه چرا زدي قفل صندوق رو شکوندي؟!؟ ( از فردا لطفا خانم بچه ها اين لاگ رو نخونن مي خوايم فحش خواهر مادر بديم...) من خب مسلما خيلي ناراحت شدم و براي تسکين خاطر بعد از پر کردن سه هزار و هشتصد و نود و چهار تا فرم آقاي پليس رفتم Ice Age رو ديدم و به کوري چشم آقاي دزد دو ساعت از خنده اشک ريخنم.
دلم خوش بود که Insurance دارم و اينجا مملکت حسابيه و ما هم که براي خريد ماشين عتيقه خودمون از طريق بانک عزيز USC اقدام کرده بوديم و بنا به توفيق اجباري بيمه کامل داريم و ... خلاصه...ما فکر کرديم تقي به نوقي خورد و ما يک ماشين ديگه مي خريم و ...
آقا اينحا هر چي نداره پليس زياد داره...فردا صبح ماشين بنده توسط LAPD پيدا شد . خب بد هم نبود...بيچاره دزدش خيلي خنگ بوده و داشته با همون پلاک ماشين تو مرکز شهر قر مي داده. آقاي دزد کلي هم ضرر زده بود...بجاي دزدي زده بود در و ديوار ماشين رو خورد کرده بود و آينه ها و ...کلي هم آشغال پفک ريخته بود کف ماشين...خب دزدا هم دل دارن.
بعد از اينکه من تازه معني اصطلاح deductible رو فهميدم و متوجه شدم که طبق قانون « من هميشه ضرر مي کنم» پانصد دلار ناقابل از جيب بدم و سيصد و سي و سه بار پشت خط LAPD وايسادم که report در خواست کنم و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه بار پشت خط شرکت بيمه وايسادم تا مطمئن بشم به هيچ وجه نمي شه سرشون رو گول مالي کرد بالاخره ماشين عزيز راهي تعميرگاه شد تا چک بيمه بياد و ...
نکته با مزه اين بود که منشي هاي عزيز LAPD هر روز وقت مي ذاشتن از بخشهاي جور وا جور به من زنگ مي زدن بگن مژده بده که ماشينت پيدا شده...من هم اصلا به روي خودم نمي اوردم که ماشين عزيزم جلوي در خونمه احمق...خب آمريکايي ها خنگن ديگه ...همين خنگيشون باعث شده هميشه طبق دستور پيش برن و پيشرفت کنن...
حالا امروز ديگه ختم ماجرا بود. بنده يک ابلاغيه(Notice of Hearing) دريافت کردم از دادگاه جوانان و باور کنيد تمام سواد انگليسي جهان و سابقه تدريس ترجمه و تدريس رو جمع کردم و بعد از ۱.۶۵۷۵e+۵ بار خوندن متن يک صفحه اي نامه فهميدم يک نوجوان ناکام و خنگ و دست و پا چلفتي رو به جرم اهانت به جامعه دزدان حزفه اي با دزدي بيخود و بي جهت و احمقانه و بچگانه و لوس و بي معني و خرکي و سر سيري و شنيع و غير اخلاقي (!) ماشين بنده گرفتن و من بايد طبق مفاد WIC707 و WIC706 و ...عمل کنم و حقوق خودم رو بدونم...آقا ماشين ما رو درست کنين از اين به بعد هم اگه لازم داشتين به خودم بگين ما که بخيل نيستيم...
نتايج اخلاقي اين داستان :‌
- Ice Age خيلي فيلم خوبيه...
- بيمه ها هميشه پدر سوختن...
- اينجا حتي دزدا هم خيلي خنگن...
- از همه مهمتر...آرزو بر جوانان عيب هست...همش از اينجه شروع شد که من فکر کردم چي مي شد ما يک ما شين حسابي داشتيم و ...

خدايا شکرت...براي همه چيزايي که دارم.

* من نميدونم سختي كشيدن

| | Comments (0)

* من نميدونم سختي كشيدن بالاخره خوبه يا بده...اينكه جر بخوره آدم بالاخره جايي به دردش مي خوره؟!؟ بهتره بخوره وگرنه من بدجوري مي سوزم .

توجه توجه...اين خداترين چيزيه كه

| | Comments (0)

توجه توجه...اين خداترين چيزيه كه من روي وب ديدم تا حالا...الان عصيان بهم نشون داد. همه ببينين حال كنين.

امشب دو تا فيلم ديدم.

| | Comments (0)

امشب دو تا فيلم ديدم.
كارگردان فقيد سينما، جناب مستطاب Quentin Tarantino ، كه من خدمتشون جدا“ ارادت دارم ،‌ در كارهاي سينمايي خودش واقعا“‌موزيك رو خيلي تحويل گرفتن...بسياري از صحنه هاي فيلم هاش بدون موزيك معني نميده...يعني اصلا“ نصف كار رو موزيك مي كنه...و به همين علت يك مجموعه از آهنگهاش رو به همراه چند تا از مصاحبه هاش CD كرد و چند سال پيش در داد!!! در همون اولين مصاحبه قبل از آهنگ Miserlou از Pulp Fiction جناب كارگردان يك نكته جالب رو در مورد اهميت آهنگي كه فيلم باهاش شروع مي شه مي گه : در خيلي از فيلم ها،‌اين صحنه نقش بسيار تعيين كننده اي در ادامه فيلم داره و كلا“ مي تونه باعث بشه كه تماشاگر بدبخت فلك زده يك پيش نظري نسبت به فيلمي كه نديده پيدا كنه...
در فيلم جديد خانم Sandra Bullock كه از جمعه قراره بياد و من امروز prescreening ( اين هم خودش يك دنيا حرف داره) اون رو ديدم ، كارگردان اين مساله رو خوب فهميده و صحنه اول به شما يك هيجان خيلي دل انگيز و بهاري مي ده كه به به، بالاخره بعد از سالها يك thriller به درد بخور ديگه مي بينيم!Murder By Numbers اسم خيلي تحريك كننده اي هم داشت...و باور كنيد ، غير از اسم و صحنه شروع هيچ چيز به درد بخوري نداشت...اگه من براي اين فيلم بليت خريده بودم حتما“ امشب خودكشي مي كردم.
براي ترميم جاي زخم فيلم فوق و همچنين دست و دلبازي آقاي چيني صاحب بي خود ترين ويدئو كلوب دنيا كه اتفاقا“ دقيقا“ دم در خونه ماست، من دو تا فيلم جديد الورود(!) برداشتم و يك فيلم قديمي هم مجاني گرفتم...حالا به روي خودم نمي آرم كه اگه فردا همه رو پس ندم اضافه بايد پول بدم...بگذريم. فيلمي كه نتونسته بودم تو سينما برم ولي خيلي مي خواستم ببينم The Man Who Wasn't There بود...فيلم سياه سفيده و الحق عجب فضاهاي بي نظيري داره...تو اين دنياي رنگ وارنگ خيلي حال داد. كلا“ من رو ياد كارهاي اسكورسيزي مثل Bringing out the dead انداخت. يكي هم شيبه Dead man walking و Leaving Las Vegasبود آخرش...خلاصه من كه خوشم اومد...اگه شما هم از اينا خوشتون مي آد ببينينش...

ساعت شش بعدازظهر به وقت

| | Comments (0)

ساعت شش بعدازظهر به وقت اقيانوس آرام...
- سلام.
- سلام چطوري؟
- چه خبر؟
- هيچي...تو چه خبر؟
- چه عجب!!! زنگ مي زني!!
- وا...من که مرتب مي زنم
- خب حالا چي شده؟!
- هيچي بابا زنگ زدم حرف بزنيم...
- راجع به چي؟!
- خودمون...چيکار مي خوايم بکنيم...
- اه...گير داديا...تو هيچ وقت خودت برنامه هات معلوم نيست...اصلا خودت مي دوني چي مي خواي؟
- ببين...تو الان حوصله من رو نداري ..من قطع مي کنم...اگه دلت خواست خودت زنگ بزن...

ساعت دو بامداد به وقت اقيانوس آرام...
- سلام...
- { خيلي خواب آلود} hello...
- سلا م بابا منم...
- ها...تويي...سلام...چطوري؟
- مرسي...
- ...
- الو...
- الو يگو عزيزم ...چه خبر...
- هيچي...دلم برات تنگ شده بود...
- ها؟..
- خيلي دلم مي خواست...مي دوني شبا خيلي به اين فکر مي کنم چي مي شد...
- { صداي نفسهاي خيلي منظم...}...
- الو؟!؟
- ...
- الو ...مي شنوي؟
- { نفسها آروم تر مي شن‌}..
- {تق}.

هواي اين همسايه بالايي ما

| | Comments (0)

هواي اين همسايه بالايي ما رو داشته باشين . من که خدمت آثارشون خيلي ارادت دارم.

عنقريب از دانشگاه اخراج مي

| | Comments (0)

عنقريب از دانشگاه اخراج مي شم. همش درگير اين قرطي بازيها شدم...وبلاگ رو مي گم. اصولا من جنبه شو ندارم. کرم يه چيزي که بيفته در تنبان مبارک تا سرم به تخته سنگ نخوره ولکن نيستم.

در زمينه اينکه چقدر بايد درس خوند و کار کرد و چقدر بايد بازيگوشي کرد خيلي حرفا زده شده. پدر عزيز هم با من هميشه سر اين مساله مشکل داشت. الا ن اتفاقا سر ناهار از چند تا از بچه ها پرسيدم در بيست و چهار ساعت در کل چند ساعت مفيد( کار يا درس) هستن و ظاهرا متوسط حدود شش تا هشت ساعته. من خودم هميشه غير خطي بودم ...من هميشه بين دو انتها زيگ زاگ مي زنم. يک مدت درس و کار تعطيله و بنده از هفت دولت آزاد واسه خودم تو سينما و کتاب و وب غرق مي شم...بعد يک روز مي بينيم که اي بابا...چهار روز ديگه فلان paper بايد آماده باشه...يا فلان درس midterm داره...بعد چند روز جر مي خورم يعد دوباره درست مي شه...فرق اينجا با ايران اين شده که چون نون شب رو حضرت advisor لطف مي کنن هر غلطي مي کنم هواي ايشون رو بايد داشته باشم...وگرنه خيلي اتفاقاي بدي مي افته ...تو مايه هاي گالا گالا تا مرگ...

چيزه...يعني اممم....گند زدم. اين آقاي

| | Comments (0)

چيزه...يعني اممم....گند زدم. اين آقاي وحيد خاني که ما همينجوري زديم تو کارش ظاهرا» مفقودالاثر تشريف دارن...خيلي خنگم که زودتر نفهميدم...همين...عوضي اشتباهي شد.

الان ديدم لبنك من توي

| | Comments (0)

الان ديدم لبنك من توي يك جايي هست كه اصلا“ نمي دونم چرا اونجاست!!! من هنوز افتخار حضور در ليست رئيس رو ندارم...ولي تو اين صفحه به من لينك هست!!!!! خيلي خوشحال شدم...ممنونم آقاي اكسير!!!

بزاي خيلي ها حتما“ مسخره

| | Comments (0)

بزاي خيلي ها حتما“ مسخره است كه من امروز براي اولين بار وبلاگ جناب آقاي وحيد خان قرمز خط رو خوندم. فكر كنم خيلي وقته كه ايشون در اين عرصه فعال هستن. به هر حال دستشون درد نكنه...اگه چهار تا آدم مثل ايشون نبود حرف حساب بزنه و همه مثل من بودن معلوم نبود وبلاگ نويسي به كجا برسه...

در مورد سياست حرف زدن بهترين مثال « سهل و ممتنع » هست كه من تا حالا ديدم. يادم نميره زمان انتخابات مجلس ؛ من احساس مي كردم در سياسي ترين مملكت جهان زندگي مي كنم. بقال محله هر يك كيلو سبزي رو با پنج كيلو فحش به جناح مخالف و دو سه كيلو قربون صدقه براي جناح موافق مي فروخت. راننده هاي تاكسي هاي «آزادي تجريش» شده بودن راننده هاي « آزادي بيان »(!) بر خلاف هميشه خيلي آروم مي رفتن...چون دلشون نمي خواست قبل از پايان سخنراني هاي گهر بارشون در مورد انتخابات به مقصد برسن...خيلي باحال بود! واقعا“ اون حرفا لاگ گرفتن داشت! ماشالله همه مطلع، همه متفكر، همه آگاه...يادمه هنري كيسينجر و دكتر صادق زيبا كلام ديگه حرفي براي گفتن نداشتن، چون همه حرفا ديگه زده شده بود.

حالا وحيد خان چه ربطي به اينا داشت؟! وحيد هم همين چيزي كه من گفتم به نظرش اومده بود...اينكه تو ايران كسي راجع به سياست و خواست مردم و ... داد سخن بده يه چيزه (كه البته اون هم از طرف بعضيها خيلي حرص مي ده) ولي يك چيزي هست كه قشنگ مثل پُتك روي اعصاب من مي كوبه...
جناب آقاي پولدار زاده كه به لطف پدر بزرگوار سالهايي است كه از مزاياي يك « كارت سبز‌ » برخوردار شدن و يا حتي پاسپورتشون خوشرنگ شده‌ و بزرگترين مشكل زندگي شون تهيه غذاهاي « ارگانيك » به جاي « آشغالهاي » موجود در سوپر ماركتهاي معموليه ، خيلي آدم با كلاس و فهميده اي هستن. ايشون در يكي از بهترين دانشگاه ها مدرك گرفتن و با تلاش و پشتكار تونستن از مزاياي « شهروند آمريكايي » بودن استفاده كنن و باز هم با سختي و مشقت دلارهاي آقاي پدر عزيز رو نوش جان بفرماين.
من شخصا“ تا اينجا هيچ مشكلي با ايشون ندارم. خيلي هم مخلصم...معتقد هم هستم كه پولداري از صفات بسيار مطبوع براي اطرافيان آدمي مثل منه...وگرنه من تا صد سال ديگه هم نمي فهميدم بهترين « سوشي بار» كجاس...اما...اين جناب آقاي دلاروندِ اصلِ لس آنجلسي چون خيلي با شعورن، سي و شش تا تلويزيون دارن و چهار صد و سي تا راديو و اخيرا“ هم پيشرفت كردن هفتادو هشت تا هم كامپيوتر خريدن كه با « ديش» به اينترنت وصل هستن كه دخترشون بتونن با فاميل عزيز از طريق «ايميل» ارتباط داشته باشن ( توجه كنيد كه بدون اون تجهيزات امكان نداشت...) و خب اينجا هم كه الحمدلله بر و بچه هاي هموطن تو هر سوراخي يك انگشتي كردن و ما از تهران بيشتر كانال فارسي داريم...خلاصه تركيب همه اين مسائل باعث رشد فكري و مطلع شدن دوست عزيزمون از وقايع روزمره در «وطن عزيز» شده...حالا واي به حال اون بدبختايي كه از دهنشون در بره يك چيزي راجع به سياست بپرونن...ديگه وظيفه انساني و شرعي و فرعي رفيقمون ايشون رو مجبور مي كنه كه با افاضات خودشون همه رو مستفيض كنن و از جهل مركب درشون بيارن. ايشون هم با طبع والايي كه دارن آقاي گودرزي رو به عقد موقت شقايق خانم در ميارن و با توجه به اخبار دقيقي كه رسانه هاي لس آنجلسي در اختيارشون گذاشتن به اين نتيجه مي رسن كه مردم با اينكه خودشون نمي فهمن خيلي بدبختن، همه بيچاره شدن، زندگي در ايران وجود نداره، دولت بايد عوض شه و ايشون هم چمدوناشون دم دره كه به محض اينكه دولت عوض شد برن چشماشون رو بمالن به خاك وطن...من و امثال من هم در عجب اينكه ما چرا انقدر خنگ بوديم كه تو ايران فكر مي كرديم داريم زندگي مي كنيم...تازه متوكه مي شيم كه shit (چون اگه بگم « اه » بي كلاسيه ) اون موقعهايي كه فكر مي كرديم بهترين لحظات زندگيمونه فقط « فكر» مي كرديم كه داره خوش مي گذره...واي اين آقا چقدر خوب مي فهمن...

دوستان عزيز من كه مدتي است به قسمت خوش آب و هوا تري پناه آوردين...به هر دليلي اومدين خوب كردين! اين يك تغيير بزرگه كه مي شه خيلي ازش استفاده كرد...اما...مني كه مدتي نيست اومدم به خودم حق نميدم راجع به چبزايي كه الان اتفاق مي افته نطر قطعي بدم...مني كه صبح تا صبح LA Times مي خونم و خبرهاي ايران رو از جاهايي مثل گويا و IrNavigate و سايت هاي روزنامه ها مي خونم، هيچ خبر واقعي از اوضاع ندارم. اون راننده تاكسي بي سوادي(توهين نشه...يكي شون رو مي گم!) كه مي شينه فحش رو مي كشه به زمين و زمان، از من بيشتر حق داره...چرا؟ چون اون تو همون جامعه است...اصلا“ جامعه مال اونه...نه مني كه ول كردم اومدم اينجا شير كاكائو بخورم و آب آناناس ...خواهش مي كنم در حد خودتون حرف بزنين...خيلي ور زدم...دلم پر بود از اين يكي!!!

يك چيزي كه توجه من

| | Comments (0)

يك چيزي كه توجه من رو جلب كرده، اين لينك هايي هست كه تو وبلاگ ها مي بينم. من خودم وقتي يك جايي رو مرتب مي خونم به دو دليل لينكش رو مي ذارم :
1 - شايد كسي كه وبلاگ من رو درست داشته اين يكي رو هم دوست داشته باشه
2 - حوصله تايپ ندارم هر دفعه!!!

خيلي ها هيچ لينكي به جايي ندادن توي وبلاگشون...احتمالا“ حوصله شو ندارن...كه كسي بگه چرا گذاشتي يا بعدا“ چرا برداشتي...من ميگم اين كه چه لينكايي تو صفحه ات بذاري هم يك قسمتي از تو رو نشون مي ده...اينكه هيچي نذاري يعني يا چيزي براي دونستن نيست يا نمي خواي با بقيه تقسيمش كني. من مي خوام همه خودم رو با همه تقسيم كنم.

الان وبلاگ ندا رو خوندم.

| | Comments (0)

الان وبلاگ ندا رو خوندم. ننوشته اسم اين فيلم هنديه چي بوده، فكر كنم « آتش‌» رو مي گه. من در همين زمينه يك چند تا كار قشنگ معرفي كنم. خيلي جالبه كه همين الان Kissing Jessica Stein داره نمايش داده مي شه !
اگر كسي از The Wall خوشش اومده ، ممكنه از Hedwig and the Angry Inch هم خوشش بياد. من توصيه مي كنم همه حداقل آهنگ Origin of Love رو از Audiogalaxy بگيرين و با متنش گوش بدين...زيباست.

در مورد وبلاگ هم حرف

| | Comments (1)

در مورد وبلاگ هم حرف زياده...اين آقاي نيما خان پنداري هم يك چيزي نوشته كه گويا هم يادمه بهش لينك داده بود..من هم مي خوام يك چيزي بگم...وبلاگ نويسان جهان به دو دسته تقصيم مي شوند :‌
- دسته اول - اين رو بعد از دسته دوم تعريف مي كنم.
- دسته دوم - اينا كسايي هستن كه قبلا“ تو هر سوراخي يك مزخرفي مي نوشتن...بعد به چند دليل تصميم گرفتن به اين قرطي بازيها تن در بدن :‌
يك - همه خودكار ها در مواقع حساس خشك مي شن.
دو - كاغذپاره ها شعورشون نمي رسه كه سر جاشون بمونن...هي ميرن زير همديگه...
سه - كسي نمي تونه (حداقل هنوز) وبلاگ رو پاره كنه...
چهار - آدم نمي تونه بگه يك چيزي رو ننوشته، ولي اگه لازم شد مي تونه بگه اه! ويروس پدرسگ! يا مثلا“ من بگم چون وبلاگم ميليون ميليون خواننده داره يكي هكش كرده و ...
پنج - ...
براي اين دسته از دوستان وبلاگ نويس كامپيوتر سرجهازي اين دنياي هچلهفت جديده. روزي سيزده بار تصميم مي گيرن كه بابا ما نخوايم كامپيوتري بنويسيم بايد كي و ببينيم؟!؟ اين دسته مخصوصا“ عداوت خاصي با تبار بيل گيتس و دار و دستش دارن. اين فرقه ، چون تعداد خوانندگان اثرات قبليشون بين صفر تا چهارونيم بوده ، از ديدن شاخص پنج در نمودارهاي stats4all شديدا“ رم مي كنن و با ديدن عدد دو رقمي در معرض خطر« پكيدن » قرار مي گيرن ..
حالا بر ميگرديم به دسته اول! دسته اول كساني هستد كه استعداد هنريشون در راه ارضاء عقده هاي « خود-توجه-كم-بيني »بجا مانده از دوران كودكي بدجور شكوفا شده همبنجوري اچتمل(!) بلغور مي كنن. اسم وبلاگ اين گونه افراد رو مي تونين پشت دستمال هاي دستشويي هاي عمومي هم پيدا كنين و زير اون اسم هم نوشته كه اگر روزي ده بار يا بيشتر اون صفحه كلبك كنيد شانس بردن يك بوئينگ 747 يا يك تي شرت مجاني و يا يك شانس براي صحبت با صاحب اون وبلاگ بهتون داده مي شه...
در اين كه ما همه مي نويسيم كه ديگران ( يا خودمون....بعدا“) بخونن شكي نيست؛ ولي در اينكه تعداد خواننده ها چقدر در انگيزه آدم براي نوشتن تاثير داره بر مي گرده به نويسنده.

فراموش نكنيم كه به لطف آقاي لطفي زاده، ما مجبور نيستيم با قوانين يك دنياي ديجيتال زندگي كنيم. در زمينه اين بحث من هم همينطوره...من يه جايي اون وسطام...اصلا“ از قديم گفتن خيرالامور، اوسطهما..(درست گفتم؟!؟)...

در مورد اين دنياي جديدي

| | Comments (0)

در مورد اين دنياي جديدي که توش وارد شدم حرف براي گفتن زياده...نميشه همه رو با هم گفت. الان يه کم خسته شدم از زندگي واقعي...اومدم يکم مجازي(virtual) حال کنم...

من اصولاّ تو زمينه بد قدم بودن يد طولايي دارم. ۲۵۰۰ سال آزگار مملکت ما معروف بوده به سرزمين خوشگذروني و با حالي و ... ما که اومديم آقا باباها و خانوم مامانا که کيف دنيا رو کرده بودن ايراني بازيشون گل کرد گفتن چه معني داره به همه اينقدر خوش بگذره... شروع کردن دعوا و بزن بزن و گنده گوزي که چه ميدونم آزادي و حق و حقوق و استقلال و پرسپوليس و اين صحبتا...هيچي ديگه...ما مونديم و کميته و بسيج و انصار و چماق و ...

آقا گذشت و گذشت و گذشت يک روز پا شديم ديديم اه چه باحال! دانشگاه قبول شديم...اونم چي؟ برق شريف!!! اوففففففف!!! شانس که نيست که....از سال ما شريف نه به يکي دوتا....به صدو چهل نفر پذيرش داده بود...هيچي ديگه تو سر سگ مي زدي شريفي در ميومد اونم فقط برق!!!!

بازم گذشت گذشت گذشت ديديم اي بابا! جينگله دوپس هم ويزا داريم ، هم يه پذيرش، هم کلي آرزو و اميد...دو تا چيزم نداريم :‌پول و عقل حسابي...که اتفاقاّّ جفتش مايه دردسره و ما هم فارغ از هفت دولت اومديم يکي دو متر اونورتر از همونجايي که آقاي عرب ني انداخته بود. من در 01/01/01 بدون اينكه هيچ نسبتي يا حضرت آدم داشته باشم وارد يك دنياي جديد شدم،

آقا ما نرسيده همه در و ديوار زدن تو سر ما که بله....پرزيدنت يا عقل داره يا شرافت، قبلي چون با شرافت هيچ نسبتي نداشته خيلي باحال و توپ بوده، حالا به ما كه رسيده آقاي بوش خيلي شرافتمندانه كثافت زدن به اقتصاد مملكت. حالا اونقدرها هم وضع بد نبود، براي همين هم بعد از هفت ماه و يارده روز ( به نيت نصف چهارده معصوم و يازده نفر از اصحاب گمنام ) جناب آقاي بن لادن پس از ديدن فيلم Armageddon از طريق ماهواره ديجيتال غار مجللشون دچار بدآموزي و تهاجم فرهنگي شدن و تصميم گرفتن صحنه هاي فيلم رو باز سازي كنن. خلاصه ما مونديم و پاسپورت ايراني و يك اقتصاد زوار در رفته...حيف كه من ايران بزرگ شدم، وگرنه منم مي فهميدم چقدر مملكت بدبخت شده...

در لحظه... الان بنده در

| | Comments (0)

در لحظه...

الان بنده در سايت KOH در دانشگاه کاليفرنياي جنوبي نشستم و يک کشف مهم در زندگي کردم...لازم نيست حتما فارسي نصب کرد تا بشه فارسي نوشت و خلاصه اينکه تا حالا فقط تو خونه وقتم به « وبلاگيدن» مي گذشت حالا ديگه اينجا هم درس و مشق و کار تعطيل... من استعداد خيلي عجيبي در دودره بازي دارم...فکر کنم پاش بيفته خودم رو هم دودره کنم...

شب بيدار موندن يك حال

| | Comments (0)

شب بيدار موندن يك حال و حواي خاصي داره. يادمه اولين دوست دخترم عقيده داشت فقط نيمه شب به بعد ميشه ابراز عشق كرد...بيخود نبود دوستي مون به هم خورد. عشق ساعتي به چه درد مي خوره؟!
در مزاياي شب خيلي مي شه حرف زد :‌شب ساكته،‌شب پر از سايه است، شب خنكه، و شب ابهت داره. هيچ كس از روز نمي ترسه...ولي ميشه از شب ترسيد.
شب ميشه عاشق شد. شب ميشه فكر كرد. شب ميشه مُرد! شب ميشه تنها بود...و بعضي وقتا هم تنها نبود!!! شب ميشه فيلم ديد. شب ميشه چت كرد و يا نه....وبلاگ خوند....ولي حيف...حيف كه ما اكثرا“ شب مي خوايبم...دلم مي خواست نمي خوابيدم و توي شب زندگي مي كردم...

ديروز توي فرم ماليات و

| | Comments (0)

ديروز توي فرم ماليات و Cadence و مقدار زيادي Pagemaker سانسور شد. يك روزهايي اصلا“ معلوم نيست واسه چي ميان...ولي خوبيش اينه كه همه روزها مي گذرن...اين هم از اين هفته...دوشنبه كه بره ديگه تمومه...بقول بابام كمر هفته شكست!!!

من يك عادت بدي كه دارم اينه كه فقط به اندازه كافي وقت براي كارام مي ذارم...فقط اونقدر كه خيلي بد نشه...من اصلا“ اينكاره نه بودم نه هستم...من كاري رو كه دوست ندارم جون به جونم كنن نمي تونم انجام بدم. تا ده دقيقه پيش كه كار مي كردم از خواب داشتم مي مردم...حالا دارم عين آدماي الاف(!) از هذيان هام لاگ مي گيرم...

دوست دارم پولدار شم. همين.

يكي ازز فرقهاي اساسي اينجا

| | Comments (0)

يكي ازز فرقهاي اساسي اينجا با ايران اينه كه هر چقدر اونجا شنبه مزخرف بود اينجا دوشنيه مزخرفه...اصولا“ اينجا چون همه چي پيشرفت كرده، اول هفته هم از شنبه به دوشنبه پيشروي كرده...من فكر كنم ايده اين بوده كه چون شنبه خيلي بده تصميم گرفتن شنبه رو تعطيل كنن از يكشنبه شروع كنن...ولي بعد ديدن يكشنبه هم خيلي بد شده، يعد گفتن خب كاري نداره، اون رو هم تعطيل مي كنيم از دوشنبه شروع مي كنيم...اصلا“ دمكراسي يعني همين...حالا فكر كنم يه چند سال ديگه اين دوشنبه هم تعطيل شه از سه شنبه شروع كنن...

ما ايراني ها تو اين زمينه خيلي مشكل داريم...آقايون، خانمها...جون هر كي دوست دارين ، اگه از چيزي خوشتون نمياد، عوضش كنين...نق نزنين. انتقاد خيلي خوبه ولي راه حل بدين...ما همه استعداد عجيبي داريم كه بشينيم دور گود داد بزنيم :‌ لـــنگش كـــــن!!! و واي به حال اون بدبختي كه تو گود نشسته...

* دلم براش خيلي تنگ

| | Comments (0)

* دلم براش خيلي تنگ شده...براي خنده هاش، عصباني شدنش، ايراد گرفتنش، عشقش، حرفاش...براي شبهايي كه منتظر مي موند من بيام خونه بعد بخوابه، براي نگراني هاش، كه خيلي هاش هم بي مورد بود، براي وقتايي كه دلش مي خواست من يك جور ديگه مي بودم، و من نبودم، و هيچي نمي گفت...براي تلاش خستگي ناپذيرش براي لذتبخش كردن خونه...هيچ كس حتي نزديك جاش رو هم نميگيره، مادرم رو ميگم...

اين آخر هفته هيچي درس

| | Comments (0)

اين آخر هفته هيچي درس نخوندم ولي كلي شر و ور گفتم. دوست دارم شر و ور گفتن رو.
شاد بودن هنر است،‌ شاد كردن هنري بالاتر؛
ليك هرگز نپسنديم به خويش ، كه چو يك شكلك خندان شب و روز، بي جهت خوشدل و خندان باشيم...
بي غمي عيب بزرگي است كه دور از ما باد.

* بدون شرح حالت يك

| | Comments (0)

* بدون شرح
حالت يك
- سلام
- سلام! خوبي؟
- چه خبر؟
- هفته بعد چيكاره اي؟
- چطور مگه؟
- من تصميم گرفتم بيام پيشت. حرفامونو بزنيم...ببينيم مي خوايم چيكار كنيم...
- تو فكر كردي من چي ام؟
- منظورت چيه؟
- تو نمي توني اينجوري براي زندگي من تصميم بگيري...يعني چي كه هر وقت تو مي خواي همه چي تموم مي شه و هر وقت تو مي خواي باز همديگه رو مي بينيم...همش تو تو تو...پس من چي؟ من كي تصميم مي گيرم؟؟
- عزيز من...معلومه كه اگه تو دلت نخواد من نميام...من فكر كردم لازمه همديگه رو ببينيم...من فكر كردم حضوري بهتر حرف مي زنيم...
- هميشه هميني...همش خودت...خيلي خودخواهي...
- ...

حالت دو
- سلام
- سلام! خوبي؟
- چه خبر؟
- هيچي...سلامتي. تو چطوري؟
- راستي برنامت چي شد؟ نمياي اينجا؟
- بستگي به تو داره...اگه تو بخواي...
- هم...(خنده هاي ريز ريز) پس نمي خواي بياي...
- يعني چي؟
- من تو رو مي شناسم...تو اگه بخواي بياي به من كاري نداري...خودت مياي...حتما“ نمي خواي بياي...
- اي بابا...به خدا من فقط مي خوام حرف من نباشه...مي خوام نظر تو مهم باشه...
- بهانه نيار...من تو رو نشناسم...توجيه نكن...
- ...
دنيا خيلي جاي بهتري بود اگه ما همه معني اين جمله رو مي فهميديم :
Say what you mean & Mean what you say

فيلم Heist بدكي نبود. خيلي

| | Comments (0)

فيلم Heist بدكي نبود. خيلي غير واقعي بود. يك طرفه بودن داستان يكم جذابيت داستان رو كم مي كنه. نمي دونم من نمي فهمم يا دست اندركاران هاليوود...احتمالا“‌من نمي فهمم...ولي اسكار امسال كاملا“‌اسكار فيلم هاي مستقل بود و اين نظر من رو تاييد مي كنه. بزرگترين ضعف فيلم هاي هاليوود غير ملموس بودن و قهرمان پروري هاي احمقانه است. خوب همه چيزش خوبه...سگش خوبه،‌ زنش خوبه، همه كارهاش حساب شده است و و و...و از اون طرف «بد» تا فيها خالدونش همه چيش خرابه...در حاليكه در فبلم هاي مستقل و بالاخص فيلم هاي اروپايي،‌ فضاي داستان و شخصيتها بسيار واقعي و ملموس هستن . من ميدونم كه البته شايد من فقط فيلم هاي خوب اروپا رو ديدم ولي به هر حال نظر خيلي بهتري نسبت به اونها دارمAmelie ، Noman's Land ،‌ In the Closet و خيلي هاي ديگه اينجا اكران شدند و به نظر من اصلا“ سخت نبود كه بفهميد هاليوود با تمام شعبده بازيها و دلارهايي كه تموم نمي شن خيلي فيلم هاي چيپي درست مي كنه. زنده باد فبلم هاي مستقل.

چون امروز تا حالا دو

| | Comments (0)

چون امروز تا حالا دو نفر از IP هاي ناشناخته(!) صفحه حقير اينجانب رو رؤيت فرمودن ،‌ من شديدا“ در قبال خوانندگان احساس مسؤوليت مي كنم...بالاخره اين دو نفر رو هم اگه از دست بدم ديگه بايد تخته كنم برم گردو بازي( راستي جايي سراغ دارين بشه آنلاين گردو بازي كرد؟!؟) . خلاصه به خاطر همين احساس مسؤوليت رفتم گشتم مطلب پيدا كنم. ديدم يك خانم محترمي كه لينكش رو هم امروز اضافه مي كنم يك چيراي خوبي گفته...يك سري بزنين.

* ادامه بحث ديشب... بله...خلاصه

| | Comments (0)

* ادامه بحث ديشب...
بله...خلاصه كه من از اينكه خدا به من فرصت داد از مملكت بزدم بيرون خيلي راضي ام. به قول رئيس حُدر بايد جهاني انديشيد. البته من با جهاني انديشيدن خيلي خيلي خيلي موافقم، ولي به نظر من ما در نهايت محلي زندگي مي كنيم و من به خودم اجازه نمي دم كه فكر كنم كسي در جايي مثل ايران نميتونه خوشبخت باشه، به صرف اينكه جهاني فكر نمي كنه...چه بسا همزاد من كه بنا به سرنوشتش در مزرعه كوچولوي باباش اينا تو يكي از دهات علي آباد كتول زندگي مي كنه مي تونه از زندگيش بيشتر از من لذت ببره...

زندگي اينجا به من فقط يك چيز ياد داد. در اين سراي سپنج راه سعادت فقط و فقط ذر دو چيز خلاصه مي شه :‌ خود شناسي و خود بودن...آقا جان،‌ بالا بري پايين بياي تو نمي توني براي كسي يا حتي با ارزشهاي كسي زندگي كني.
× هر كاري كه مي كني مسؤولش هستي، و اگر هم گندش در بياد هيچ احدالناسي نمياد بگه حالا چون بخاطر يكي ديگه اين كار رو كردي مسؤوليتش رو هم ميندازيم گردن يكي ديگه...
× اولين قدم يه سوي لذت در زندگي ،‌ لذت از بودن خودته. اگر عاشق خودت باشي مي توني بقيه رو هم درست داشته باشي. اين رو بايد اول مي گذاشتم...خيلي مهمه. من چطور مي تونم از كسي انتظار داشته باشم من رو دوست داشته باشه اگر خودم به وجود خودم علاقه اي ندارم؟!؟ اگر چيزي هست كه باعث مي شه به خودت افتخار نكني، هلا يك،‌دو،‌سه عوضش كن.
× آقا جان ،‌ شما مسؤوليت كارهاي خودت رو داري؛ هر كس فقط رو چيزهايي اختيار داره كه مسؤليتش رو هم داره. اصلا“ كي به شما گفته شما مسؤولي بقيه رو از اشتباه در بياري؟!؟ اصلا“ تو از كجا مي دوني اون كاري كه اون مي كنه غلطه؟!؟ چه خوب مي شد اين رو همه ما مي فهميديم...همونقدر كه همه آزاديم نظر بديم شنونده هميشه آزاده كه اين نظر رو قبول نكنه...همين و بس.
× قانون مورفي يك واقعيت محضه...من هزار بار امتحانش كردم...جدا“ با دقت خيلي خيلي عالي هميشه درست بوده و دهن من رو صاف كرده...
× يك واقعيت تلخ :‌ براي اطمينان از انجام درست يك كار، فقط و فقط وفقط يك راه هست :‌ خودت انجامش بده. هيچ كس كاري كه توش ذي نفع نباشه و صرفا“ براي ديگري انجام بده رو با علاقه انجام نمي ده...متاسفم...

ديشب خيلي دير اومدم و

| | Comments (0)

ديشب خيلي دير اومدم و با تركيبي از مستي و خستگي كامپيوتر رو روشن كردم و افتادم تو تختم تا زحمت بكشند بوت بفرمايند..دو سه ساعت بعد پا شدم خاموشش كردم،‌ لباسهام رو در آوردم و خوابيدم. و قبل از اينكه خوابم ببره فكر كردم چي ميشد يك دستگاهي بود كه از فكر آدم لاگ مي گرفت...جايي كه ديشب بودم هي به آدمها نگاه مي كردم و فكر مي كردم چي مي تونم راجع بهش بنويسم...از همينجا نتيجه مي گيريم كه وبلاگ نويسي بسيار سازنده و خوبه...چون من قبلا“ كه تو دفترهام يه چيزايي مي نوشتم تخيلات بنده در مورد بقيه بيشتر به نواحي كمر به پايين مربوط مي شد و اينكه هر كس در زندگي عشقي خودش چي مشكلاتي داره كه سعي مي كنه نشون نده...خلاصه كه ما ديگه آدم شديم رفتيم...تا كي معلوم نيست...

* عناصر زندگي من اگر

| | Comments (1)

* عناصر زندگي من
اگر اشتباه نكنم يكي از تئوريسين هاي بزرگ كه اصلا“ اسمش يادم نيست يكجايي گفته براي اينكه بخواي در يك مملكتي راحت سلطنت كني چند تا چيز در اختيار جوانها بايد قرار بدي :‌
يك - سكس
دو - مواد مخدر
سه - موزيك راك (rock)

حالا اصلا“ كاري نداريم راست گفته يا دروغ،‌ به نظر من كه بد بيراه نگفته...اين سه تا هر كدوم ميتونن تنهايي يك سري رو نابود كنن...علم رياضي پيشنهاد مي كنه كه سه تاش بتونه سه سري رو از پا در بياره...اما علم رياصي بهتره بره بوق بزنه و خودش را قاطي سياست نكنه( اگر چه كه ظاهرا“‌ اگه بكنه بعدا“ فيلمش ميرنه اسكار رو درو ميكنه...بگذريم)
خلاصه اين سه تا اگه رديف شه ديگه همه بر و بچه ها بيست و چهار ساعته رديفن و بعيده كسي براي مسائل احمقانه اي مثل حق و نظر و آزادي و...خودش رو تو دردسر بندازه...

از اونجايي كه حوصله ندارم برم خط بالا و عنوان اين «خزعبلك» رو عوض كنم،‌مجبورم اينا يي كه گفتم رو يه جوري به خودم ريط يدم.
سكس به علت تعاريف بسيار متعددي كه داره اصلا“‌موضوع مناسبي براي بحث نيست. قبل از بحث در مورد اين مساله سؤالات خيلي مهمتري مثل با كي؟ و حتي اخيرا“ با چي؟ يا كجا و چه وقت؟ بايد جواب داده بشه...الحمدلله بر و بچه هاي فعال اينترنت هم ديگه هر حرفي در اين زمينه بوده و نبوده زدن و زحمت رو از دوش من و شما برداشتن...دستشون درد نكنه. در مورد خودم هم دوستان دانشجو و جديدالورود به سررمين آرزوها( يكم بخندين!!!) خوب مي دونن اوضاع چطوره...
مواد مخدر هم بسيار چيز خوبيه. هر كي هم عصبانيه بهتره رو اعصابش كار كنه...يادمه يكي دو نفر در دنياي هنر بودن و اينكاره نبودن...يكيشون دختر خاله يك ساله من بود كه نقاشيهاش خيلي تو فاميل طرفدار داشت،‌ يكي هم يكي از هنر پيشه هاي سياهي لشگر فيلم سربداران كه همون اولين و آخرين اثر هنريش بود و بعدا“ رفت ژاپن و راننده مخصوص رئيس مافياشون شد...بقيه بر و بچه هاي موفق هنري،‌همه بزنم به تخته از خاور هاي «ماك» قبل از جنگ دوم كه تو جاده ساوه ده تاشون هنوز كار مي كنن بيشتر در آلودگي هوا مؤثرن. اصلا“‌اين سيستم دود و دم ناكس استعداد هاي نهفته همه رو شكوفا مي كنه...اگه شما اينكاره نيستين بدونين خيلي عقبين...از همين الان شروع كنين...فوقش اينه كه اينقدر مي كشين مي ميرين بعد براتون بزرگراه مي كشن به چه پت و پهني و تو مراسم هم مي گن در راه هنرو اسلام از دست رفتين...در مورد خودم اين گلوي بي كلاس من حاليش نيست اين چيزا چقدر واسه پيشرفت مهمه...دود سيگاربغلي رو هم به زور تحمل مي كنه،‌حالا بعد از چند تا «شريت سينه درد» شايد بشه يه فكري براش كرد...
موزيك......و بالاخره موزيك...همش تقصير كنكور بود...من سال كنكور تمام آلبومهايمتاليكا و پينك فلويد رو صد بار دوره كردم...قبلش من كريس دي برگ هم به زور گوش مي كردم...ولي بعد از كنكور در هزار تا سبك بالا پايين شدم تا بعد از دو سه سال بفهمم كه classic rock و alternative رو به همه چيز ترجيح ميدم...خدا پدر شركت vax و IPM رو بيامرزه كه در هرثانيه به قولي يكصدوبيست و هشت هزار واحد اطلاعاتي در اختيار دانشجويان علاقمند دانشگاه قرار مي دادن تا ما بتونيم تمام شعرهاي دنيا رو حفظ كنيم و در زمينه آناتومي بدن جنس مخالف تحقيقات خيلي علمي و دقيقي رو انجام بديم.

با توجه به مسائل مطرح شده من با جوان ايده آلي كه مثل بچه آدم دنبال سكس و دراگ و موزيك باشه يكم فرق دارم. در بيست و چهار سالگي يك ليسانس دارم كه دانشگاه شريف با اعطاي اين مدرك پيش همه بي آبرو شد. يك سال و اندي ميشه كه بدون هيچگونه كمبود آب و دونه از خونه مامانم اينا قهر كردم اومدم تو اقيانوس آرام آبتني كنم و در كنارش اگه شد USC رو هم بي آبرو كنم.

در اين مقطع زندگي،‌خيلي خوشبختم...از خودم راضي ام و سرم رو بالا مي گيرم. يك جايي خوندم كه « بهترين راه براي شكر خدا خوشحال بودن به چيزهايي هست كه بهمون داده» و من چون در هيچ زمينه ديگه اي مذهبي نيستم همين يك تيكه رو چار چنگولي چسبيدم و به خداي خودم لبخند مي زنم. دارم شب ميرم بيرون...بر ميگردم اين رو ادامه ميدم...

فيلم Bridget Jones Diary فيلم

| | Comments (0)

فيلم Bridget Jones Diary فيلم خوبي نيست. اما فيلم براي واقعي بودن لازم نيست حتما“ خوب باشه. يك داستان ثابت در اكثر ما ها جريان داره...البته من هنوز اميدوارم در يك سني اين جريان بره گم شه پي كارش...ولي هنوز دارم روش كار مي كنم...كلا“ اين جريان «تكاپو براي آنچه نداري» و «حرام كردن آنچه داري» ناميده ميشه كه يكي از نشانه هاي ويروس PDP( پرسنال درگيري پيشرفته ) در شخصه...از سيمپتم هاي اوليه اين بيماري خانمان خراب كن ميشه به بازي بهم زدن و بازگشت يا همون غلط زيادي با دِسِر گه خوري اشاره كرد كه البته هر آدمي كه بيشتر از دو نفر در زندگيش ميشناسه ميدونه كه از هر دو نفر يكيشون حداقل در يك مقطع سني از اين بيماري رنج مي برده...من هم رندگي قاراشميش خودم رو در اين زمينه مديون يك كيس(case) حاد اين بيماري هستم. ولي من ديگه درست شدم...به خدا راست ميگم...اينا رو گفتم يكي بخونه.

* ايراني بازي صحنه

| | Comments (0)

* ايراني بازي

صحنه اول :‌ تهران ،‌ خونه ما ،‌ تلفن اتاقم رو بر مي دارم...
- بفرمائيد؟
- الو سلام ... جان.
- به به سلام عليكم...خوب هستيد؟
]يازده دقيقه و چهل و هشت ثانيه تعارف بدون هيچ گونه معني يا منظور خاصي
- ...جان دستت درد نكنه زحمت اين كامپيوتر رو كشيدي...واقعا“‌خيلي زحمت كشيدي...
- خواهش مي كنم وظيفه ام بود...
- ...جان،‌ يه سؤالي داشتم،‌اون شب ما خونتون بوديم اين آهنگايي كه ميذاستي خيلي عالي بود...اين دختر ما روش نشده ولي خيلي اون آهنگا رو دوست داره...مخصوصا“ يه چند تا مرضيه و بنان داشتي...واي عجب صفايي داشت...
- (اگه دختر شما اسم يدونه آهنگ بنان رو بلد باشه من اسممو ميذارم عمقزي) بله بله...شما اگر دسترسي به اينترنت دارين من اين آدرسش رو ميدم...
- همممم آهان اٍه...از اينترنت گرفتي...شما خب رشتته خيلي واردي ماشالله...ميتوني اين اينترنت رو به كامپيوتر ما هم وصل كني؟!؟
- والا من از شما پرسيدم اون موقع گفتين چون دخترتون فعلا استفاده نمي كنن اين مودم لازم نيست...بعد هم account لازم دارين و ...
- اِه...تو گفتي مودم به آهنگ ربطي نداره كه...
- نه نه هنوز هم ربطي نداره...ولي براي وصل شدن به اينترنت لازمه...
- آهان...عجب...جان حالا اين چقدر خرجشه حالا اگه ما بخوايم راش بندازيم؟!
- والا مودم رو ميشه با ده پونزده تومن راه انداخت بعد هم يك جايي بايد account بخرين و...
- ببين ...جان خودت كه ميدوني ما سر اين كامپيوتر خيلي خرج كرديم...اين رو يه لطفي بكن با ده تومن راه بنداز...ما كه استفاده خاصي كه نداريم...اين اكانت رو هم مگه تو نداري؟!
- من خب بله ولي...
- نه نه ميدونم...اين رو يك زحمتي بكش فعلا راه بنداز ما كه فعلا فقط يكي دوتا آهنگ بيشتر نميخوايم...بعدا“ اگه من ديدم مناسبه زحمتش رو بهت ميدم حتما“
- والا خب...
- دستت درد نكنه...واقعا“‌خيلي زحمت ميكشي...اونوقت يه چيز ديگه ...جان...اين صداي مال ما چرا مثل مال تو نميشه؟؟...
- ...
صحنه دوم :‌ صف باجه رفع اشكال،‌ اداره گذرنامه، تهران...من بعد از چهل و چهار دقيقه و بيست و هشت ثانيه ايستادن نفر دوم هستم...نفر جلوي من هم ميره دم باجه...يه آقايي مياد طرف من...
- سلام آقا...ببخشيد من فقط يك سؤال كوچيك دارم براي پسرم...
- والا من هم فقط يك سؤال دارم...
- بله ولي ميدونيد پسر من خارجه كارش گير افتاده...اين يك دقيقه هم نميشه...يك لحظه فقط...
- نه خواهش مي كنم (پسرت خارجه خودت كه اينجايي)بفرمايين...
- خيلي ممنونم...
آقاي محترم ميرن جلو...بعد از هشت دقيقه و دو ثانيه بر مي گردن به من ميگن...
- خيلي ببخشيد...الان تموم ميشه....خودكار خدمتتون هست؟
- بفرماييد...
سه دقيقه و سي و شش ثانيه بعد بر مي گردن به من يك سري تكون ميدن يعني بيا بابا...با نفر پشتي من حرف ميزنه...صداش رو از پشت سر ميشنوم...
- يبخشيد قربان...من جام اينجاس...يك لحطه ميرم اين بانك پايين دو دقيقه بعد بر ميگردم...
- بله بفرمايين...
بعد از دو دقيقه و پنجاه و هفت ثانيه من متوجه شدم كه كار من به اين باجه مربوط نميشه و دارم ميرم يك صف ديگه وايسم...اون آقاي محترم هم سريعا“ پشت سر من ميپره جلوي باجه...صف بانك حداقل يك ربع طول ميكشه...ولي ظاهرا“ نه براي همه...

صحنه سوم :‌ كاباره تهران،‌ valley، كاليفرنيا...مري جون به ما يك ميز چهارنفره دادن دم در...وما چون زود اومديم نصف جاها خاليه از جمله يك ميز خيلي بد تر از خودمون كنار ما و يك عالمه ميز جاهاي ديگه...مهمو ن من از آلمان اومده...لباس كم پوشيده چون فكر كرده اينجا خيلي با كلاسيه...به من ميگه سردشه...
- مري جون...
- جانم...ميخواين سفارش بدين؟
- نه عزيز...يك زحمتي ميكشي اين جاي ما رو تا زوده عوض كني؟
(قيافش به وضوح ميره تو هم...عجب مشتري پررويي)
- چشم...
(هفت دقيقه و هفت ثانيه بعد، فرخ جان ميان سر ميز ما ببينن چرا انگشت بنده سربالاست)
- ميخواين سفارش بدين؟
- نه نه...من خواسته بودم بي زحمت جاي ما رو عوض كنن...
- اوه بله مهري(!) به من گفت...والا همه چهارنفره هم پر شدن...
- اٍه...آها...ok...پس هيچي ممنون...
(درعرض يك ساعت و بيست و پنج دقيقه و هجده ثانيه بعد، سه سري چهارنفره هموطنان عزيزي كه شعورشون خيلي بيشتر ميرسه و ميدونن براي هر چيزي اجازه لازم نيست ميان ميز بغل ما...بطور منوسط چهار تا نه دقيقه طول مي كشه تا از اونجا پاشن و مي رن يك طرف ديگه واسه خودشون مي شينن...هيچ اتفاقي هم نمي افته و مهمون من توي كت گشاد من با گرفتن قاشق و چنگال خيلي درگيري داره...و من هم دارم چلو كباب سرد شده با سس حرص مي خورم كه چرا الكي اجازه مي خواستم بگيرم...)

باز هم ميگم از اينا...

الان دو صفحه در اوصاف

| | Comments (0)

الان دو صفحه در اوصاف نق زدن نوشتم...اي باباي اين بيل گيتس بسوزه با اين سيستم عاملش...نابود كرد ما رو...اين هم يك ابر قُر...اصطلاحا“ لايف ساكس!!! اين همسايه ما از سرزمين سرسبز شمالي خوب نوشته بود...ما گفتيم يك چيزي هم ما در بديم...قسمت نبود...من رو بكشين نميشينم دو ساعت ديگه تق تق تايپ كنم...خوش به حال اونايي كه كيبورد فارسي دارن...واي كه ما ايراني ها چقدر قر مي زنيم....

ندا نوشته وقتي همسن من

| | Comments (0)

ندا نوشته وقتي همسن من بوده مي خواسته يك جوري بغلش كنن كه نفسش در نياد. از همينجا بود كه من نتيجه گرفتم من دختر نيستم ( باور كنين خيلي هم دير نشده...يك سري تا آخر عمر اشتباهي فكر مي كنن مي رن با جنساي عوضي اشتباهي...). من در 24 سالگي هنوز خيلي كارهام مونده، و فكر نكنم ايده قطع نفس به واسطه يك بغل خيلي محكم زياد خوشايند باشه...در مورد خودم در اين سن، مساله «ارتباط نزديك با جنس مخالف » شديدا“ اهميت خودش رو از دست داده و به جاش مساله «ارتباط خيلي خيلي نزديك » اهميت خيلي زيادي پيدا كرده. اگر چه من به شجاعت ندا نيستم كه نفسم رو در اين راه بدم بره، ولي خيلي چيزهاي ديگه رو حاضرم بدم بره...مثلا...هممم....آهان...قاب خالي قلبم رو... فكر نكنم ديگه به دردم بخوره...

ساعت 4:53 صبح...موادم كم شد

| | Comments (0)

ساعت 4:53 صبح...موادم كم شد پا شدم زدم به بيابون ا لكترونيكي...كلي در و ديوار زدم و همسايه عزيز آقاي گيله مردرو شناختم و آوردم تو محله خودم...بر و بچه هاي محله دم همتون گرم.
خوبي اين سيستم وبلاگ براي آدمايي مثل من اينه كه عقده هاي « خود رييس كم بيني» خودشون رو ارضا مي كنن. آرزوي همه ما اينه كه دنياي خودمون رو خودمون بسازيم. بعضي از ما تو دنياي واقعي اين كار رو مي كنيم بعضي ها هم زورمون فقط به كيبورد مي رسه و دنياي مجازي توي مانيتور...از قدبم گفتن «وصل العيش ، نصف العيش» يعني حالا اگه دنياي آنلاين عين اصلي نيست، نصفش كه هست....

تنهايي با «خودم» نشسته بودم

| | Comments (0)

تنهايي
با «خودم» نشسته بودم تو خودم...جمع خيلي خودموني بود...همه با هم درد دل مي كرديم. به «خودم» گفتم چقدر خوبه كه ما همه دور هميم...چون تنهايي خيلي بد درديه...همينكه داشتم با «خودم» اين حرفا رو مي زدم ديدم مثل اينكه خيلي چيز بدي گفتم...هي صورتشو كج و كوله مي كرد...
- چته؟
- ها؟؟ من چمه؟؟؟ تو چته؟؟
- اه... ببين عين دخترا نباش تو رو خدا...هر چي هست اول بگو...حتما“ بايد التماس كنم؟
- اولا كه تو يكي راجع به دختر خفه...بعدش هم كه راجع به تنهايي هم خفه...اصلا كلا خفه...
- وا...عجب خريه...آخه الاغ تو كه خودت مي دوني كه...خب من تنهام ديگه...
- تو تنهايي؟!؟! زپلشك...اگه تو تنهايي پس من چي بگم؟!؟!؟
- ببخشيد؟!؟!؟...پس من چي ام اينجا؟!؟!
- تو؟!؟ تو واقعا“ روت ميشه اين رو بگي؟!؟ به من ميگي دختر...تو از همشون بدتري...هر كي مياد تو زندگيت اون ميشه خوبه من ميشم بده...هر كي بهت هر چي ميگه ميگي آره راست ميگي « خودم» رو عوض ميكنم...تو فكر كردي كي هستي كه من رو عوض كني؟!؟ من همينم كه هستم...تو هم برو با هر كي مي خواي باش...انقدر هم قر نزن خرس گنده...من هيچ وقت تو رو فراموش نكردم...ولي تو هر وقت دنبال چيز ديگه اي بودي من رو فراموش كردي...يادم نميره يه بار تو آينه من رو نشناختي...يادته چند ساعت به هم زل زديم...يادته من ساكت موندم ببينم بالاخره به جا مياري يا نه...يادمه انقدر زور زدي اشك از چشمات راه افتاد...حتي اون موقع هم تنهات نگذاشتم...من هم اشكم در اومد. اون موقع من تنهايي واقعي رو ديدم...وقتي كه تو من رو نشناختي فرياد كشيدم، يادمه گوشات از تو نميشنيد...فقط صداهاي بيرون ميومد. اما فرياد من رو شنيدي...گفتي ميخواي به حرفم گوش بدي دوباره...گفتي مي خواي به اون قولهايي كه به من دادي عمل كني...پس چي شد...
- به خدا مي كنم...ببين انصاف داشته باش...آخه بابا اين زندگي واسه من اعصاب نگذاشته...تو كه خودت در جرياني...اين همه درگيري...تو كه مي دوني من چقدر كار دارم...به خدا حواسم هست...
- خودت رو اذيت نكن...من كه تو رو مي شناسم...واسه من قسم نخور...حتما“‌ آخرش مي خواي به جون من قسم بخوري...لازم نكرده...تا بودي همين بودي...عادت كردم...فقط ديگه جلوي من از «تنهايي» نگو...

توي دنيا پرسه مي زدم...تهران،‌سان

| | Comments (0)

توي دنيا پرسه مي زدم...تهران،‌سان فرانسيسكو ،‌زوريخ...چند ساعتي وقت كشتم و به خونخواهي وقتم كلي چيز خوندم. مساله اصلي كه درگيرش هستم « ناچيزي » خودمه...يادمه يك درس تو كتاب فارسي داشتيم كه آقاي شيخ به يكــــي مي گفت « ما پشه هم نيستيم »...باز وضع من از اون بهتره؛ هنوز شيخ نشده فهميدم كه هيچي نيستم.

بابا ما سه ساعته داريم

| | Comments (0)

بابا ما سه ساعته داريم خودمون رو جر ميديم چهار تا لينك آدم حسابي بذاريم...از دست اين blogger...

اين آلبوم جديد آقاي John

| | Comments (0)

اين آلبوم جديد آقاي John Mayer همينجوري نيومده ماه مجلس شده. من مي خواستم راجع به اين دنياي جديد مجازي كه دارم توش وارد ميشم حرف بزنم، ياد شعرش افتادم :‌
I just found out there's no such thing as the real world
جدا“ همينجور نيست؟ اگه من بگم بنده رييس جمهور ايالات متحده هستم بعيده تو بتوني ثابت كني دروغ مي گم. اسم من آخرين چيزيه كه برات مهمه راجع به من بدوني. سرعت تايپ كردنم به مراتب بيشتر مي تونه آدمها رو تحت تاثير قرار بده تا لهجه يا صداي من. من مي تونم زني باشم كه بعد از دو شكم زاييدن فهميده كه اي بابا، از اول عاشق يكي ديگه بوده، يا مي تونم پسرك هجده ساله اي باشم كه به همه دخترهاي بيست و يك ساله مي گه بيست و پنج سالشه...از هر سن و هر جنس ، باورت بشه يا نشه، من و تو مي تونيم در نيم ساعت چيزهايي به هم بگيم كه در يك عمر به نزديكترين هامون نگفتيم...چيز هايي راجع به هم بفهميم كه اگر يكي مي فهميد به قيمت زندگي مي تونست تموم بشه.
عجب دنياي غريبيه...مي گم تا حالا از خودتون پرسيدين كه رييس اينترنت كيه؟؟؟ هم همه هم هيچ كس...يك چيز مسلمه :‌ آدمايي كه اينترنت رو اختراع كردن همشون حرف چرت زياد شنيده بودن، و يك روز خوب يكيشون مي گه مي دونين چيه...بياين يك جايي يه اسم اينترنت باز كنيم هر كي خواست بره توش خزعبلات بلغور كنه، بعد هم كه كار انقدر بالا گرفت كه من هم به خودم مي گم پاشو بنويس...

الان فيلم High Crimesرو ديدم.

| | Comments (0)

الان فيلم High Crimesرو ديدم. بيچاره هاليوود! بعضي وقتها كه حواسم به پول خودم نيست، خيلي دلم براي هاليوود مي سوزه. نصف فيلم هاي جديد از مشكل جدي « كمبود سوژه» رنج مي برن. مثل نوشته هاي من.

اگر چه بعيده كسي اينها

| | Comments (0)

اگر چه بعيده كسي اينها رو بخونه، من هنوز دوست دارم بنويسم. امروز يك عالم كارهاي بيخود كردم، مثل درس خوندن و سر كلاس رفتن...تنها كار خوبي كه كردم كلي وقت گذروندن تو سايت حسين درخشان بود. حسين آقا، من ميدونم مثل من زيادن كساني كه نميشناسن تو رو ولي خيلي مخلصن...من هم!!!

سلام. خب همين. يادم رفته

| | Comments (0)

سلام.
خب همين. يادم رفته بود سلام كنم...مگه چيه؟؟
ميرم بخوابم. تنها...خسته...و خوشحال.خوشحال از اينكه صدام به چهار تا آدم اونورترهم ميرسه...خدايا شكرت.
از دست و دهان كه بر آيد كز عهده شكرش به در آيد؟
اين اينترنت اين خارجي ها هم مشكل بقيه چيزاشون رو داره...دريغ از يك ذره حساب كتاب...آخه اين چه جور جاييه كه هر كي خواست همينجوري سرش رو ميندازه پايين عين خداي هنديا (!) مياد توش جولون ميده؟! اصلا“ خوبه ما يك اينترنت جديد بزنبم، براش يك در مي ذازيم هزار تا دربون...اولا“ كه زنونه مردونش مي كنيم كه اسلام در خطر نيفته، بعد هم هر كي بخواد بياد توش پرت و پلا بگه، سريعا“‌ ميندازيمش بيرون ميگيم اگه راست ميگي تو دنياي واقعي حرفاتو بزن تا حسابتو برسن. البته خب، لازم نيست بگم كه تمام قوانيني كه مي ذاريم قيمت دارن...مثلا مردا نميتونن برن تو سايت هاي زنونه، مگه اينكه بيست تومن بدن به رئيسش، يا مثلا هيچ آدم بيسوادي حق نداره مطلب بنويسه مگه اينكه پنجاه تومن بده به رئيسش...بــــله....خلاصه تا موقعي كه اينترنت اينجوريه حتي من هم به خودم حق ميدم بيام اينجا هر مزخرفي ميخوام بگم برم...شب خوش.

اين كار رو هم مثل

| | Comments (0)

اين كار رو هم مثل همه كارهاي جديد با انرژي شروع كردم. هر چيز جديد توي زندگي آدم بك هيجان خاص توليد مي كنه...مثل يك رستوران جديد توي شهر...مثل بار اولي كه با هم رفتيم توي اون پارك جديده قدم بزنيم. يادمه بهم
مي گفتيم هر روز ميايم همينجا. يادته؟ يادمه بار اول آخرمون يكي شد. چرا اينجوري ميشه؟!؟
نه جدا“، چي ميشه كه خيلي از كارها قفط براي چند بار اول لذت بخش هستن؟؟ يا شايد فقط من اينطوريم!؟ به هر حال، اين وبلاگ قراره هر چي بيشتر ميگذره بيشتر لذتبخش بشه؛ اول براي خود من ، مثل همه كارهاي ديگه كه آدم فقط براي خودش انجام ميده، تا ذوق داشته باشم هر روز يك دستي بهش بكشم...بعد هم براي تو، كه هر روز بياي بخونيش...شايد يه كم نظرت راجع به من عوض شه...

آزمايش مي كنيم...يك دو سه...صداي

| | Comments (0)

آزمايش مي كنيم...يك دو سه...صداي من هم مي آد؟!
يا حق. به اميد خدا من هم تصميم گرفتم از سنت ديرينه مداد روي كاغذ پاره به تار عنكبوت جهاني ارتقاء پيدا كنم. دليل واقعي اينكه مي خوام اينجا چيزي بنويسم ، در اصل يك جورعقده « خود توجه كم بيني » مزمنه كه باعث مي شه من نتونم لاك بقيه رو بخونم و خودم هيچي نگم !!! خلاصه من هم بازي.
آي آدمها... من هم چون از خونه مامانم قهر كردم صلاحيت اين رو دارم كه هر چي دلم مي خواد اينجا بنويسم. شما هم به گواهي همين لحظه محكوم به خواندن تراوشات روشنفكرانه كودكي هستيد كه خيلي دلش مي خواهد هميشه كودك بماند و دنيا را ساده ببيند. باشد كه اين كلمات لحظاتي خوش در ذهن تو و امثال تو بر جاي گذارد. آمين.